تبلیغات
آموزنده
آموزنده                        
irmedman akhabarcinema aksmazhabi aksvarzeshi abu-ghraib simatehran aksrecord khabarkhas aroosiaks akshayam picturekar iranmedicine mediranian pubmed medlearning medanswer jala sms fal topnews news akhbar



حکایت تبسم فضیل عیاض

گویند سی سال بود که هیچ کس فضیل عیاض را خندان ندیده بود، مگر آن روز که پسرش بمرد و او تبسم کرد! گفتند: ای خواجه! چه وقت این است؟

فضیل گفت:  رضا، شادی دل است به تلخی قضا! اکنون دانستن که خداوند راضی بود به مرگ این پسر، من نیز موافقت کردم و رضای او را تبسم کردم!



لینك به: حکایت تبسم فضیل عیاض
نظرات و گزارشات و درخواست مطلب جدید ( نظر)

برچسب ها: حکایت تبسم فضیل عیاض آموزنده حکایت تبسم فضیل عیاض، آموزنده



حکایت دلداده پیرمرد ژنده پوش

"روزی در یک روستا، پیرمرد در حال گذر بود. در همان حال کودکی بر پشت بام یکی از خانه ها بازی می کرد. به ناگه بر لب بام آمد و در مقابل چشمان وحشت زده اهالی به پایین پرتاب شد. پیرمرد به محض مشاهده صحنه فریاد زد: "او را نگه دار!". سقوط شتابناک کودک آرام شد. پیرمرد دوید و کودک را در میان زمین و هوا گرفت و در مقابل حیرت اهالی، کودک را سالم به آنان برگرداند!

مردم به دور درویش حلقه زدند و او را از اولیاءالله دانستند و هر یک به تعارف صفت غریبی را به پیرمرد نسبت دادند. پیرمرد اهالی را ساکت کرد و گفت: "اینان که می گویید، من نیستم! من فقط بنده معمولی خداوند هستم که به فرامین او گوش جان سپرده و عمل کرده ام و لحظه ای که این صحنه را دیدم، گفتم، خدایا، او را نگه دار!زیرا من با او- منظور خداوند است- دوست هستم و عمری به دستورات او گوش کردم و عمل نمودم و اینک از او یک درخواست کردم و او اجابت نمود، پس می بینید که اتفاق مهمی نیفتاده است.

آنگاه پیرمرد ژنده پوش کوله پشتی خویش بر دوش گرفت و از مقابل دیدگان متحیر مردم روستا در غبار زمان محو شد.



لینك به: حکایت دلداده پیرمرد ژنده پوش
نظرات و گزارشات و درخواست مطلب جدید ( نظر)



مدرس و چک سفیر انگلیس

نیمه شبى سفیر انگلیس با یک نفر مترجم وارد منزل مدرس شد و چکى به مبلغ یک میلیون ریال را که همراه آورده بود به مدرس داد و گفت: هر جور می ‏خواهى آن را خرج کن. شنیده ‏ام که پول نقد نمی ‏گیرى از این رو چک را نیمه شب آورده‏ ام تا قبول کنى!
مدرس به آرامى پرسید: چه؟
سفیر انگلیس گفت: چک است، ورقه ‏اى که به محض ارائه به بانک، وجهى را که در آن نوشته شده است به شما خواهند پرداخت. مدرس خودش از بانیان بانک بود و چک را به خوبى می ‏شناخت و قصد سربسر گذراندن او را داشت. سفیر انگلیس با تعجب به مدرس نگریست و با خود گفت: این دیگر چه جور روحانى، نماینده مجلس و سیاستمدارى است که چک را نمی ‏شناسد!
در این موقع مدرس سر را بلند کرده و چشم در چشم سفیر انگلیس دوخته و با خنده گفت: آنها که می ‏گویند مدرس پول نمی ‏گیرد درست نمی ‏گویند، من پول می ‏گیریم در روز هم می ‏گیریم، مشروط بر اینکه طلا باشد و بار شتر باشد و ما بین نماز ظهر و عصر در مسجد سپهسالار و در حضور مردم براى من بیاورند. وقتى این حرف‏ها را مترجم براى سفیر انگلیس ترجمه کرد سفیر با اوقات تلخى گفت: بیا برویم این مرد می ‏خواهد


لینك به: مدرس و چک سفیر انگلیس
نظرات و گزارشات و درخواست مطلب جدید ( نظر)



ایران: شگرد آیت‌الله مدرس برای کسب در آمد

حاج محمد باقر کاظمى یکى از بستگان مدرس از قول سید عبدالکریم می ‏گوید: وقتى ما با سید حسن مدرس در مدرسه جده کوچک درس می ‏خواندیم، چند وقتى حقوق طلبگى ما نرسید و همگى بى‌پول شدیم، یک روز دیدم آقاى مدرس یک پول داد به یک طلبه و گفت: برو نان بگیر، طلبه دیگر رسید، یک پول هم به او داد و گفت: برو نان بگیر. آن وقت‏ها قیمت یک قرص نان یک پول بود. من گفتم: شما و ما حقوقمان یکى است و همه از یک جا پول می ‏گیریم حالا چطور شده که ما پول نداریم و شما دارید؟! مدرس خندید و گفت: مگر مرد هم بى‌پول می ‏شود؟! پرسیدم: آخر از کجا و چطورى؟ گفت: شب بیا حجره ما بمان تا نشانت بدهم.
شب رفتم و حجره ایشان ماندم. صبح طلوع فجر بیدارم کرد پا شدیم و نماز خواندیم آنگاه در گنجه ‏اى را باز کرد و یک سطل بیرون کشید و یک کلاه نمدى گذاشت سرش و گفت: برویم. آن موقع در اصفهان مرسوم بود که صبح زود آب حوض‏ها را خالى می ‏کردند و با پا آب می ‏کشیدند و دوباره حوض‏ها را پر می ‏کردند ما راه افتادیم توى کوچه‏ ها و داد زدیم: آب حوض می‌کشیم! آب حوضی! خانه ‏اى صدایمان کردند، من حوض را خالى و پاک کردم و مدرس آب کشید و پر کرد، دو تا حوض خالى و پر کردیم و نفرى سه پول گیرمان آمد. آن وقت مدرس رو به من کرد و گفت: دیدى؟ این هم پول، هم می ‏توانى خودت نان بخرى و هم به دو طلبه دیگر هم کمک کنى!



لینك به: ایران: شگرد آیت‌الله مدرس برای کسب در آمد
نظرات و گزارشات و درخواست مطلب جدید ( نظر)



ایران: داستان شب طلبه و فرار كردن دختر فراری، تجاوز به دختر نه

شب طلبه جوانی به نام محمد باقر در اتاق خود در حوزه علمیه مشغول مطالعه بود به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که ساکت باشد. دختر گفت: شام چه داری؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر در گوشه ای از اتاق خوابید و محمد به مطالعه خود ادامه داد.

از آن طرف چون این دختر فراری شاهزاده بود و بخاطر اختلاف با زنان دیگر از حرمسرا فرار كرده بود لذا شاه دستور داده بود تا افرادش شهر را بگردند ولی هر چه گشتند پیدایش نکردند.

صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران شاهزاده خانم را همراه محمد باقر به نزد شاه بردند شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ... . محمد باقر گفت: شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ... . لذا علت را پرسید طلبه گفت: چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمان و شخصیتم را بسوزاند.

شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگران وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود.

نفس اماره یکی از عواملی است که انسان را به ارتکاب گناه وسوسه می کند. قران کریم می فرماید: نفس اماره به سوی بدیها امر می کند مگر در مواردی که پروردگار رحم کند «سوره یوسف آیه 53» انسانهایی که در چنین مواردی به خدا پناه میبرند خداوند متعال آنها را از گزند نفس اماره حفط می کند و به جایگاه ارزشمندی می رساند.

منبع: کتاب آموزه های وحی در قصه های تربیتی، مولف عبدالکریم پاک نیا، انتشارات فرهنگ اهل بیت


لینك به: ایران: داستان شب طلبه و فرار كردن دختر فراری، تجاوز به دختر نه
نظرات و گزارشات و درخواست مطلب جدید ( نظر)



داستان دختری كه در آتش رفت و نسوخت

نمرود، با دخترش رعضه در کاخ سلطنتى نشسته و منظره آتش ‍ انداختن حضرت ابراهیم علیه السلام را نگاه مى کردند. رعضه، براى آنکه صحنه را بهتر ببیند، در بالاى بلندى ایستاد امّا با کمال ناباورى، ابراهیم را در میان آتش، در یک گلستان دید.

رعضه با صداى بلند گفت : یا ابراهیم ! این چه حالی است که آتش ترا نمى سوزاند؟

حضرت ابراهیم علیه السلام جواب داد: مَنْ کانَ عَلى لِسانِهِ بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ وَ فى قَلْبِهِ مَعْرِفَةُ اللّهِ تَعالى لایُحْرِقُةُ النّارْ یعنی: هر کس در زبانش پیوسته بسم الله بگوید و قلبش مملوّ از معرفت الهى باشد، آتش براى او اثر ندارد.

رعضه گفت : من هم مایلم كه با تو همراه باشم.

حضرت ابراهیم علیه السلام فرمود: بگو: لااله‌الاّاللّه، ابراهیم خلیل الله و بعد از آن در آتش بیا!

دختر نمرود این کلام را گفت، و گام در آتش نهاد و خود را نزد حضرت ابراهیم علیه السلام رساند و در حضورش ایمان آورد و به سلامت به حضور پدر برگشت.

نمرود، با دیدن این صحنه ، مبهوت و متعجب شد ولى عشق و علاقه به ریاست او را از ایمان به خداوند تبارک و تعالى باز داشت. سپس خواست دختر را با پند و اندرز از راه توحید بازگرداند، ولى اثر نکرد. او را تهدید کرد. سودى نبخشید. تا اینکه دستور داد، او را در میان آفتاب سوزان ، به چهار میخ کشیدند.

در این موقع پروردگار مهربان به جبرئیل امین فرمان داد: بنده مرا دریاب.

جبرئیل علیه السّلام رعضه را از آن مهلکه رهانیده و به محضر خلیل علیه السّلام آورد. رعضه، همچنان پیرو آئین توحیدى ابراهیم علیه السّلام بود تا اینکه آن حضرت ، او را به همسرى یکى از فرزندانش برگزید و خداى تبارک و تعالى فرزندانى به آنها عنایت فرمود كه بر مسند نبوت و پیامبری قرار گرفتند.

منبع: خزینه الجواهر، ص663 .


لینك به: داستان دختری كه در آتش رفت و نسوخت
نظرات و گزارشات و درخواست مطلب جدید ( نظر)



ماجرای مردی که در طواف کعبه دستش به یک زن چسبید

امام صادق(ع) فرمود: زنى در كعبه طواف مى‌كرد و مردى هم پشت سر آن زن مى‌رفت  آن زن دست خود را بلند كرده بود كه آن مرد دستش را به روى بازوى آن زن گذاشت؛ خداوند دست آن مرد را به بازوى آن زن چسبانید.

مردم جمع شدند حتى قطع رفت و آمد شد. كسى را به نزد امیر مكه فرستادند و جریان را گفتند. او علما را حاضر نمود و مردم هم جمع شده بودند كه چه حكم و عملى نسبت به این خیانت و واقعه كنند، متحیر شدند! امیر مكه گفت: آیا از خانواده پیامبر(ص) كسى هست؟

گفتند: بلى حسین بن على(ع) اینجاست. شب امیر مكه حضرت را خواستند و حكم را از حضرتش پرسیدند.

حضرت اول رو به كعبه نمود و دستهایش را بلند كرد و مدتى مكث فرمود: و بعد دعا كردند. سپس آمدند دست آن مرد به قدرت امامت از بازوى آن زن جدا نمودند.

امیر مكه گفت : اى حسین علیه السلام آیا حدى نزنم ؟ گفت: نه.
صاحب كتاب گوید: این احسانى بود كه حضرت نسبت به این ساربان كرد اما همین ساربان در عوض خوبى و احسان حضرت در تاریكى شب یازدهم به خاطر گرفتن بند شلوار امام دست حضرت را قطع كرد.

منبع:یكصد موضوع 500 داستان نوشته سید على اكبر صداقت

برنا



لینك به: ماجرای مردی که در طواف کعبه دستش به یک زن چسبید
نظرات و گزارشات و درخواست مطلب جدید ( نظر)



سمینار موفقیت: ارزش یک انسان چگونه تعیین میشود؟

قضیه 20 دلاری یه سخنران معروف سمینار خود را با بالا گرفتن یک 20 دلاری آغاز نمود. او از 200 نفر شرکت کننده در سمینار پرسید : " کی این اسکناس 20 دلاری رو دوست داره ؟ " دست ها شروع به بالا رفتن کرد. او گفت : " من می خوام این 20 دلاری رو به یکی از شما بدم. اما اول بذارین یه کاری بکنم. " سپس شروع به مچاله نمودن اسکناس کرد. پس دوباره پرسید : " کسی هست که هنوز این اسکناس رو بخواد ؟ " باز دست ها بالا رفت. او اینگونه ادامه داد : " خب ، اگر من اینکار رو با اسکناس بکنم چی ؟ " و بعد اسکناس رو به زمین انداخت و با کفش خود شروع به مالیدن آن به کف اتاق کرد. سپس آنرا که کثیف و مچاله شده بود برداشت و باز گفت : " هنوز کسی هست که این 20 دلاری رو بخواد ؟ " اما هنوز دست ها در هوا بود. سخنران گفت : " دوستان من ، همگی شما یک درس با ارزش فرا گرفتید. شما بی توجه به اینکه من چه بلایی سر این اسکناس آوردم باز هم خواستار آن بودید زیرا هیچ چیز از ارزش آن کم نشده بود و هنوز 20 دلار می ارزید. " " خیلی از اوقات در زندگیمون ، ما بوسیله تصمیم هایی که می گیریم و وقایعی که واسه مون پیش میاد ، پرتاب ، مچاله و به زمین مالیده می شیم . در این جور مواقع احساس می کنیم که ارزش خود را از دست داده ایم. اما مهم نیست که چه اتفاقی افتاده یا خواهد افتاد ، به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید : تمیز یا کثیف ، مچاله یا صاف ، باز هم شما از نظر اونایی که دوستتون دارن ارزش فوق العاده زیادی دارین. " ارزش زندگی ما با کارهایی که انجام می دهیم و افرادی که می شناسیم تعیین نمی گردد بلکه بر اساس اون چیزی که هستیم تعیین می شود.

