زندگی نامه شیخ رجبعلی خیاط وچگونگی پیدا کردن چشم برزخی
عبد صالح خدا « رجبعلی نکوگویان » مشهور به « جناب شیخ » و « شیخ رجبعلی خیاط » در سال 1262 هجری شمسی، در شهر تهران دیده به جهان گشود. پدرش « مشهدی باقر » یک کارگر ساده بود. هنگامی که رجبعلی دوازده ساله شد پدرش از دنیا رفت و رجبعلی را که از خواهر و برادر تنی بی بهره بود، تنها گذاشت.
شیخ پنج پسر و چهار دختر داشت، که یکی از دخترانش در کودکی از دنیا رفت
شبیه داستان حضرت یوسف
جناب شیخ در دیداری که با حضرت آیت الله سید محمدهادی میلانی داشته تحول معنوی خود را چنین بازگو نموده است که:
« در ایام جوانی ( حدود 23 سالگی ) دختری رعنا و زیبا از بستگان، دلباخته من شد و سرانجام در خانهای خلوت مرا به دام انداخت، با خود گفتم: « رجبعلی! خدا میتواند تو را خیلی امتحان کند، بیا یک بار تو خدا را امتحان کن! و از این حرام آماده و لذت بخش به خاطر خدا صرف نظر کن. سپس به خداوند عرضه داشتم:
« خدایا! من این گناه را برای تو ترک میکنم، تو هم مرا برای خودت تربیت کن.»»
آنگاه دلیرانه، همچون یوسف (ع) در برابر گناه مقاومت میکند و از آلوده شدن دامن به گناه اجتناب میورزد و به سرعت از دام خطر میگریزد. این کف نفس و پرهیز از گناه، موجب بصیرت و بینایی او میگردد. دیده برزخی او باز میشود و آن چه را که دیگران نمیدیدند و نمی شنیدند، میبیند و میشنود. به طوری که چون از خانه خود بیرون میآید، بعضی از افراد را بهصورت واقعی خود میبیند و برخی اسرار برای او کشف میشود.
از جناب شیخ نقل شدهاست که فرمود:
« روزی از چهارراه «مولوی» و از مسیر خیابان «سیروس» به چهار راه «گلوبندک» رفتم و برگشتم، فقط یک چهره آدم دیدم! »
مشروح این داستان را شیخ برای کمتر کسی بیان کرده است، گاهی به مناسبتی بدان اشارتی می کرد و می فرمود:
« من استاد نداشتم، ولی گفتم: خدایا! این را برای رضایت خودت ترک می کنم و از آن چشم می پوشم، تو هم مرا برای خودت درست کن. »
وفات
سرانجام در روز بیست و دوم شهریور ماه سال 1340 هجری شمسی سیمرغ وجود پربرکت شیخ پس از عمری خودسازی و سازندگی از این جهان پر کشید.
فرزند شیخ روز قبل از وفات او را چنین تعریف می کند:
روز قبل از وفات، پدرم سالم بود، مادرم در خانه نبود، تنها من در خانه بودم، عصر هنگام، پدرم آمد و وضو گرفت و مرا صدا کرد و گفت:
« قدری کسل هستم، اگر آن بنده خدا آمد که لباسش را ببرد، دم قیچیها ( پارچه های زائدی که بعد از دوخت لباس باقی میماند ) در جیبش است و سی تومان باید اجرت بدهد. »
پدرم هرگز به من نگفته بود که کسی اگر آمد، اجرت کار چقدر است، من جریان را نفهمیدم.
یکی از ارادتمندان جناب شیخ، که شب قبل از وفات، از طریق رؤیای صادقه رحلت ملکوتی وی را پیشبینی کرده بود، ماجرای وفات را چنین گزارش میکند:
شبی که فردای آن شیخ از دنیا رفت، در خواب دیدم که دارند در مغازههای سمت غربی مسجد قزوین را میبندند، پرسیدم: چه خبره؟ گفتند آشیخ رجبعلی خیاط از دنیا رفته. نگران از خواب بیدار شدم. ساعت سه نیمه شب بود. خواب خود را رؤیای صادقه یافتم. پس از اذان صبح، نماز خواندم و بیدرنگ به منزل آقای رادمنش رفتم، با شگفتی، از دلیل این حضور بیموقع سؤال کرد، جریان رؤیای خود را تعریف کردم.