لینك به: سمینار موفقیت: ارزش یک انسان چگونه تعیین میشود؟
نظرات و گزارشات و درخواست مطلب جدید ( نظر)



نحس بودن 13 یا مبارك بودن آن

اگر از كوچه پس كوچه‌های قدیمی شهر, آنجایی كه هنوز رگه‌هایی از خانه‌های قدیمی كاهگلی یافت می‌شود گذر كنیم هنوز هم پلاكهای خانه‌هایی را می توان دید كه روی آن 1+12  به جای سیزده نوشته شده است، علت آن را در اعتقادات مردم می توان یافت تحت این عنوان: نحس بودن 13 !
 سیزدهمین روز از فروردین شاید تنها بهانه‌ایی باشد برای گذر از
 ازدحام شهر و رفتن به طبیعت، اما خوب می‌دانیم اینبار نیز از
 نحوست 13 فرار می كنیم.
 اما 13 برای شما تنها یاآور نحسی آن است؟ آنچه در ادامه خواهید
 خواند جادوی 13 است كه به نظر جالب می رسد !!!
 ● 13 عدد اول است.
 ●131211109876543212345678910111213عدد اول است
 ● 13جسم ارشمیدسی موجود است. (اجسام ارشمیدسی اجسامی هستند كه وجوه آنها چند ضلعی بوده، نه لزوما از یك نوع ، و كنجهای آنها مساوی هستند.)
 ●فیلم" 13 نوامبر" ، آلفرد هیچكاك هیچگاه به پایان نرسید
 ● عدد 13كوچكترین Emirp است. (Emirp  عدد اولی است كه اگر ارقام آن را معكوس كنیم مجددا عددی اول خواهد بود مثلا اعداد 13، 17،31، 37،.....)
 ●رساله 13 جلدی Almagestبزرگترین كار بطلمیوس بود. قضیه‌ی ریاضی را با توجه به حركتهای ماه ،خورشید و سیاره ها را فراهم ساخت
 ● 13عدد Happy است.(برای دانستن این كه عددی Happy است، مجموع مربعات رقمهای عدد را پیدا كرده و دوباره مجموع مربعات عدد بدست آمده را حساب می‌كنیم با ادامه این روند اگر به عدد 1 دست پیدا كردیم آنگاه به آن عدد Happy گفته می‌شود. مثلا برای عدد سیزده  10="2^3+2^1 و 1=2^0+2^1 بنابراین13" عدد Happyاست.)
 ● اویلر 13 فرزند داشت كه 5 فرزند او به سن نوجوانی رسیدن و تنها 3 نفر باقی ماندند.
 ●شاخه زیتونی كه در پشت دلارهای آمریكا كشیده شده است 13 برگ دارد.
 ● بد یمن بودن روز جممعه ایی كه 13امین  روز ماه باشد یكی از خرافات رایج در جوامع است.
 ●چرتكه چینی دارای سیزده ستون مهره‌ برای محاسبات است.
 ● ماموریت قمر" آپولو 13" در مسیر ماه بی نتیجه ماند علت انفجار در قسمتی از سفینه بود . نكته جالب این است كه این قمر در ساعت 13:13  پرتاب شده بود و این اتفاق در 13 اوریل شكل گرفت. ( احتمالا روز جمعه!!!!!!!!)
  ● نخستین حفره‌ی اول با طول سیزده بین دو عدد    113و 127اتفاق می‌افتد. (منظور از حفره‌ی اول تعداد اعداد مركب بین دوعدد اول متوالی است.)
 ● .به طور طبیعی هر سال 12 ماه دارد اما در حقیقت 13 ماه داریم تعجب نكنید ماه آسمان را فراموش كردید با دوازده ماه سال 13 می شود
  ● نخستین بار پرچم امریكا 13 ستاره و 13 خط داشت كه نشان دهنده تعداد مستعمرات اصلی این كشور بود.
 ●یهودا سیزدهمین یار حضرت عیسی )ع (از حواریون به وی خیانت کرد
 ●طولانی ترین ركورد پرواز یك جوجه 13 ثانیه است. 
 

لینك به: نحس بودن 13 یا مبارك بودن آن
نظرات و گزارشات و درخواست مطلب جدید ( نظر)



سرانجام دانش آموزانی كه خانم معلمشان آنها را دوست داشت

سالها پیش یكی از استادان دانشگاه «جان هاپكینز» دانشجویان خود را مسئول انجام یك پروژه كرد و به آنها ماموریت داد تا به محله‌های فقیرنشین و پستِ شهر بروند و دویست پسر بچه، بین سنین 12 تا 16 سال را انتخاب كنند و در مورد گذشته و محیط خانوادگی آنها تحقیق كنند و در نهایت پیش‌بینی نمایند كه وضع آنها در آینده چگونه خواهد شد؟
 دانشجویان بعد از بررسیهای آماری ِ به دست آمده و صحبت و مشاوره با پسربچه‌ها، به این نتیجه رسیدند كه 90 درصد از این گروه، در آینده، مدت زمانی را در زندان سپری خواهد كرد.
 25 سال بعد، گروه دیگری از دانشجویان مامور شدند تا به سراغ همان گروه كه اكنون مردی شده بودند، بروند تا ببینند در چه وضعیتی هستند.
 دانشجویان توانستند 180 نفر از گروه 200 نفری را پیدا كنند، ولی دریافتند كه تنها 4 تن از آنان مدت زمانی را در زندان گذرانده‌اند.
 چرا این افرادی كه در محله‌های پر از جرم و جنایت زندگی كرده بودند، سوابق خوبی داشتند؟
 در بررسی گزارشات بدست آمده از بچه‌ها، این جمله دائماً تكرار می‌شد: «معلمی داشتیم كه ... »
 آنها تحقیقات خود را ادامه دادند و دیدند كه در 75 درصد موارد یك «خانم معلم» مطرح می‌شود.
 دانشجویان به سراغ این خانم معلم رفتند تا ببینند كه چگونه او چنین تاثیری را بر روی این گروه از دانش‌آموزان گذاشته است؟ آنها می‌خواستند بدانند كه چرا آن پسر بچه‌ها بعد از گذشت این همه سال، هنوز معلم خود را به یاد می‌آورند؟
 خانم معلم، در جواب سؤال دانشجویان گفت: «نمی‌دانم، متحیرم!» و سپس در حالی‌كه به گذشته فكر می‌كرد، به آرامی گفت: « من آنها را واقعاً دوست داشتم...!»

لینك به: سرانجام دانش آموزانی كه خانم معلمشان آنها را دوست داشت
نظرات و گزارشات و درخواست مطلب جدید ( نظر)



توبه نصوح - قسمت 2

در كتاب انوار المجالس داستان زیر نوشته بود :

(نَصوح) مردى كوسج بى ریش و مانند زنان داراى دو پستان بود او در یكى از حمام هاى زنانه آن زمان كارگرى مى كرده و شستشوى این زن و آن زن را به عهده داشته.

نصوح به اندازه اى چابك و تردست بوده است كه همه ز نها مایل بودند كارشان را او عهده دار شود، خورده خورده آوازه نصوح ، بگوش دختر پادشاه وقت رسید، میل كرد كه وى را از نزدیك ببیند.

فرستاد حاضرش كردند، همینكه دختر پادشاه وضعش را دید پسندید و شب او را نزد خود نگهداشت ، روز بعد دستور داد حمامى را خلوت كنند و از ورود اشخاص متفرقه بآنجا جلوگیرى نمایند. سپس نَصوح را بهمراه خود بحمام برد و تنظیف خودش را به او محول نمود.

از قضا دانه گرانبهائى از دختر پادشاه ، در آن حمام مفقود گشت از این پیش آمد دختر پادشاه در غضب شد و به دو تن از خواصش فرمان داد كه همه كارگران را تفتیش و بازرسى كنند ، تا بلكه آن دانه گرانبها پیدا شود. طبق این دستور مامورین ، كارگران را یكى بعد از دیگرى مورد بازدید خود قرار دادند.

همینكه نوبت به نَصوح رسید، با اینكه آن بیچاره روحش خبر نداشت ولى از این جهت مى دانست كه اگر تفتیشش كنند كارش به رسوائى كشیده خواهد شد به خاطر همین هم حاضر نشد كه تفتیشش كنند. لذا به هر طرف كه مامورین مى رفتند تا دستگیرش كنند، او به طرف دیگر فرار مى كرد و این عمل او به آنها اینطور نشان مى داد كه دانه را او ربوده و از این نظر ماءمورین براى دستگیرى او اهمیت بیشترى قائل بودند.


نصوح هم چون تنها راه نجات را این دید كه خود را در میان خزانه حمام پنهان كند ناچار خودش را بداخل خزانه رسانید، و همینكه دید ماءمورین براى گرفتنش به خزانه وارد شدند و فهمید كه دیگر كارش تمام است و الا ن است كه رسوا شود، بخداى متعال از ته دل توجه عمیقى نمود و از روى اخلاص از كرده هاى خود توبه كرد و دست حاجت بدرگاه الهى دراز نمود و از او خواست كه از این غم رسوائى نجاتش دهد.


به مجرّد اینكه نصوح حال توبه و استغفار پیدا كرد و از كرده خود پشیمان گشت ، ناگهان از بیرون حمام صدائى بلند شد كه دست از این بیچاره بردارید چون دانه پیدا شد. پس ، از او دست كشیدند و نصوح خسته و نالان شكر الهى را بجا آورده از خدمت دختر مرخص شد و به خانه خود رفت و هر چه مال كه از راه گناه در آورده بود، همه را بین فقراء قسمت كرد و چون اهالى شهر از او دست بردار نبودند دیگر نمى توانست در آن شهر بماند. و از طرفى نمى توانست راز خودش را به كسى اظهار كند، ناچار از شهر خارج شده و در كوهى كه در چند فرسخى آن شهر بود، سكونت اختیار نمود، و بعبادت خدا مشغول گردید.


اتّفاقا شبى در خواب دید كسى به او مى گوید :
اى نصوح چگونه توبه كرده اى و حال آنكه گوشت و پوست تو از فعل حرام روئیده شده است ؟!
تو باید طورى كنى كه گوشتهاى بدنت بریزد، همین كه نصوح از خواب بیدار شد با خودش قرار گذاشت كه سنگهاى گران وزن را حمل كند و بدین وسیله خودش را از گوشت ها بكاهاند.

این برنامه را نصوح مرتبا عمل كرد، تا پس از مدّتى كه گذشت در یكى از روزها همانطوریكه مشغول به كار بود چشمش به میشى افتاد كه در آن كوه چرا مى كند، از این امر به فكر فرو رفت . كه آیا این میش ‍ از كجا آمده و از آن كیست ؟! تا آنكه عاقبت با خود اندیشید كه این میش قطعا از چوپانى فرار كرده و به اینجا آمده پس بایستى من از آن نگهدارى كنم تا صاحبش پیدا شود و باو تسلیمش نمایم ، لذا رفت و آن میش را گرفت و ازآن نگهداری كرد، چونكه چند روزى بهمین منوال گذشت آن میش به فرمان الهى به تكلم و حرف آمد و گفت :

اى نصوح خدا را شكر كن كه مرا براى تو آفریده سپس از آن وقت به بعد نصوح از شیر میش مى خورد و عبادت مى كرد تا موقعیكه اتفاقا عبور كاروانى كه راه را گم كرده بود و مردمش از تشنگى نزدیك به هلاكت بودند به آنجا افتاد. همینكه نصوح را دیدند از او آب خواستند.


نصوح گفت : شماها ظرفهایتان را بیاورید تا من به جاى آب شیرتان دهم مردم ظرف مى آوردند و نصوح آنها را از شیر پركرده به آنان رد مى كرد و به قدرت الهى هیچ از آن كم نمى شد بدین وسیله نصوح آن گروه را از تشنگى نجات داد. بعدا راه شهر را بآنها نشان داد.

كاروانیان راهى شهر شدند و هریك از مسافرین در موقع حركت در برابر خدمتى كه آقاى نصوح به آنان كرده بود احسانى نمودند و چون راهى كه نصوح به آنها نشان داده بود نزدیكتر بشهر بود. آنها براى همیشه آمد و رفت خود را از آنجا قرار دادند.


بتدریج سایر كاروانها هم بر این راه مطلع شدند. آنها نیز ترك راه قدیمى نموده همین راه را اختیار كردند. قهرا این رفت و آمدها درآمد سرشارى براى نصوح تولید مى نمود، و او از محل این درآمدها بناهائى ساخت و چاهى احداث كرد و آبى جارى نمود و كشت و زراعتى بوجود آورد و جمعى را هم در آن منطقه سكونت داد، و بین آنها بساط عدالت را مقرر فرمود و برایشان حكومت مى كرد و جمعیتى كه در آن محل سكونت داشتند همگى به چشم بزرگى بر نصوح مى نگریستند.

رفته رفته آوازه و حسن تدبیر نصوح به گوش پادشاه وقت كه پدر آن دختر بود، رسید. از شنیدن این خبر به شوق دیدنش افتاد لذا دستور داد تا وى را دعوت بدربار كنند. همینكه دعوت پادشاه به نصوح رسید اجابت نكرد و گفت مرا با دنیا و اهل دنیا كارى نیست . و از این رفتن به دربار عذر خواست


مامورین وقتى سخن نصوح را به پادشاه زدند بسیار تعجب كرد واظهار داشت حال كه او براى آمدن عذر دارد پس چه خوب است ما نزد او رویم و قلعه نوبنیادش را مشاهده كنیم . لذا با خواصش بسوى اقامتگاه نصوح حركت كردند.

همینكه به آن محل رسیدند به قابض الارواح امر شد كه جان پادشاه را بگیر و به زندگانى وى خاتمه دهد، پادشاه بدرود حیات گفت .

این خبر به نصوح رسید دانست كه وى براى ملاقات او از شهر خارج شده لذا در تجهیزات و مراسم تشییع جنازه اش شركت كرد، و آنجا ماند تا به خاكش سپردند و از این رو كه پادشاه پسرى نداشت اركان دولت مصلحت را در این دیدند كه نصوح را به تخت سلطنت بنشانند پس چنان كردند و نصوح را به زور به پادشاهى منصوب كردند.

نصوح هم چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملكتش گسترانید و بعد هم با همان دختر پادشاه كه قبلا گفتیم ازدواج كرد. چون شب زفاف رسید و در بارگاهش نشسته بود، ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت ، چند سال قبل از این به كار شبانى و چوپانى مشغول بودم و میشى از من گم شده بود و اكنون آن را در نزد تو یافته ام ، مالم را به من رد كن.

نصوح گفت : همینطور است الا ن امر مى كنم به تو میش را تسلیم كنند. شخص تازه وارد بار دیگر گفت چون میش مرا نگهدارى كردى هرآنچه از شیرش را خورده اى بتو حلال باد ولى آن مقدار از منافعى كه به تو رسیده نیمى از آنِ تو باشد، باید نیم دیگرش را به من تسلیم دارى .

نصوح دستور داد تا آنچه از اموال منقول و غیر منقول كه در اختیار دارد نصفش را به وى بدهند و منشیان را دستور داد تا كشور را نیز بالمناصفه بینشان تقسیم كنند سپس از چوپان معذرت خواهى كرد تا بلكه زودتر برود. در آن موقع شبان گفت : اى نصوح فقط یك چیز دیگر مانده كه هنوز قسمت نشده ؟! نصوح پرسید كدام است ؟!

چوپان گفت همین دختریست كه به ازدواج خود در آوردى چون آن هم از منفعت میش من است .

نصوح گفت : چون قسمت كردن او ، مساوى با خاتمه دادن به حیات وى است بیا و از این امر درگذر؟ شبان قبول نكرد باز گفت : نصف دارائى خودم را به تو مى دهم ، تا از این امر درگذرى ، این مرتبه هم قبول نكرد. نصوح اظهار داشت تمام دارائى خود را مى دهم تا از این امر صرف نظر كنى ، باز نپذیرفت . ناچار جلاّد را طلبید و گفت : دختر را به دو نیم كن . سپس جلاد شمشیر را كشید تا بر فرق دختر زند دختر از وحشت لرزید و جزع كرد و از هوش رفت.


در این هنگام شبان جلو جلاد را گرفت و خطاب به نصوح كرد و گفت بدان نه من شبان و نه آن میش است بلكه ما هر دو ملكى هستیم ، كه از براى امتحان تو فرستاده شده ایم ، سپس در آنموقع ، میش و چوپان هر دو از نظر غائب شدند.


نصوح شكر الهى را بجا آورد و پس از عروسى تا مدتى كه زنده بود عبادت و سلطنت مى كرد و بعضى گفته اند آیه شریفه : تُوبُوا اِلَى اللّه تَوْبَةً نَصُوحا اشاره به توبه چنین شخصى است .

از این داستان نتیجه مى گیریم ، اگر كسى توبه كند خداوند متعال امور دنیا و آخرت او را اصلاح خواهد كرد و دعایش را مستجاب مى كند و او را در بین مردم و ملائكه عزیز و سربلند مى نماید و بزرگترین پاداش را بعد از امتحان؛ در دنیا و آخرت به او عنایت مى نماید.


منبع : قصص التوابین یا داستان توبه كنندگان
نویسنده : على میرخلف زاده



لینك به: توبه نصوح - قسمت 2
نظرات و گزارشات و درخواست مطلب جدید ( نظر)



حق حضرت نوح بر گردن شیطان!

بعد از طوفان نوح و نفرین حضرت نوح علی نبینا و آله و علیه السلام که درخواست کرد هیچ دیاری از ستمگران در روی زمین باقی نماند ،شیطان به نزد نوح آمد گفت نوح تو حقی به گردن من داری که در ازای آن حق ترا نصیحتی می کنم.
نوح فرمود به خدا پناه می برم که حقی بر تو داشته باشم!
شیطان گفت ، برای مدتی که این مومنین فرزندانی بیاورند من به استراحت می پردازم.زیرا آنان مخلصین هستند و اکنون همه کفار هم از دنیا رفته اند.(به خاطر نفرین حضرت نوح تمامی کفار نابود شدند و دیگر نیازی به تلاش شیطان برای دوزخی کردن آنها نبود)
نوح فرمود نصیحتت چیست ؟
شیطان گفت : مرا در سه جا یاد کن و بدان در این سه جا من حتما حضور دارم.
۱) هنگامی که مرد بیگانه ای با زنی بیگانه با هم خلوت کرده اند من سومین آنها هستم.
۲) هنگام خشم
۳) به هنگام قضاوتشاید نکته ای که اینجا به نظر میرسه مهربانی حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم باشه چون با این که بیشتر از ناحیه قوم کافر مورد اذیت و آزار قرار گرفت ولی هیچ وقت دهان به نفرین آنها باز نکرد.
رحمة للعالمین...

 



لینك به: حق حضرت نوح بر گردن شیطان!
نظرات و گزارشات و درخواست مطلب جدید ( نظر)



ماجرای‌ كسی ‌كه ‌توسط مومیایی فرعون‌ مسلمان شد

هنگامی که فرانسوا میتران در سال 1981میلادی زمام امور فرانسه را بر عهده گرفت، از مصر تقاضا شد تا جسد مومیایی شده فرعون برای برخی آزمایش‌ها و تحقیقات به فرانسه منتقل شود.

هنگامی که هواپیمای حامل بزرگترین طاغوت تاریخ در فرانسه به زمین نشست، بسیاری از مسئولین کشور فرانسه و از جمله رئیس دولت و وزرایش در فرودگاه حاضر شده و از جسد طاغوت استقبال کردند.

پس از اتمام مراسم، جسد فرعون به مکانی با شرایط خاص در مرکز آثار فرانسه انتقال داده شد تا بزرگترین دانشمندان باستان‌شناس به همراه بهترین جراحان و کالبدشکافان فرانسه، آزمایشات خود را بر روی این جسد و کشف اسرار متعلق به آن شروع کنند.

رئیس این گروه تحقیق و ترمیم جسد یکی از بزرگترین دانشمندان فرانسه بنام پروفسور موریس بوکای بود که برخلاف سایرین که قصد ترمیم جسد را داشتند او در صدد کشف راز و چگونگی مرگ این فرعون بود.

تحقیقات پروفسور بوکای همچنان ادامه داشت تا اینکه در ساعات پایانی شب، نتایج نهایی ظاهر شد؛ بقایای نمکی که پس از ساعتها تحقیق بر جسد فرعون کشف شد دال بر این بود که او در دریا غرق شده و مرده است و پس از خارج کردن جسد او از دریا برای حفظ جسد، آن را مومیایی کرده‌اند. اما مسئله‌ی غریب و آنچه باعث تعجب بیش از حد پروفسور بوکای شده بود این مسئله بود که چگونه این جسد سالم‌تر از سایر اجساد باقی مانده، درحالی که این جسد از دریا بیرون کشیده شده است.
پروفسور موریس بوکای در حال آماده کردن گزارش نهایی در مورد کشف جدید (مرگ فرعون بوسیله غرق شدن در دریا و مومیایی جسد او بلافاصله پس از بیرون کشیدن از دریا) بود که یکی از حضار در گوشی به یادآور شد که برای انتشار نتیجه تحقیق عجله نکند، چرا که نتیجه تحقیق کاملا مطابق با نظر مسلمانان در مورد غرق شدن فرعون است.

ولی موریس بوکای بشدت این خبر را رد کرده و آن را بعید دانست. او بر این عقیده بود که رسیدن به چنین نتیجه ی بزرگی ممکن نیست مگر با پیشرفت علم و با استفاده از امکانات دقیق و پیشرفته کامپیوتری.

در جواب او یکی از حضار بیان کرد که قرآنی که مسلمانان به آن ایمان دارند قصه غرق شدن فرعون و سالم ماندن جثه‌ی او بعد از مرگ را خبر داده است.


تصویر منتسب به فرعون زمان حضرت موسی علیه‌السلام

حیرت و سردرگمی پروفسور دوچندان شد و از خود سوال می‌کرد که چگونه این امر ممکن است با توجه به اینکه این مومیایی در سال 1898میلادی و تقریبا درحدود دویست سال قبل کشف شده است، در حالی که قرآن مسلمانان قبل از 1400 سال پیدا شده است؟

چگونه با عقل جور در می آید در حالی که نه عرب و نه هیچ انسان دیگری از مومیایی شدن فراعنه توسط مصریان قدیم آگاهی نداشته و زمان زیادی از کشف این مسئله نمیگذرد؟

موریس بوکای تمام شب به جسد مومیایی شده زل زده بود و در مورد سخن دوستش فکر می‌‌کرد که چگونه قرآن مسلمانان درمورد نجات جسد بعد از غرق سخن می‌گوید در حالی‌که کتاب مقدس آنها از غرق شدن فرعون در هنگام دنبال کردن موسی سخن میگوید اما از نجات جسد هیچ سخنی بمیان نمی‌آورد و با خود می‌گفت آیا امکان دارد این مومیایی همان فرعونی باشد که موسی را دنبال میکرد؟

و آیا ممکن است که حضرت محمد هزار سال قبل از این قضیه خبر داشته است؟

او در همان شب تورات و انجیل را بررسی کرد اما هیچ ذکری از نجات جسد فرعون به میان نیاورده بودند.

پس از اتمام تحقیق و ترمیم جسد فرعون، آن را به مصر باز گرداندند ولی موریس بوکای خاطرش آرام نگرفت تا اینکه تصمیم گرفت به کشورهای اسلامی سفر كند تا از صحت خبر در مورد ذکر نجات جسد فرعون توسط قرآن اطمینان حاصل نماید.

یکی از مسلمانان قرآن را باز کرد و این آیه را برای او تلاوت نمود:{فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَةً وَإِنَّ کَثِیراً مِنَ النَّاسِ عَنْ آیَاتِنَا لَغَافِلُونَ} [یونس:92]

ما امروز پیكرت را [از آب‏] نجات می‌دهیم تا عبرت آیندگان شوى، و همانا بسیارى از مردم از آیت‏هاى ما بى‏خبرند
این آیه او را بسیار تحت تآثیر قرار داد و لرزه بر اندام او انداخت و با صدای بلند فریاد زد: "من به اسلام داخل شدم و به این قرآن ایمان آوردم."

موریس بوکای با تغییرات بسیاری در فکر و اندیشه و آیین به فرانسه بازگشت و دهها سال در مورد تطابق حقائق علمی کشف شده در عصر جدید با آیه های قرآن تحقیق کرد و حتی یک مورد از آیات قرآن را نیافت که با حقایق ثابت علمی تناقض داشته باشد.

و بر ایمان او به کلام الله جل جلاله افزوده شد (لا یأتیه الباطل من بین یدیه ولا من خلفه تنزیل من حکیم حمید).


حاصل تلاش سالها تحقیق این دانشمند فرانسوی کتاب "قرآن و تورات و انجیل و علم بررسی کتب مقدس در پرتو علوم جدید" بود.

 



لینك به: ماجرای‌ كسی ‌كه ‌توسط مومیایی فرعون‌ مسلمان شد
نظرات و گزارشات و درخواست مطلب جدید ( نظر)



زندگی نامه شیخ رجبعلی خیاط وچگونگی پیدا کردن چشم برزخی

عبد صالح خدا « رجبعلی نکوگویان » مشهور به « جناب شیخ » و « شیخ رجبعلی خیاط » در سال 1262 هجری شمسی، در شهر تهران دیده به جهان گشود. پدرش « مشهدی باقر » یک کارگر ساده بود. هنگامی که رجبعلی دوازده ساله شد پدرش از دنیا رفت و رجبعلی را که از خواهر و برادر تنی بی بهره بود، تنها گذاشت.
شیخ پنج پسر و چهار دختر داشت، که یکی از دخترانش در کودکی از دنیا رفت
شبیه داستان حضرت یوسف
جناب شیخ در دیداری که با حضرت آیت الله سید محمدهادی میلانی داشته تحول معنوی خود را چنین بازگو نموده است که:

« در ایام جوانی ( حدود 23 سالگی ) دختری رعنا و زیبا از بستگان، دلباخته من شد و سرانجام در خانه‌ای خلوت مرا به دام انداخت، با خود گفتم: « رجبعلی! خدا میتواند تو را خیلی امتحان کند، بیا یک بار تو خدا را امتحان کن! و از این حرام آماده و لذت بخش به خاطر خدا صرف نظر کن. سپس به خداوند عرضه داشتم:
« خدایا! من این گناه را برای تو ترک می‌کنم، تو هم مرا برای خودت تربیت کن.»»