ساعت پنج صبح بود و هوا گرگ و میش، به طرف منزل شیخ راه افتادیم. شیخ در را گشود، داخل شدیم و نشستیم، شیخ هم نشست و فرمود:
« کجا بودید این موقع صبح زود؟ »
من خوابم را نگفتم، قدری صحبت کردیم، شیخ به پهلو خوابید و دستش را زیر سر گذاشت و فرمود:
« چیزی بگویید، شعری بخوانید! »
یکی خواند:
خوشتر از ایام عشق ایام نیست
صبح روز عاشقان را شام نیست
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود
هنوز یکساعت نگذشته بود که حال شیخ را دگرگون یافتم، از او خواستم که برایش دکتر بیاورم. یقین داشتم که امروز شیخ از دنیا میرود.
شیخ فرمود:
« مختارید »
دکتر... نسخه نوشت، رفتم دارو را گرفتم هنگامی که برگشتم دیدم شیخ را به اتاق دیگری بردهاند، رو به قبله نشسته و شمد سفیدی روی پایش انداختهاند و با شست دست و انگشت سبابه شمد را لمس میکرد.
من دقیق شده بودم که ببینم یک مرد خدا چگونه از دنیا میرود، یک مرتبه حالی به او دست داد، گویا کسی چیزی در گوش او میگوید، که گفت:
« إن شاء الله »
سپس فرمود:
« امروز چند شنبه است؟ دعای امروز را بیاورید. »
من دعای آن روز را خواندم، فرمود:
« بدهید آقا سیداحمد هم بخواند. »
او هم خواند، سپس فرمود:
« دستهایتان را به سوی آسمان بلند کنید و بگویید: یا کریم العفو، یا عظیم العفو، العفو، خدا مرا ببخشاید. »
من به دوستم نگاه کردم و گفتم: بروم آقای سهیلی را بیاورم، چون مثل این که رؤیا صادقه است و دارد تمام میشود، و رفتم.
آقا جان خوش آمدی!
ادامه این داستان را از زبان فرزند شیخ بشنوید: ... دیدم اتاق پدرم شلوغ است، گفتند: جناب شیخ حالش به هم خورده، بلافاصله وارد اتاق شدم، دیدم که پدرم در حالی که لحظاتی قبل وضو گرفته و وارد اتاق شده بود، رو به قبله نشسته، که ناگاه بلند شد و نشست و خندان گفت:
« آقاجان خوش آمدید »! ( مقصود از آقا جان امام زمان (ع) است. )
دست داد، و دراز کشید و تمام شد، در حالی که آن خنده را بر لب داشت!
لینك به: زندگی نامه شیخ رجبعلی خیاط وچگونگی پیدا کردن چشم برزخی
مشاهده صفحه نظرات ()
فروش محصول پد کینوکی اصل و درجه 1 - دفع سموم بدن
هر یک بسته شامل 10 عدد چسب به همراه 10 عدد پد دفع سموم
قیمت 1 بسته اصل 9800 تومان (خرید پستی
هر 2 بسته شامل 20 عدد چسب به همراه 20 عدد پد دفع سموم
قیمت 2 بسته اصل 16200 تومان (خرید پستی
مطالب اخیر
»حکایت تبسم فضیل عیاض
»حکایت دلداده پیرمرد ژنده پوش
»مدرس و چک سفیر انگلیس
»ایران: شگرد آیتالله مدرس برای کسب در آمد
»ایران: داستان شب طلبه و فرار كردن دختر فراری، تجاوز به دختر نه
»داستان دختری كه در آتش رفت و نسوخت
»ماجرای مردی که در طواف کعبه دستش به یک زن چسبید
»سمینار موفقیت: ارزش یک انسان چگونه تعیین میشود؟
»نحس بودن 13 یا مبارك بودن آن
»سرانجام دانش آموزانی كه خانم معلمشان آنها را دوست داشت
»توبه نصوح - قسمت 2
»حق حضرت نوح بر گردن شیطان!
»ماجرای كسی كه توسط مومیایی فرعون مسلمان شد
» زندگی نامه شیخ رجبعلی خیاط وچگونگی پیدا کردن چشم برزخی
»شاه دیوانهی عیاشی بود، او نه مانند یك پادشاه باوقار بلكه مانند یك لات هرزه بود
»شاه و معشوقه ای بنام پروین غفاری
»زن بارگی محمد رضا شاه و اطرافیان!
»داستان پادشاه و شاهزاده خانم
»بازی جالب پیامبر(ص)با کودکان
»روایت خواندنی یک مادر آمریکایی از باحجاب شدن دخترش
»ببخشید آقا!من میتونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم ؟
»نصوح مردی با پستان برآمده و دلاكی در حمام زنانه
»داستان قمار هارون الرشید و همسرش
»موسیقی و خلیفه
همه پستها
تبلیغات 