آنگاه دلیرانه، همچون یوسف (ع) در برابر گناه مقاومت می‌کند و از آلوده شدن دامن به گناه اجتناب می‌ورزد و به سرعت از دام خطر میگریزد. این کف نفس و پرهیز از گناه، موجب بصیرت و بینایی او می‌گردد. دیده برزخی او باز می‌شود و آن چه را که دیگران نمی‌دیدند و نمی شنیدند، می‌بیند و می‌شنود. به طوری که چون از خانه خود بیرون می‌آید، بعضی از افراد را به‌صورت واقعی خود می‌بیند و برخی اسرار برای او کشف می‌شود.
از جناب شیخ نقل شده‌است که فرمود:

« روزی از چهارراه «مولوی» و از مسیر خیابان «سیروس» به چهار راه «گلوبندک» رفتم و برگشتم، فقط یک چهره آدم دیدم! »

مشروح این داستان را شیخ برای کمتر کسی بیان کرده است، گاهی به مناسبتی بدان اشارتی می کرد و می فرمود:

« من استاد نداشتم، ولی گفتم: خدایا! این را برای رضایت خودت ترک می کنم و از آن چشم می پوشم، تو هم مرا برای خودت درست کن. »
وفات

سرانجام در روز بیست و دوم شهریور ماه سال 1340 هجری شمسی سیمرغ وجود پربرکت شیخ پس از عمری خودسازی و سازندگی از این جهان پر کشید.
فرزند شیخ روز قبل از وفات او را چنین تعریف می ‌کند:
روز قبل از وفات، پدرم سالم بود، مادرم در خانه نبود، تنها من در خانه بودم، عصر هنگام، پدرم آمد و وضو گرفت و مرا صدا کرد و گفت:

« قدری کسل هستم، اگر آن بنده خدا آمد که لباسش را ببرد، دم قیچی‌ها ( پارچه های زائدی که بعد از دوخت لباس باقی میماند ) در جیبش است و سی تومان باید اجرت بدهد. »

پدرم هرگز به من نگفته بود که کسی اگر آمد، اجرت کار چقدر است، من جریان را نفهمیدم.
یکی از ارادتمندان جناب شیخ، که شب قبل از وفات، از طریق رؤیای صادقه رحلت ملکوتی وی را پیش‌بینی کرده ‌بود، ماجرای وفات را چنین گزارش می‌کند:

شبی که فردای آن شیخ از دنیا رفت، در خواب دیدم که دارند در مغازه‌های سمت غربی مسجد قزوین را می‌بندند، پرسیدم: چه خبره؟ گفتند آشیخ رجبعلی خیاط از دنیا رفته. نگران از خواب بیدار شدم. ساعت سه نیمه شب بود. خواب خود را رؤیای صادقه یافتم. پس از اذان صبح، نماز خواندم و بیدرنگ به منزل آقای رادمنش رفتم، با شگفتی، از دلیل این حضور بی‌موقع سؤال کرد، جریان رؤیای خود را تعریف کردم.
ساعت پنج صبح بود و هوا گرگ و میش، به طرف منزل شیخ راه افتادیم. شیخ در را گشود، داخل شدیم و نشستیم، شیخ هم نشست و فرمود:

« کجا بودید این موقع صبح زود؟ »

من خوابم را نگفتم، قدری صحبت کردیم، شیخ به پهلو خوابید و دستش را زیر سر گذاشت و فرمود:

 « چیزی بگویید، شعری بخوانید! »

یکی خواند:
خوش‌تر از ایام عشق ایام نیست
صبح روز عاشقان را شام نیست
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود


هنوز یکساعت نگذشته بود که حال شیخ را دگرگون یافتم، از او خواستم که برایش دکتر بیاورم. یقین داشتم که امروز شیخ از دنیا می‌رود.
شیخ فرمود:
« مختارید »

دکتر... نسخه‌ نوشت، رفتم دارو را گرفتم هنگامی که برگشتم دیدم شیخ را به اتاق دیگری برده‌اند، رو به قبله نشسته و شمد سفیدی روی پایش انداخته‌اند و با شست دست و انگشت سبابه شمد را لمس می‌کرد.
من دقیق شده ‌بودم که ببینم یک مرد خدا چگونه از دنیا می‌رود، یک مرتبه حالی به او دست داد، گویا کسی چیزی در گوش او می‌گوید، که گفت:
« إن شاء الله »

سپس فرمود:
« امروز چند شنبه است؟ دعای امروز را بیاورید. »

من دعای آن روز را خواندم، فرمود:
« بدهید آقا سیداحمد هم بخواند. »

او هم خواند، سپس فرمود:
« دست‌هایتان را به سوی آسمان بلند کنید و بگویید: یا کریم العفو، یا عظیم العفو، العفو، خدا مرا ببخشاید. »

من به دوستم نگاه کردم و گفتم: بروم آقای سهیلی را بیاورم، چون مثل این که رؤیا صادقه است و دارد تمام می‌شود، و رفتم.


آقا جان خوش آمدی!
ادامه این داستان را از زبان فرزند شیخ بشنوید: ... دیدم اتاق پدرم شلوغ است، گفتند: جناب شیخ حالش به هم خورده، بلافاصله وارد اتاق شدم، دیدم که پدرم در حالی که لحظاتی قبل وضو گرفته و وارد اتاق شده بود، رو به قبله نشسته، که ناگاه بلند شد و نشست و خندان گفت:
« آقاجان خوش آمدید »! ( مقصود از آقا جان امام زمان (ع) است. )

دست داد، و دراز کشید و تمام شد، در حالی که آن خنده را بر لب داشت!

 



لینك به: زندگی نامه شیخ رجبعلی خیاط وچگونگی پیدا کردن چشم برزخی
نظرات و گزارشات و درخواست مطلب جدید ( نظر)



شاه دیوانه‌ی عیاشی بود، او نه مانند یك پادشاه باوقار بلكه مانند یك لات هرزه بود

 

لیندا كریستیان كه خاطرات خود را به یك مجله هفتگی فروخته و فاش كرده است كه شاه نسبت به وی علاقه زیادی داشته و در صدد ازدواج با او بوده است.خبر فوق‌العاده جالبی منتشر شده بود. نزدیك بود فرح دیبا هرگز با شاه ازدواج نكند. در آن صورت چه كسی بایستی ملكه فعلی ایران شود؟ لیندا كریستیان..."


محمدرضا شاه در طول حیات خود، زندگی زناشویی سالمی نداشت، و به تمام معنا فردی عیاش بود، سلیقه وی جنبه‌ی جهانی داشت، وی همه نژادها را دوست می‌داشت و نژاد اروپایی بیشتر مورد علاقه شاه بود و علاقه‌مند بود با یكی از آنها ازدواج كند. (1)

شاه دیوانه‌ی عیاشی بود، او نه مانند یك پادشاه باوقار بلكه مانند یك لات هرزه به دوره‌گردی در خارج از كشور می‌پرداخت. عیاشی‌های وی در یك محیط سربسته انجام نمی‌شد، به همین جهت در بین مردم دهان به دهان می‌چرخید و نفرت در دل‌ها ایجاد می‌كرد. حتی روزنامه‌های اروپایی با همه‌ی حمایتی كه از شاه به عمل می‌آوردند، مدام جزئیات عیاشی شاه را در روزنامه‌های خود بیان می‌نمودند. "مطالب متعددی اغلب در مطبوعات اروپایی راجع به عیاشی شاه منتشر می‌شد كه خود مؤیدی بر زن‌بارگی شاه بود." (2)

خانم مینو صمیمی کارمند سفارت ایران در سوئیس در خاطرات خود پرده از فساد شاه برمی‌دارد و می‌نویسد: «شاه در مسافرتش به سوئیس از همان فرودگاه از فرح جدا می‌شد و به دنبال عیاشی خود می‌رفت. در یکی از این مسافرتها شاه «از فرودگاه مستقیماً عازم محل اقامت یکی از ستارگان معروف شد و تمام ساعات بعدازظهر را در جوار او گذراند.» وی این ستاره سینما را «بریژیت باردو» می‌داند. وی معتقد است، فرح نیز از مقصد شاه آگاه بود. (3)

فردوست در كتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوی به عشق و علاقه شاه به ستاره‌های سینما و زنان زیبا اشاره دارد. در واقع فردوست یكی از دلالان محمدرضا شاه بود،‌ وی می‌گوید: "در مسافرت‌ها به آمریكا در نیویورك دو نفر را به شاه معرفی كردم یكی گریس كلی بود كه در آن زمان آرتیست تئاتر بود و دوبار با او ملاقات كرد و محمدرضا به وی یك سری جواهر باارزش حدود یك میلیون دلار داد این زن بعدا همسر پرنس موناكو شد و اخیرا در یك تصادف اتومبیل درگذشت.
نفر دوم یك دختر آمریكایی 19 ساله بود كه ملكه زیبایی جهان بود. محمدرضا چند بار با او ملاقات كرد و به وی هم یك سری جواهر داد كه حدود یك میلیون ارزش داشت. (4)

در ذیل به یك جریان دیگر از فساد اخلاقی و تنوع‌طلبی شاه اشاره خواهد شد كه سازمان اطلاعات و امنیت كشور به نقل از نشریه فرانس دیمانش گزارش داده است.


داستان شاه و لیندا به روایت ساواك:
لیندا كریستیان _ همسر سابق هنرپیشه مشهور تیرون پاور _ دلدادگی و علاقه‌مندی شاه را نسبت به خود فاش نمود و بر اساس گفته‌های لیندا، شاه خواستار معاشرت با وی بوده و حتی پیشنهاد ازدواج به وی داده است. لیندا كریستیان به خاطر افشاگری در خاطراتش ناچار شد، آمریكا را ترك كند و به مكزیك مهاجرت نماید.

روزنامه‌ی "فرانس دیمانش" در تاریخ 18 ژانویه 1971 در شماره 1271 طی مقاله‌ای با عنوان "شاه از من تقاضای ازدواج كرد" از حقیقت ماجرا پرده برداشت. (5)

سازمان اطلاعات و امنیت كشور (ساواك) در خصوص اظهارات لیندا كریستیان، راجع به درخواست محمدرضا شاه از نامبرده جهت معاشرت و ازدواج پس از طلاق ثریا اسفندیاری چنین گزارش می‌دهد:


"حادثه‌ی غیرمترقبه طی صرف شام در هالیوود:
لیندا كریستیان كه خاطرات خود را به یك مجله هفتگی فروخته و فاش كرده است كه شاه نسبت به وی علاقه زیادی داشته و در صدد ازدواج با او بوده است.
خبر فوق‌العاده جالبی منتشر شده بود. نزدیك بود فرح دیبا هرگز با شاه ازدواج نكند. در آن صورت چه كسی بایستی ملكه فعلی ایران شود؟ لیندا كریستیان.

لیندا كریستیان همسر سابق هنرپیشه مشهور "تیرون پاور" فقید شخصا این راز را فاش نموده است. مشارالیه كه از طرف اداره وصول مالیات آمریكا تحت تعقیب قرار گرفته در صدد فروش خاطرات دوره هنرپیشگی و زناشویی خود برآمده و از زندگی خود مطالبی حتی از خصوصی‌ترین و جزئی‌ترین آن مخفی نكرده است." (6)

ساواك در ادامه چنین گزارش می‌دهد:

"... اگر چه امروزه از نظر مالی وضع خود را سر و سامان داده، معذلك مجبور شده آمریكا را ترك و به صورت دور از وطن در مكزیك به سر برد. زیرا افشای خاطراتش به میزان قابل توجهی، جنجالی و رسوا كننده تلقی شده است." (7)

ساواك در ادامه در خصوص تأیید لیندا كریستیان منبی بر علاقه‌مندی شاه به وی بدین گونه بیان می‌كند كه:

"...به طور مثال شاه درباره مطالبی كه هنرپیشه هالیوود درباره‌اش اظهار نموده چه فكر می‌كند؟ لیندا تأیید می‌كند كه شاه با آن كه با ثریا ازدواج كرده به سال 1957در هالیوود به وی اظهار علاقه كرده است و این ابراز علاقه طی شامی كه به افتخارش ترتیب یافته بود صورت گرفته است:
من در طرف راست شاه نشسته بودم، پس از آن كه شاه با نگاه مسحور كننده و فراموش نشدنی مدتی به من نگاه كرد، به طرفم خم شد و در گوشم زمزمه كرد:
«میل داریم او را دوباره ببینیم معاشرت او را خیلی دوست داریم.»
جواب دادم: «اگر درست فهمیده باشم مقصود از كلمه (او) من هستم ولی دقیقا متوجه نشدم كه مقصود از كلمه (ما) كیست؟»
و صریحا پرسیدم منظور از كلمه (ما) كیست؟
شاه در حال خنده جواب داد: منظور از كلمه «ما» من هستم" (8).

لیندا كریستیان ادعا می‌كند كه به نظر او شاه فوق‌العاده جذاب می‌باشد. ولی او در این ایام بر اثر طلاق اخیر فوق‌العاده ناراحت بوده و برای قبول سخنان ستایشگرانه و پیشنهادات هیچ مردی آمادگی نداشته است.

او می‌گوید به دفعات شاه را ملاقات كرده ولی این دیدارها كاملا دوستانه بوده ولا غیر.

در آخر مقاله در مورد هواخواهان لیندا كریستیان اجمالا مطالبی درج و از قول او اضافه شده كه ستارگان مشهور هالیوود من‌جمله "گلن فورد" و "كاری گرافت" و "فرانك سیناترا" (9) حاضر بودند كه شهرت و ثروت خود را نثار او كنند." (10)

پی‌نوشتها:
1. ر.ك: فردوست، حسین، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، جلد اول، انتشارات اطلاعات، تهران، 1370، ص 205.
سازمان سیا در یكی از گزارش‌هایش متذكر شد كه سلیقه‌ی او جنبه جهانی دارد و همه نژادها را دوست دارد، شاید گزارش سیا كمی اغراق‌آمیز باشد. هیچ گزارشی از این كه شاه به دختران چینی یا آفریقایی علاقه داشته باشد نرسیده است و به گفته ملكه مادر در برابر دختران موطلایی تسلیم محض بود.(ر.ك: ویلیام شوكراس، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوی،‌ آخرین سفر شاه (سرنوشت یك متحد آمریكا) نشر البرز، تهران، 1371، ص 98)
حسینیان، روح‌الله چهارده سال رقابت ایدئولوژیك شیعه در ایران (1356-1343)، مركز اسناد انقلاب اسلامی، تهران، 1383، ص 46.
2. حسینیان، روح‌الله، پیشین، صص 55-54.
3. همان
4. فردوست، حسین، پیشین، ص 209
5. آرشیو مركز اسناد انقلاب اسلامی، شماره‌ بازیابی 492، ص 62.
6. آرشیو مركز اسناد انقلاب اسلامی، شماره بازیابی 492، ص 62.
7. آرشیو مركز اسناد انقلاب اسلامی، شماره بازیابی 492، ص 62.
8. آرشیو مركز اسناد انقلاب اسلامی، شماره بازیابی 492، ص 65.
9. فرانك سیناترا یك هنرپیشه و خواننده بود كه بارها به ایران می‌آمد و مهمان درباریان بود. وی از دوستان صمیمی محمدرضا محسوب می‌شد. فرانك سیناترا اغلب به ملاقات محمدرضا می‌آمد و محمدرضا وی را فرانكی می‌نامید و فرانك سیناترا هم محمدرضا را "شاه من" می‌نامید.
فریده دیبا در خاطراتش می‌گوید: "من عاشق سبك خواندن او بودم." (دیبا، فریده، دخترم فرح (خاطرات فریده دیبا – مادر فرح پهلوی)، ترجمه: دكتر الهه رئیس فیروز، نشر به‌آفرین تهران، 1379، صص 375، 112، 94).

10. آرشیو مركز اسناد انقلاب اسلامی، شماره بازیابی 492، ص 65.


 



لینك به: شاه دیوانه‌ی عیاشی بود، او نه مانند یك پادشاه باوقار بلكه مانند یك لات هرزه بود
نظرات و گزارشات و درخواست مطلب جدید ( نظر)



شاه و معشوقه ای بنام پروین غفاری

پروین فرزند میرزا حسن غفاری همدانی ، كه خودش اهل تفرش بود، وی در جوانی در مجلس شورای ملی كاری كرد و آخرین سمت وی مشاور رییس بازرسی مجلس بود. به گفته پروین او مردی دقیق و آزادی‌خواه خوش نام بود و همیشه به مبارزات علیه استبداد فخر می‌كرد. به همین دلیل پس از آشنایی پروین با شاه و رفت و آمدش به دربار ؛ همواره درباره خطری كه در كمین وی بود، به او هشدار می‌داد.

میرزا حسن غفاری می‌گفت: «دخترم پری، من عمری در مبارزه علیه استبداد گذرانده‌ام ، آیا پاداش من بایستی این باشد كه دخترم طعمه سگ مستبد دیگری باشد؟» اما پری رویای ملكه شدن و راه یافتن به دربار و شركت جستن در شب نشینی‌های با شكوه داشت. و به هیچ چیز دیگر فكر نمی‌كرد و تصور می‌كرد شاه سرانجام با وی ازدواج خواهد كرد.

 

 


فردوست دلال آشنایی شاه و پری

پری دختری 16-17 ساله، مو بور، بلند قامت و زیبا بود؛ كه فردوست در یك مهمانی در باشگاه افسران وی را همراه مادرش دید. فردوست در همین مهمانی به مادر و دختر نزدیك می‌شود و خود را معرفی نمود؛ فردوست را شناختند و با هم گرم گرفتند.

فردوست در كتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوی می‌نویسد:
«.... تصور كردند كه برای ازدواج خود آمده‌ام، به هر حال آدرسشان را گرفتم و ماجرا را به محمدرضا گفتم، محمدرضا گفت: مادر و دختر ار به سرخ حصار بیاور؛ آنها را به سرخ حصار بردم، پس از مدت كوتاهی محمدرضا آمد، شاه را معرفی كردم، پس از معرفی، شاه مدتی با دختر قدم زده و پس از یك ساعت نزد من آمدند و محمدرضا گفت: كه با پری قرار گذاشته است...»

فردوست یكی دو بار پری را به كاخ می‌برد ولی بعد راننده محمدرضا این كار را نجام داد. فردوست می‌گوید: «محمدرضا مبالغ زیادی پول به او داد كه در جریان نبودم».


از آشنایی تا جدایی:
خانه‌ی پری غفاری در «نظامیه» حوالی میدان بهارستان بود. وی دوران ابتدایی را در مدرسه‌ی «نوروز» و دوره دبیرستان را در دبیرستان «شاهدخت» كه در خیابان شاه آباد بود، سپری نمود. پری هنوز پانزده سال بیش نداشت كه با تبانی مادرش و خانواده اسعدی نظام، بر سفره عقد نشاندند ، وی كه دوشیزه‌ای دبیرستانی و بی‌خبر بود به عقد علی آشوری ـ پسر اسعدی نظام ـ در آمد.

عقد نافرجام پری و علی آشوری كه بر اثر توطئه چینی ـ مادر پری و پدر علی ـ طراحی شده بود؛ پس از گذشت چهار ماه استحكام خود را از دست داد، و مادر پری فهمید كه این پلكان ترقی محكم نیست ، پس از طریق دیگری سعی نمودكه در بدبختی دخترش كوشا باشد ... پری از همان ابتدا با اكراه به عقد علی آشوری در آمده بود. مادر پری هم با وساطت حسین فردوست تلاش كرد كه طلاق او را بگیرد.

نمایش فردوست و مادر پروین برای دیدار با شاه بسیار جالب است. پری در خصوص اولین دیدار با شاه گفت : «... احساس كردم كه بروی ابرها گام بر می‌دارم، از اینكه در كنار شاه قدم می‌زنم خود را خوشبخت احساس كردم و غافل از اینكه همچون صیدی دست و پا بسته اسیر یك سفاك شده‌ام».

شاه و پری با هم قرار بعدی گذاشتند؛ فردای روز ملاقات ، شاه ساعت یازده صبح زنگ زد و گفت : «... من تمام شب به یاد تو بودم، می‌خواهم امشب در كاخ میهمان من باشید، تا بیشتر با هم آشنا شویم».

آن روزها همه می‌دانستند كه فوزیه ایران را ترك كرده است و خیال بازگشت هم ندارد. از سوی دیگر مادر پری با همدستی فردوست و گرفتن وكیلی به نام ارسلان خلعت‌بری،‌ طلاق او را از علی آشوری گرفتند، مادر پری فكر می‌كرد كه از این پس دخترش ملكه ایران خواهد شد.

پری با فسخ عقد با علی آشوری، آزادی خود را به دست آورد، رویای هر شب وی دربار و در كنار شاه بودن بود. پدر پروین (پری) مخالف رفتن دخترش به دربار بود و زنش را مؤاخذه می‌كرد . (10)

ساعت هفت صبح بود كه امیرصادقی(راننده شاه) آمد و ماشین وی را به سوی كاخ برد.

پری به همراه امیرصادقی به كاخ رسیدند ... امیرصادقی رفت و وی را تنها گذاشت، دستی از پشت به شانه‌ی پری خورد، برگشت، شخص شاه بود ... بوی گند شراب و ادكلن در هم آمیخته بود ... برای اولین بار در نزد شاه شراب گیلاس را سركشید ،‌گلویش سوخت ... سرش گیج رفت ... دومین جام را نیز شاه برایش ریخت ، این بار آرام آرام به گلویش سرازیر كرد .... پس از مدتی به زمین افتاد ... وقتی صبح كه از خواب بیدار شد، دوران كودكی و دوشیزه‌گی را از دست داده بود ... احساس پلیدی به وی دست داد ... هنوز با اعلیحضرت عقد زناشویی نبسته بود.

شاه از پری می‌خواهد این ماجرا را به كسی ـ حتی پدر و مادرش ـ نگوید تا زمانی با یك تشریفات رسمی مراسم عقد اجرا شود.

اكنون از ماجرای شبی كه در كنار شاه بود یك ماه می‌گذرد ، وی در این یك ماه دیگر هیچ شبی را در كاخ نخوابیده بود.

شاه دستور داده بود در خیابان كاخ، خانه‌ای برای وی خریداری شود تا نزدیك شاه باشد و هر ماه پنج هزار تومان نیز به مادر پری قرار بود پرداخت نماید تا هزینه زندگی وی تأمین شود.
شاه پری را از پرخوری و نوشیدنی زیاد بر حذر می‌داشت تا همیشه زیبا و خوش اندام بماند ... وی هفته‌ای سه روز در كنار شاه بود؛ روز‌های شنبه، دوشنبه، چهارشنبه ... به سفارش شاه ، خیاط و آرایشگر او را هم چون عروسكی در می‌آوردند تا ساعتی از لحظات شخصی شخص اول مملكت را سرگرم خود كند.

پروین غفاری در خصوص هم نشینی با شاه می‌گفت :«.. هنگام صرف شاه آرام آرام مشروب می‌خورد و گاهی گیلاس مرا هم پر می‌كند ... گاهی دور از چشم محافظان و زیر درختان بر روی زمین یا نیمكتی می‌نشستیم ؛ او در چنین مواقعی دست مرا می‌گرفت و چشم در چشم من می‌دوخت و سعی می‌كند مرا به سبك هنرپیشگان آمریكایی ببوسد .. حدود ساعت یازده شب سرگرمی صاحب عروسك تمام شده است و عروسك بایستی به گنجه‌اش باز گردد.»

پری می‌گوید: «من همچون فاحشه‌ای كه پس از انجام وظیفه‌اش، دستمزد می‌گیرد، هدیه‌های او را در كیفم می‌گذاردم ... حداقل فایده این طلاجات دلخوشی مادرم بود».

مادر پری فكر می‌كند؛ شاه و پری دوران نامزدی خودشان را می‌گذرانند، پری یقین دارد كه ازدواجی در كار نیست.

شاه به پری می‌گوید: «می‌خواهم زیبا و خوش اندام بمانی ... تو نبایستی حامله شوی ... آشفته به سویش برگشتم و فریاد زدم، تو سه ماه است؛ هر چه خواسته‌ای ... حال می‌گویی نباید حامله شوی ... اعلیحضرت عزیز من حامله‌ام ... حامله ... تو نمی توانی با خریدن یك خانه خرابه مرا گول بزنی ... بایستی با من ازدواج كنی ... شاه برگشت و گامی به سوی من برداشت، در چشمانم نگریست ... دستش را بالا برد و بر گونه‌ام فرود آورد .... احمق دیوانه چرا گذاشتی حامله شوی؟
گفتم تو این طفل را در شكم من كاشتی ... حال می‌گویی چرا حامله شده‌ام ... شاه دستانش را روی شانه‌ من گذاشت... گفت : ببین پروین تو بایستی این جنین را سقط كنی».

پری اصرار می‌كند كه چنین را سقط نخواهد كرد ... اصرار می‌كند كه شاه او را عقد كند، شاه وی را با طپانچه تهدید به مرگ می‌كند، ... اما شلیك نكرد ... با طپانچه ضربه‌ای به شقیقه‌ی وی زد و فورا به زمین افتاد ... به دستور شاه به خرابه‌اش برگشت.

بعد از برگشت به خانه روز بعد شاه تلفن زد و پری محكم گوشی را به زمین كوبید، و ارتباط شاه و پری قطع شد ... مادر پری از این حركت نگران شد و پری را مؤاخذه نمود كه این چه حركتی بود كه با شاه مملكت كردی ... چهار روز از این جریان درگیری شاه و پری گذاشت، پری بستری بود ، دیگر از دربار صدای تلفن شنیده نمی‌شد ... ساعت شش عصر زنگ در خانه به صدا در آمده ، امیرصادقی با یك دسته گل با شكوه از طرف شاه به دیدن وی آمد. و گفت: «اعلیحضرت نگران حالتان هستند».

شیطنت زنانه در وجود پروین دوباره گل كرد ... صحنه سازی كرد ... می‌دانست كه امیرصادقی این نمایش را به اربابش گزارش خواهد كرد ... پس صحنه را داغ‌تر كرد ... میان گریه گفت: « به اعلیحضرت بگویید دیگر مرا نخواهید دید ... من خودم را خواهم كشت».

هدیه‌ای كه شاه فرستاده بود كلید و سند یك خانه در خیابان كاخ بود ... به هر حال پری مغلوب شاه شد، سعی كرد او را برای خودش حفظ كند ... و یا این كه از قبل دربار ثروتی برای خود فراهم كند ...

پری مجددا از شاه خواست كه وی را عقد كند، شاه هم با یك شرط حاضر شد كه او را به عقد خود در آورد و آن این كه كورتاژ جنینی بود كه در شكم داشت. ... پری شرط شاه را پذیرفت منوط به این كه قبل از عمل به عقد یك دیگر درآیند.

شاه با شنیدن این حرف پری به شدت وی را بوسید و گفت :«در یك میهمانی شام تو را عقد خواهم كرد، اما این مجلس خصوصی خواهد بود و به جز نزدیكان من كسی نباید از این سند بویی ببرد».

[دراین] زمان فردوست مأمور بود كه در كنار پری باشد و حوائج وی را برآورده كند، وی در میان زنان می‌لولید و شوخی می‌كرد.

شب موعد فرا رسید میهمانان بسیاری در مجلس عقد حاضر شدند، از نزدیكان شاه : اشرف و شمس ، احمدرضا و حمید رضا و محمود رضا از دعوت شدگان بودند؛ اشرف در آن مجلس گفت : «صیغه شدن كوس و نقاره نمی‌خواهد ».

پس از صرف شام اعلیحضرت اجازه دادند كه عاقد حاضر شود، عاقد حسن امامی، امام جمعه تهران بود، چند جمله‌ای را خواند ... كه پری در آن عالم مستی نفهمید و بعد راهش را كشید و رفت...

شاه در آن مجلس به پری گفت :«به كوری چشم فوزیه امشب می‌خواهم خود را در میان امواج گیسوان پروین غرق كنم ... بعد به دست گره گیسوان مرا رها كرد و موهای انبوه من پریشان شد .... من هم كه نیمه مست بودم دست به گردن او انداخته و .....

فردای آن روز پری و محمدرضا با هواپیما به بابلسر پرواز كردند، شاه هنگام سفر به این شهر از وی خواست كه در بازگشت از سفر، تا دیر نشده این جنین را از بین ببرد، چرا كه ترس شاه از اشرف بود، اگراشرف از جریان حاملگی بویی می‌برد تمام دنیا را خبردار می‌كرد، او نمی‌خواهد هیچ زنی در كنار شاه باشد ... اشرف فكر می‌كرد كه شاه ، پری را برای پر كردن اوقات تنهایی و در غیاب فوزیه به كاخ آورده است. شاه گفت : «چون ترا صیغه كرده‌ام، اشرف نمی‌توانست بر چسب هوسبازی و زن بارگی به من بزند ... تو نگران نباش به محض اینكه وضع فوزیه روشن شود ازدواج‌ها رسمی خواهد شد . شاه گفت : ملكه‌ی كشوری سراغ داری كه زیباتر از تو باشد " پری به شاه قول داد كه پس از بازگشت از بابلسر نسبت به سقط جنین اقدام خواهد كرد ... شاه تبسمی كرد و گفت : " قبلا سفارش این كار را به پروفسور عدل كرده‌ام و خود این كار را سر و سامان خواهد داد ... به شاه گفتم یونایی موطلایی تو در خدمت توست ... "

پس از بازگشت از سفر ، فردوست به خانه پری در خیابان كاخ رفت و مأموریت داشت كه وی را به نزد پروفسور عدل جهت عمل كورتاژ ببرد .

با این عمل ، پری سلامت جسمانی و روانی خود را از دست داد به قول خودش آثار و عواقب آن را هنوز كه هنوز است تحمل می‌كند ، پس از عمل كورتاژ به دلیل عفونت اعضای داخلی تا لب مرگ پیش رفت و فردوست و ایادی پزشك مخصوص شاه و خود شاه به عیادت وی آمدند .

پری هنگام عیادت شاه از وی، به او گفت : " ببین عدل شما با من چه كرده است " شاه منظور پری را از این جمله دو پهلو فهمید و تبسمی كرد و دستان وی را گرفت و از جیب بغلش ، از درون یك جعبه شیشه‌ای كوچك ، انگشتری با نگین درشت یاقوت كبود بیرون آورد و در انگشتان وی كرد ... و گفت : " پروین سعی كن زود خوب شوی ... یونایی زیبای من هستی ... خانه قلبم سرد و تاریك است و بیا و گرمش كن ...

پس از سقط جنین ، رابطه پری و شاه مستحكم‌تر شد ، و ماه عسل دوباره شروع شده – عشق شاه زن و هواپیما و رانندگی بود – بزم‌ها و میهمانی‌ها برقرار است و جام‌ها هم به سلامتی شاه و پری تهی می‌شد ...

پری دیگر در صرف مشروبات الكلی حرفه‌ای شده بود ... محمدرضا بعضی شب‌ها تریاك پهن می‌كند ؛ و پری نیز گاهی بستی می‌زند ... آخرین هدیه شاه به پری یك انگشتر با نگین زمرد در شب تولدش بود .

شاه از اینكه پری در محافل و مهمانی‌ها گرم می‌گرفت ، ناراحت می‌شد و می‌گفت : " بعضی‌ وقت‌ها می‌بینم تو در محافل و مهمانی‌ها گرم می‌گیری و آنها بر دستت بوسه‌ می‌زنند ؛ اگر روزی بدانم با كسی به جز من رابطه داشته‌ای زنده نخواهی ماند ، چشم و گوش‌های من ، كوچكترین حركت تو را به من گزارش می‌كنند ، همان طور كه از كار فوزیه با خبر شدم هم از كارهای تو با خبر خواهم شد .


پس از طلاق فوزیه
با رسمیت یافتن طلاق فوزیه در سال 1327 ، روزنه‌ی امیدی برای ازدواج پروین با شاه دوباره گشوده شد ، اما محمدرضا دو هفته‌ای پس از اعلام رسمی طلاق به گوشه انزوا خزید ، و زمان آن رسیده بود كه پری با تمام قوا وارد میدان شود و به هر صورت جای فوزیه زن اول شاه را پر كند ، اما چه خیال عبثی بود . اولین ملاقات پس از دوره انزوا كه پیش آمد ؛ شاه همچنان مغموم بود ... شاه در حالت ناراحتی به پری گفت : " اگر روزی به من خیانت كنی تو را خواهم كشت " . شاه به پری گفت كه فوزیه به وی خیانت كرده است .

به مروز زمان شاه نسبت به پروین بدبین شده بود و رفتار وی را زیر نظر داشت ، به طوری كه با وجود این كه مسافت بین خانه پری و شاه زیاد بود ، در یك شب تابستانی ... مردی از دیوار خانه او پایین پرید ، شخص شاه بود ؛ اتاق وی را جستجو كرده و به حیاط بازگشت ...
پری به شاه گفت : " آیا صحیح است كه شخص شاه از دیوار منزل كسی بالا برود؟"
شاه پاسخ داد : "به من گزارش داده بودند كه مردی در خانه شماست."
بعدها چندین بار شاه از طریق دیوار به خانه پری آمده و قصدش این بود كه در كنار وی باشد : البته پری از این طریق آمدن شاه احساس شعف می‌كرد .

البته در بدبینی شاه نسبت به وی نباید از نقش اشرف غافل بود ؛ پروین در كتاب «تا سیاهی...» نقل می‌كند :
"در شبی من بیرون زیر آلاچیق كنار خواهرم خوابیدم ، یك دفعه از درون اتاق خوابم صدای انفجار نارنجك آمد ، من متقاعد شدم كه اشرف قصد از بین بردن مرا دارد ."
اشرف در یك مهمانی سعی كرد از طریق قهوه پری را مسموم كند كه این دومین سوء قصد به جان وی بود و پری تصمیم گرفت رابطه خود را با اشرف قطع كند. با دسیسه‌های اشرف كم كم شاه باور كرد كه پری به وی خیانت می‌كند و شب‌هایی كه با او نیست با دیگران سر می‌كند ، این گونه شد كه زمینه اختلاف و درگیری بین شاه و پری پیش آمد .

روزی شاه به پروین گفت : " پروین از من سیر شده‌ای و دلت برای مردان دیگر پر می‌كشد " اشرف می‌گفت این دختر خوشگل است و باید بمیرد ، زیبایی شومی دارد .

به هر حال ارتباطات و مهمانی‌های پری با مردان دیگر و بوسیدن دست‌های وی به وسیله دیگران شاه را رنج می‌داد و باعث این اختلاف شد ؛ شاه حتی ایادی را نزد وی فرستاد تا از این اعمال دست بردارد ، پری با شیطنت زنانه سعی كرد توجه ایادی را به خود جلب كند و به حالت غش خود را به آغوش ایادی انداخت ، پری از ایادی خواست كه حامی او باشد ؛ دوستی شاه و پری به روزهای پایانی آن رسیده است . وی از ایادی خواست گاه گاهی به عیادتش بیاید و گیلاسی با هم بنوشند .

شاه از پری قهر كرده بود ، به مدت دو ماهی نه تلفنی و نه حضوری ، ارتباطی با هم نداشتند. پری هم هیچ تلاشی برای تماس با وی نكرد ، برای اینكه می‌خواست شاه را اذیت كند ؛ مجالس شبانه بر پا بود و شب‌های پری در كنار دوستانش سپری شد . و تا سپیده‌دم بانگ نوشانوش بلند بود ؛ بساط قمار و تریاك نیز برقرار و پری هم شمع محفل دوستان بود .

مطب دكتر ایادی در خیابان كاخ ، نزدیك خانه پروین بود ، به بهانه عیادت به خانه وی رفت و آمد می‌كرد ... ایادی پس از اظهار لطف و علاقه و عشق پری به خود ؛ با بی پروایی به خانه وی می‌آمد ... و جواهراتی به وی داد ... از وقتی كه ایادی مبالغی به پری می‌داد ، مادرش از وی اظهار رضایت می‌كرد .

در این آشفته بازار قهر شاه و پری ، برادر محمدرضا ، غلامرضا ، پروین را به باغ دعوت كرد ، پری هم دعوت وی را اجابت كرد و به باغ رفت و درون اتاقی بزرگ ... روی میز انواع اغذیه و اشربه به چشم می‌خورد ... در نگاه غلامرضا تمنا موج می‌زد ... پری به غلامرضا گفت اگر برادرت من و شما را در یك باغ و در یك اتاق ببیند چه خواهد كرد ؟ غلامرضا گفت : هیچ كاری نخواهد كرد . خوشحال هم خواهد شد ؛ به او گفتم : نه چنین نیست ، من و شما را خواهد كشت .

پری با وجود این كه از قیافه‌ی غلامرضا و ایادی بدش می‌آمد ، اما به خاطر پول و موقعیت‌شان آن‌ها را در میان مشت‌های خود حفظ كرد .

پروین ماجرای فراهم شدن زمینه‌های ازدواج شاه ثریا را از زبان غلامرضا شنید ، مادر پروین هم این خبر را از طریق فردوست شنیده بود . سرانجام بر اثر تلاش‌های شمس ، محمدرضا به ازدواج با ثریا تشویق شد ، و در یكی از روزهای مهر ماه 1328 فردوست به خانه پری آمد . او " پیك جدایی " بود ، مقادیری وجه نقد با خود آورده بود و پیغامی از شاه كه همه چیز بین شاه و پری تمام شده است . با شنیدن این خبر پری ، به این حقیقت پی برد كه مأموریت این عروسك موطلایی به سر آمده و حال بایستی لال شود و چیزی از این رابطه و رفت و آمد به كاخ نگوید .

آخرین دیدار شاه و پری در مراسم ازدواج محمدرضا با ثریا بود ؛ كه مادر پری دو كارت دعوت را از طریق فردوست به دست آورده بود ؛ و پری سعی كرد با بهترین آرایش در مراسم شركت كند و با همه گرم بگیرد و شاه را رنج بدهد ... شاه با دیدن پری اخمی كرد و تعجب می‌كند چه كسی او را دعوت كرده است ...

سرانجام داستان پری و شاه با ازدواج ثریا به پایان رسید و پری روزهای پس از جدایی را با افرادی چون غلامرضا برادر شاه ، ایادی پزشك مخصوص شاه و خاتم خلبان مخصوص شاه سپری نمود و بعد وارد عرصه سینما شد و به بازیگری پرداخت.

 

 

---------------------------------
پی‌نویس‌ها :
1. غفاری ، پروین ، تا سیاهی ... در دام شاه ، مركز ترجمه و نشر كتاب ، تهران 1376 ، ص 10
2. همان
3. حسینیان ، روح‌الله ، چهارده سال رقابت ایدئولوژیك شیعه در ایران (1356-1343) ، مركز اسناد انقلاب اسلامی ، تهران ، 1383 ، ص 45
4. فردوست ، حسین ، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی ، خاطرات ارتشبد سابق حسین فردوست ، ج 1 ، اطلاعات ، تهران ، 1370 ، ص 206
5. همان
6. غفاری ، پروین ، پیشین ، ص 13-16
7. همان صص 22 و 21 و 20 و 17
8. همان ، ص 23
9. همان صص 24-23
10. همان ، ص 26
11. در تهران آن روزگار شایع بود كه پس از طلاق فوزیه برای شب‌های تنهایی شاه دختران زیبا را شكار كرده و به دربار می‌بردند ( ر. ك : حسینیان ، روح‌الله ، پیشین ص 45 ) ، غفاری ، پروین ، صص 33و 30 و 29 و 27
12. غفاری ، پروین ، ص 35-34
13. همان ، ص 34
14. همان ، ص 35
15. همان ، صص 39و 38و 36
16. همان ، ص 42-41
17. همان ص 43و42
18. همان ، ص 45-44
19. فرح دیبا در كتاب اسرار زندگی شاه و فرح در خصوص پروین غفاری و ارتباط وی با شاه می‌گوید : " دختران جوان و نوجوان حتی گاهی با توصیه خانواده‌شان سراغ محمدرضا آمدند ... تا او را مفتون خود سازند ... معروفترین این دختران " پروین غفاری "‌یك زن زیبا موطلایی بود كه دختر یكی از كارمندان ارشد مجلس شورای ملی بود و از نوجوانی معشوقه‌ی محمدرضا بود . اما علیرغم آنكه محمدرضا هم به او علاقه داشت ، والاحضرت اشرف و ملكه مادر او را از كاخ سلطنتی بیرون راندند و من حتی شنیدم از محمدرضا حامله هم شده بود كه دكتر یحیی عدل بچه او را سقط كرد .
فرح دیبا در ادامه می‌گوید : من چون داستان روابط این زن زیبا با محمدرضا را مشروحا از زبان چند تن از نزدیكان شنیده بودم خیلی كنجكاو شدم تا او را ببینم ، این زن زیبا در حقیقت قربانی زیبایی خودش شد با ساده‌اندیشی فكر می‌كرد ملكه آینده ایران خواهد شد و نمی‌دانست كه ملكه شدن علاوه بر زیبایی و وجاهت به علم و دانش و تحصیلات عالیه و تبحر در سیاست هم نیاز دارد . ( ر. ك : آتابای ، ابوالفضل ، اسرار زندگی شاه و فرح ، انتشارات راه ظفر ، تهران ، 1382 ، ص 228 ) غفاری ، پروین ، پیشین ، ص 46.
20. غفاری ، پروین ، پیشین صص 47-46
21. همان ، صص 52و 51 و 50 و 47
22. همان ، صص 58و 57و 55و 54
23. پس از طلاق فوزیه شاه مجددا به زندگی پر عیش و نوش شب‌ها در كلوب‌های دانس ... ادامه داد شایعات زیادی درباره اسم خانم‌هایی بود كه در این رفت و آمدها با اعلیحضرت دیده می‌شدند . " شاه در این دوران " حتی آپارتمان‌هایی در تهران دست و پا كرد تا بتواند با زنان جوان خلوت كند كه معروفترین معشوقه شاه در این دوره پروین غفاری بود ( حسینیان ، روح‌الله ، پیشین ، ص 45)
24. غفاری ، پروین ، پیشین ، ص 67
25. همان صص 67و68و70و74
26. همان صص 82و 79و 77
27. فرح دیبا عامل اصلی اخراج پروین غفاری از دربار را اشرف پهلوی و ملكه مادر می‌داند ( ر. ك : آتابای ، ابوالفضل ، پیشین ، ص 228) . غفاری ،‌پروین ، پیشین ، صص 89و86و85و83-82
28. غفاری ، پیشین ، ص 89
29. فرح دیبا درباره زندگی پروین غفاری پس از جدایی از شاه می‌گوید : " این زن زیبا و موطلایی بعد از جدایی از محمدرضا ستاره فیلم‌های سینمایی شد . و چون مردم ایران می‌دانستند سالها معشوقه پادشاه آنها بوده است ، برای دیدنش به سینماها هجوم می‌آوردند و همین استقبال از وی سبب شد به زودی به ستاره سینمای ایران مبدل شود . ( آتابای ، ابوالفضل ، پیشین ، ص 228)
ثریا اسفندیاری نیز در كتاب «زیبای تنها» به ارتباط شاه و پروین غفاری اشاره دارد كه پس از ازدواج ثریا با شاه ، پروین دیگر شاه را ندید



لینك به: شاه و معشوقه ای بنام پروین غفاری
نظرات و گزارشات و درخواست مطلب جدید ( نظر)



زن بارگی محمد رضا شاه و اطرافیان!

فساد جنسی یك بیماری عمومی است كه دامن بیشتر پادشاهان مستبد را آلوده كرده است. داستانهای هزار و یك شب، حرمسراهای قاجار و عشقهای بیمارگونه پادشاهان ایران همه نشان از فساد دربار و حساسیت بیرون از دربار دارد. اما دربار محمدرضا پهلوی از دو جهت با سلف خود متفاوت بود. محمدرضا برای كاستن از قبح زن‌بارگی رعایت احكام شرعی را نمی‌كرد و فساد مختص به مردان دربار نبود. خواهران، دختران و زن او نیز از این قاعده مستثنی نبودند.
شاه: شاه در فساد جنسی بی‌مبالاتی را به اوج رسانده بود. دربار او دائم محل رفت و آمد فواحش خارجی و معشوقه‌های داخلی بود. او از دوران جوانی تا اندكی پیش از مرگ دست از زن‌بارگی برنداشت. حتی لحظاتی كه ملت ایران برای سرنگونی او در سرتاسر كشور بسیج شده بودند و در خیابانها صدای رگبار و مرگ بر شاه در هم پیچیده بود او در بارگاه خویش بی‌اعتنا به واقعیتهای بیرونی به عشقبازی مشغول بود.

شاید رفتار جنون‌آمیز جنسی محمدرضا بی‌تأثیر از مادرش نبود، زیرا مادرش به او سفارش می‌كرد: «از قدیم و ندیم گفته‌اند به هر چمن كه رسیدی گلی بچین و برو».


شاه و دلال محبت او، علم در رابطه با اخلاق جنسی به این اعتقاد رسیده بودند كه مردان بزرگ احتیاج به یك سرگرمی دارند و مسئله جنسی بهترین سرگرمی است. به گزارش علم یك روز شاه و علم «درباره دوستان مؤنث، گپ» می‌زدند شاه از پیر شدن معشوقه‌ها صحبت می‌كرد و افزود «با وجود همه اینها اگر این سرگرمی‌ها را هم نداشتیم به كلی داغان می‌شدیم».

 علم نیز كه در فساد جنسی دست كمی از شاه نداشت در تأیید شاه گفت: «همه مردانی كه مسئولیتهای خطیر به عهده دارند نیاز به نوعی سرگرمی دارند و به عقیده من مصاحبت جنس لطیف تنها چاره كارساز است.
مسئله مهمی كه بر فساد جنسی شاه دامن می‌زد، فساد اخلاقی خواهرانش اشرف و شمس بود. اشرف و شمس كه از نقطه ضعف شاه آگاه بودند، «دختران زیبا را به او معرفی می‌كردند» و «دختران جوان را به دام» می‌انداختند و برای محمدرضا به كاخ می‌آوردند.
گرچه شخصیتهای پیرامونی محمدرضا شاه، پدر، مادر، خواهران، وزیر دربار و دوستان او نقش بسزایی در زمینه‌سازی فساد جنسی شاه داشته‌اند؛ اما عامل اصلی، شخصیت خود شاه بود. برای روشن شدن عوامل و ابعاد موضوع مروری بر فساد جنسی محمدرضا شاه بی‌مناسبت نیست؛
محمدرضا در اوایل جوانی كه برای تحصیل به مدرسه له‌روزه سوئیس رفته بود، عاشق یكی از مستخدمه‌های مدرسه شد و پس از برقراری ارتباط، دخترك را حامله كرد. محمدرضا با كمك فردوست با پرداخت پول از آن دخترك خواستند تا سقط جنین كند و مدرسه را ترك نماید.
رضاشاه پس از بازگشت محمدرضا از سوئیس به ملكه مادر سفارش كرد كه برای جلوگیری از رابطه محمدرضا با زنان ناباب، یك خانمی برای او به دربار بیاورند. درباریان برادرزاده ساعد مراغه‌ای را كه زن مطلقه‌ای به نام فیروزه بود با پرداخت ماهیانه سیصد تومان به دربار آوردند و تا ازدواج محمدرضا و فوزیه با او بود.
شاه پس از ازدواج با فوزیه همچنان به روابط نامشروع خود ادامه می‌داد و همین امر موجب شد تا «ملكه فوزیه از ماجراهای عاشقانه او خشمگین» شود. شاه با حضور فوزیه، عاشق دختری به نام «دیوسالار» شد، او كه هنوز به تشریفات اسكورت مبتلا نشده بود، با یك دستگاه اتومبیل به منزل دخترك می‌رفت. با شیطنت ارنست پرون موضوع به اطلاع فوزیه رسید. پرون، فوزیه را سر قرار برد و وقتی محمدرضا از خانه دیوسالار بیرون آمد، او را مشاهده كرد. فوزیه نیز به تلافی خیانت شاه با تقی امامی دوست شد و اختلافات شاه و فوزیه از آن پس شدت گرفت و سرانجام منجر به طلاق گردید.
پس از طلاق فوزیه، شاه مجدداً به «زندگی پرعیش و نوش شبها در كلوپ‌های دانس ... ادامه داد. شایعات زیادی درباره اسم خانمهایی بود كه در این رفت و آمدها با اعلی حضرت دیده می‌شدند
شاه در این دوره از زندگی‌اش «حتی آپارتمانهایی در تهران دست و پا كرد تا بتواند با زنان جوان خلوت كند.
معروف‎ترین معشوقه شاه در این دوره، پروین غفاری بود. پروین غفاری، «16ـ17 ساله، مو بور، زیبا و بلندقد، دختر میرزا حسین غفاری همدانی یكی از كارمندان مجلس شورای ملی بود. فردوست یك روز در باشگاه افسران با وی و مادرش آشنا شد و چون سلیقه شاه را می‌دانست او را به شاه معرفی كرد. سرانجام با دلالی فردوست، ترتیب ملاقات وی با شاه در سرخ حصار داده شد.
پروین غفاری كم كم به دربار راه یافت و در حال و هوای ملكه شدن، از شاه حامله شد. اما شاه وی را مجبور كرد تا توسط پروفسور عدل دوست شاه سقط جنین كند. شاه پس از بهبودی پروین، خانه‌ای در خیابان كاخ نزدیك كاخ مرمر برای وی خریداری كرد تا به وی نزدیكتر باشد. سرانجام پس از مدتی پروین از چشم شاه افتاد و از دربار رانده شد. پروین غفاری پس از پیروزی انقلاب اسلامی خاطرات خود را در كتابی به نام «تا سیاهی...» منتشر كرد. پروین غفاری در این كتاب نشان می‌دهد كه شاه چقدر موجود جلفی بوده، تا آنجا كه خود به تنهایی در خیابانها به دنبال شكار دختران می‌افتاده است.
شاه جلافت را به حدی رسانده كه چند بار از دیوار خانه پروین بالا رفته است. او دوره بعد از طلاق فوزیه را چنین ترسیم می‌كند: «در تهران آن روزگار شایع بود كه برای شبهای تنهایی او دخترانی زیبا را شكار كرده و به دربار می‌برند. حتی نام دختری ایتالیایی به نام ”فرانچیسكا“ در لیست معشوقه‌های شاه بود.
غفاری در این كتاب یكی «از خصوصیات بارز شاه را زن‌بارگی» او می‌داند كه «دست از هرزگی بر‌نمی‌داشت و در تمام بزمهای شبانه با دریدگی به زنان و دختران چشم می‌دوخت و به بهانه‌های مختلف سعی می‌كرد با آنها تنها باشد و یا آنان را به رقص دعوت كند.


شاه با تداوم حكومت پهلویها و لزوم داشتن ولیعهد ناچار شد در سال 1329 با ثریا ازدواج كند. اما این ازدواج پس از هفت سال ثمری برای دودمان پهلوی نداشت و ثریا نیز از دربار رانده و مطلقه شد. پس از جدایی شاه از ثریا، زندگی عشقی شاه رونق گرفت و به قول ویلیام شوكراس، شاه «یك بار دیگر الواطی‌هایش را از سر گرفت. بعدها سیا در یكی از گزارشهایش درباره شاه متذكر شد كه سلیقه او جنبه جهانی دارد و همه نژادها را دوست دارد.» شاید گزارش سازمان سیا زیاده‌روی باشد. هیچ گزارشی از این كه شاه به دختران چینی یا آفریقایی علاقه داشته باشد نرسیده است و به گفته ملكه مادر «محمدرضا در برابر دختران موطلایی تسلیم محض بود. یك بار كه در جوانی با هواپیمای آلمانی مسافرت می‌كرد عاشق میهمانداران موطلایی هواپیمایی لوفت‌هانزا شده بود... همین مسئله مدتها موجب بدبختی محمدرضا شده بود و پولهای زیادی را صرف میهمانداران لوفت‌هانزا می‌كرد و یك قسمت از دربار مسئول دعوت و پذیرایی از میهمانداران بود.» برادر و خواهر شاه هم كه این موضوع را فهمیده بودند، در ترتیب ضیافت میهمانان هواپیمایی برای شاه فعالیت می‌كردند. «رفیقه‌های یك شبه و چند شبه فراوانی داشت كه معرف آنها اشرف خواهرش و عبدالرضا برادرش بودند. اینها بیشتر از رده میهمانان خارجی هواپیماییها بودند.» شاه در این دوره علاوه بر مراوده با میهمانداران موطلایی اروپایی به عشق دختران آمریكایی نیز مبتلا شده بود. «در مسافرتهایش به آمریكا هم زنهای متعددی را می‌دید كه دولو به او معرفی می‌كرد.» شاه كم كم عاشق ستاره‌های سینمایی و ملكه‌های زیبایی می‌شد و با هزینه‌های سرسام‌آور به مراد می‌رسید. ارتشبد فردوست كه خود یكی از دلالان فساد محمدرضا بود، می‌گوید: در مسافرت شاه به نیویورك «من دو نفر را به محمدرضا معرفی كردم، یكی گریس كلی بود كه در آن زمان آرتیست تئاتر بود و دو بار با او ملاقات [كرد] و محمدرضا به وی یك سری جواهر به ارزش حدود یك میلیون دلار داد. این زن بعداً همسر پرنس موناكو شد... نفر دوم یك دختر آمریكایی 19 ساله بود كه ملكه زیبایی جهان بود... چند بار با محمدرضا ملاقات كرد و به او نیز یك سری جواهر داد كه حدود یك میلیون دلار ارزش داشت.
معروف‌ترین معشوقه‌های شاه در این دوره گیتی خطیر بود كه در آستانه ازدواج با فرح «حدود یك میلیون تومان پول نقد و همین حدود جواهر به او داده شد و راهی رم شد.
باز شاه در سال 1338 برای به دنیا آوردن ولیعهد با فرح ازدواج كرد. با این كه سن شاه در این دوره رو به كهولت می‌رفت، اما در فساد هر روز بدتر از گذشته می‌شد. در همین دوره بود كه افراط محمدرضا در زن‌بارگی موجب تیرگی روابط شاه و فرح شد. شاه و دربار بدون توجه به موقعیت ملت و مملكت جلافت را به حدی رسانده بودند كه با مؤسسات فساد جنسی اروپا رابطه برقرار كردند. یكی از این مؤسسات، مؤسسه مادام كلود، «یكی از موفق‌ترین و معتبرترین شبكه‌های دختران تلفنی پاریس» بود. این مؤسسه بود كه دختری به نام «آنژ» را به شاه معرفی كرد. او با هواپیما به ایران آمد و مورد استقبال یكی از كارمندان وزارت خارجه قرار گرفت و در هتل هیلتون در یك سوئیت ساكن شد. سه روز آداب حضور نزد شاه را به وی آموختند، «وقتی شاه آنژ را دید، به قدری از او خوشش آمد كه او را در تهران نگه داشتند». اما او از زندگی در تهران خوشش نیامد، بعد از شش ماه هنگامی كه قصد بازگشت را نمود به او اخطار كردند كه «تو نمی‌توانی از اینجا بروی، اعلی ضرت از تو خوشش می‌آید». ولی سرانجام او موفق شد ایران را ترك گوید.
مراوده شاه و دربار با این مؤسسه ادامه داشت، این مؤسسه «برای شاه و مقامات دربار صدها دختر به تهران می‌آورد، همه اینها عادی می‌نمود و بخشی از سبك زندگی پهلوی‎ها به شمار می‌رفت». ولی ناگهان در ایران یك خبر عشقی از شاه منتشر شد و سپس كاخ شاه را نیز متشنج كرد. «در اوائل سالهای 1970 (1350) در دربار و بازار زمزمه‌هایی رواج یافت حاكی از اینكه شاه عاشق شده است. آن هم نه عاشق یك دختر اروپایی، بلكه یك دختر نوزده ساله ایرانی با موهایی كه به رنگ طلا بود. می‌گفتند نامش گیلدا است.
داستان گیلدا پرحادثه‌ترین داستانهای هزار و یك شب دربار پهلوی بود. شاه بی مهابا او را به كاخ آورد و رسماً جزء دربار شد. فرح از گستاخی شاه سخت به تنگ آمد و دعوا و درگیری را آغاز كرد. گیلدا دختر سرلشكر آزاد یكی از افسران نیروی هوایی اصفهان بود، در سفری كه شاه به اصفهان رفت سخت شیفته او شد و او را با خود به تهران آورد. مادر محمدرضا، داستان گیلدا را چنین تشریح می‌كند: در سال 1351 سرلشكر آزاد برای اینكه «خودش را به محمدرضا نزدیك كند»، از دخترش استفاده كرد، او را هنگام سفر محمدرضا به اصفهان با خود آورد و در هواپیما كنار محمدرضا نشاند و محمدرضا را خام خودش كرد. محمدرضا چنان شیفته او شد كه «نمی‌توانست در برابر خواهشهای او نه بگوید»، شاه نام او را به خاطر موهای طلائیش، طلا گذاشت. كم كم حس رقابت فرح برانگیخته شد و بحث طلاق پیش كشیده شد. ملكه مادر از این كه فرح نسبت به این دختر حساسیت نشان می‌داد، تعجب می‌كند و می‌گوید: «فرح خودش را روشنفكر می‌دانست. محمدرضا در مجالس با زنهای این و آن و دخترهای این و آن می‌رقصید و آنها را در آغوش می‌گرفت و می‌بوسید و فرح می‌دانست كه محمدرضا... علاوه بر او با زنان دیگری هم رفت و آمد دارد، اما او نسبت به این دختر فوق‌العاده حساس شده بود
ملكه مادر علت حساسیت بیش از حد فرح را این می‌داند كه «این دختر فوق‌العاده قشنگ بود». خصوصاً این كه محمدرضا به زیبایی ذاتی این دختر اكتفا نكرده بود و او را نزد پروفسور تسه فرانسوی، دكتر خانوادگی دربار در امور زیبایی فرستاده بود و با چند عمل جراحی «خیلی دیدنی شده بود.» سرانجام فرح بی‌تاب شد و وقتی «در سعدآباد چشمش به طلا افتاد. جلو رفت و كشیده محكمی به گوش طلا زد
مادر فرح، فریده دیبا در بزرگواری و گذشت دخترش فرح می‌نویسد:
بی‌تفاوتی فرح نسبت به كام‌جوییهای محمدرضا باعث شد كه شاه جسارت را از حد بگذراند و دست دختر یكی از افسران نیروهای هوایی را بگیرد و به عنوان معشوقه خود به كاخ بیاورد... محمدرضا در داخل كاخ جایگاهی را به او اختصاص داده بود. فرح با آنكه می‌كوشید نسبت به این مسائل بی‌تفاوت باشد، اما یك بار كشیده‌ای محكم به گوش این دختر زد
بلندپروازیهای خانواده گیلدا حتی حساسیت شاه را هم برانگیخت. به گزارش علم، یك روز صبح «شاه خیلی بدخلق بود.» شاه علت بدخلقی خود را مصاحبه خانواده گیلدا با یك روزنامه ترك دانست كه گفته‌اند: «با این كه شایعات ازدواج [دخترشان با شاه] بی‌اساس است، اما بدون شك دخترشان معشوقه شاه است».
اختلافات شاه و شهبانو، شاه را به این نتیجه رساند كه فرح را طلاق بدهد. ملكه مادر با او وارد بحث شد، ولی شاه اعلام كرد: «چه عیب دارد؟ او را طلاق می‌گویم. طلاق در میان مردم ایران یك امر مقبول است و خیلی مردها زنشان را طلاق می‌گویند»؛ اما ملكه مادر طلاق را به صلاح ندانست و با پادرمیانی وی شاه و ملكه «توافق كردند كه به خاطر مصالح مملكت از هم طلاق نگیرند؛ ولی من‌بعد با هم كاری نداشته باشند و فقط دوست باشند و سپس، محمدرضا با این تصمیم آزادی خودش را به دست آورد و فرح هم كار خودش را می‌كرد.
سرانجام گیلدا نیز دل شاه را زد و تصمیم گرفت او را به تیمسار خاتم فرمانده نیروهای هوایی واگذار نماید. شاه عاشق پیشه‌ای بود كه هر لحظه دل به دامن كسی می‌بست و بیت‌المال را بی‌هیچ دغدغه‌ای هزینة وصلش می‌كرد. شاه مدتی عاشق «سوفیا لورن»، ستاره معروف سینمای ایتالیایی شده بود و دستور داده بود تا فرح گونه‌های خود را به شكل او جراحی كند. شاه برای رسیدن به وصال سوفیا لورن او و همسرش را به ایران فراخواند، ولی تنها همسرش، كارلو پونتی به ایران آمد و در ضیافت كاخ شاه شركت كرد.
علی شهبازی یكی از نیروهای گارد شاهنشاهی و سرتیم محافظ شاه، كسی كه تا پایان عمر، درخارج از كشور، مغرب، پاناما، آمریكا و مصر او را ترك نكرد، در خاطرات خود، پرده از شبكه‌ای بر‌می‌دارد كه برای فساد و زن‌بارگی شاه فعالیت می‌كردند. او معتقد است از وقتی كه علم وزیر شد، در وزارت دربار «تشكیلاتی ویژه برای سرگرمی شاه درست كرده بود كه اعضای آن سازمان عبارت بودند از خود علم، افسانه رام، سیروس پرتوی، امیرمتقی، ابوالفتح آتابای، كامبیز آتابای، هرمز قریب، سلیمانی، سرهنگ جهان‌بینی، عباس حاج فرجی، حسین حاج فرجی، ابوالفتح محوی، خانم آراسته و سرهنگ اویسی، تعدادی خارجی هم با آنها همكاری داشتند. این تشكیلات یك بودجه سرسام‌آور داشت.» او درمورد وظیفه این تشكیلات می‌گوید: «كارشان این بود كه خانم‌های شوهردار و دختران بخت برگشته و یا همسران و دختران كسانی را كه می‌خواستند مقامی بگیرند، برای شاه بیاورند.
وی كه همیشه همراه شاه بوده است در مورد محلهای فساد شاه می‌نویسد:
این برنامه گاهی در كاخ شهوند انجام می‌شد كه مسئول آن ابوالفتح آتابای بود... هر وقت حسین دانشور برای شاه خانم می‌آورد در منزل اردشیر زاهدی برنامه انجام می‌شد، موقعی كه امیرمتقی از دانشگاه شیراز خانم می‌فرستاد در منزل علم ملاقات صورت می‌گرفت... تابستان كه شاه به نوشهر می‌رفت برنامه دست امیرقاسمی بود كه از دختران ساواك به كاخ رامسر می‌آورد...ابتدا كامبیز آتابای یك نفر را به كاخ شهوند می‌آورد و كار كه تمام می‌شد. جهان‌بینی به عرض می‌رساند قربان آقای سلیمانی با مهمان در منزل آقای ابوالفتح محوی منتظر است... دو ساعت بعد جهان‌بینی جلوی در ورودی به عرض می‌رساند: قربان حسین دانشور با مهمان در حصارك منتظر تشریف‌فرمایی شما هستند...
آقای شهبازی می‌نویسد فساد شاه در این اواخر به حدی رسیده بود كه «شاه حتی وقتی كه به زیارت امام رضا(ع) می رفت قبلاً علم منشی ش كه افسانه رام بود را با یكی دو خانم از تهران به آنجا می‌فرستاد.
با اینهمه، شهبازی در دفاع از شاه می گوید: «خلاصه علم برای شاه برنامه‎ای درست كرده بود كه شاه تا شانه‌هایش در لجن فرو رفته بود و راه برگشت هم نداشت.» او در مورد افراط علم می‌نویسد كه «گاهی اتفاق می‌افتاد كه علم شاه را در یك روز با سه تا چهار زن رو به رو می‌كرد
محافظ شاه داستانی را از عیاشی شاه و علم در جزیره كیش نقل می‌كند، كه نشانگر اوج بی مبالاتی آنهاست. او می‌نویسد
با یك فروند هواپیما در معیت شاه و علم به جزیره كیش رفتیم. علم در فرودگاه گفت حفاظت لازم نیست، شاه را برداشت و برد. افسر نیروی هوایی مسئول حفاظت در كیش به شدت از جان شاه می‌ترسید و خودخوری می‌كرد، چند لحظه بعد با عصبانیت آمد و گفت شاه با سه خانم لخت كنار ساحل قدم می زنند. «هر چهار نفر لخت هستند و كارهایی انجام می‌دهند كه واقعاً من ناراحت شدم
شهبازی در توجیه آن افسر گفت: «شاه هم آدم است، تفریح می‌خواهد!» افسر با ناراحتی جواب داد: «این تفریح نیست».
علم در جای جای خاطرات خود به عیاشیهای شاه و خود اشاره می‌كند. او نشان می‌دهد كه حتی از آوردن دختران ساده به كاخ نیز خودداری نمی‌كردند. علم دختری را برای شاه به كاخ آورد كه خودش می‌گوید: «دخترك یا خل وضع است یا درست حسابی مایه دردسر است.» او در مورد سادگی این دختر به شاه می‌گوید: «آن قدر ساده است كه علناً مرا به جای شاه گرفت، تعظیم غرایی كرد و بعد هم خودش را انداخت توی بغل من... نمی‌دانستم با چه زبانی به او بگویم من شاه نیست
علم در جای دیگر از خاطراتش داستانی را نقل می‌كند كه اوایل سال 55 دوست دختر سوئدی شاه در اثر خوردن چغاله بادام دل درد گرفته بود و اشتباهاً دكتر را برای دوست دختر فرانسوی علم برده‌اند
شاه نه تنها در ایران بی‌مهابا و بی‌اعتنا به ارزشهای ملت ایران دست به فساد می‎زد، بلكه بی هیچ توجهی به شأن یك پادشاه درخارج از كشور نیز از هیچ تظاهری به فساد كوتاهی نمی‌كرد
شاه در یكی از سفرهای خود به ونیز از فرماندار شهر تقاضای زن می‌كند. فرماندار پاسخ می‌دهد: «این كار مربوط به رئیس پلیس است.» وقتی این داستان به آندره ئوتی نخست‌وزیر ایتالیا رسید از بی‌شخصیتی شاه تعجب كرد و گفت: «این تقاضا را عاری از نشانة نجیب‌زادگی» می‌دانم
مسئله زن‌بارگی شاه را در خارج از كشور همة طرفداران شاه روایت كرده‌اند. علی شهبازی محافظ شاه می‌نویسد علم برای عیاشی شاه در خارج از كشور نیز تشكیلاتی درست كرده بود و «عده‌ای مأموریت داشتند كه در خارج از كشور هنگام مسافرت برای او قبلاً همه چیز را آماده كنند؛ البته اكثراً در مسافرتها اردشیر زاهدی و حسین دانشور و سرهنگ جهان‎بینی و مصطفی نامدار سفیر شاه در اطریش عهده‌دار آوردن خانمهای متعدد بودند. از همه فعال‌تر محمود خوانساری بود كه دختران دانشجوی ایرانی را می‌آورد.
پرویز راجی سفیر شاهنشاه در انگلیس داستان خلوت كردن شاه و خانم «مورین» در تالار پذیرایی سفارت ایران در انگلیس را آورده است. شاه دیوانه عیاشی بود، او نه مانند یك پادشاه با وقار، بلكه مانند یك لات هرزه به دوره‌گردی در خارج از كشور می‌پرداخت. فریدون هویدا سفیر شاه در سازمان ملل كه در یكی از مسافرتهایش به همراه شاه در پاریس بوده، می‌نویسد
«شاه یكی دو روز عصرها كه وقت آزاد داشت به چند كاباره شبانه سر‌ زد و مدتی را در مصاحبت دختران معرفی شده از سوی دوستان خود گذراند كه به آنها هدایایی گرانقیمت نیز داد. چند ماه بعد در یك مجلس میهمانی به یكی از همان دخترهایی كه مدتی را با شاه سركرده بود برخوردم و او با افتخار فراوان انگشتر الماسی را كه از شاه هدیه گرفته بود به من نشان داد
عیاشیهای شاه در سن موریس سوئیس، پایتخت زمستانی شاه داستان دیگری است كه خود نیاز به كتابی جداگانه دارد. خانم مینو صمیمی كارمند سفارت ایران در سوئیس در خاطرات خود پرده از فساد شاه بر‌می‌دارد و می‌نویسد: «شاه در مسافرتش به سوئیس از همان فرودگاه از فرح جدا می‌شد و به دنبال عیاشی خود می‌رفت. در یكی از این مسافرتها شاه «از فرودگاه مستقیماً عازم محل اقامت یكی از ستارگان معروف شد و تمام ساعات بعداز ظهر را در جوار او گذراند
وی این ستارة سینما را «بریژیت باردو» می‌داند. وی معتقد است، فرح نیز از مقصد شاه آگاه بود. سفیر ایران در سوئیس چون تازه كار بوده است، اطاق دو نفره‌ای را برای شاه و ملكه تدارك دیده بود، اما شاه به وی متذكر می‌شود كه شاه و ملكه در یك اطاق نمی‌خوابند. این موضوع برای خانم صمیمی معما شده بود تا سرانجام «عیاشی‌های شاه» و «زن‌بارگی وی به او فهماند كه «چرا شاه پیوسته اصرار داشت در اتاق خوابی جدا از همسرش به سر برد
عیاشیهای شاه در یك محیط سربسته انجام نمی‌شد؛ به همین جهت در بین مردم ایران زبان به زبان می‌چرخید و نفرت در دلها ایجاد می‌كرد. روزنامه‌های اروپایی با همه حمایتی كه از شاه به عمل می‌آوردند، عیاشیهای شاه را نادیده نمی‌گرفتند و «مطالب متعددی اغلب در مطبوعات اروپایی راجع به عیاشیهای شاه منتشر می‌شد كه خود مؤیدی بود بر زن‌بارگی شاه یكی از نویسندگان فرانسوی به نام «ژرا دو ویلیه» در كتاب خود فصل‌ بلندی را به شرح ماجراهای عشقی شاه اختصاص داده است. وی از معشوقه‌هایی به نام «دخی» و دختر زیبایی از خانواده‌ای اشرافی به نام «منیژه» و دختری 19 ساله و تحصیل كرده در انگلیس به نام صفیه، دختر 18 ساله‌ای به نام لیلی فلاح و هنرپیشه آلمانی به نام «الگار آندرسون» و «ماریا گابریلا» دختر پادشاه بركنار شده ایتالیا نام می‌برد. شاه تا مرز ازدواج با گابریلا هم رسید، ولی به دلیل مسیحی بودن وی با مخالفت آیت‌الله بروجردی رو به رو شد
شاه چنان بی دغدغه از مشكلات مردم و سقوط خود به عیاشی مشغول بود كه حتی در آخرین ماههای حكومتش دست از فساد جنسی بر نمی‌داشت. در سال 1356، سپیده زن دوّلو قاجار كه عضوی از شبكه فساد شاه بود، دختری زیبا‌روی شانزده ساله فرانسوی به نام ماری لبی را شكار و به دربار نزد شاه می‌فرستد. او در نزدیكیهای پیروزی انقلاب اسلامی ایران را ترك و به فرانسه باز می‌گردد. وی خاطرات خود را به شكل رمانتیك به نام «عشق من شاه ایران» منتشر كرده است
شاه در این اواخر چنان در هرزگی فرو رفته بود كه حتی اگر چشمش به عكس زیبارویی می‌افتاد، عنان از دست می‌داد كارت تبریكی را شاهزاده موناكو همراه با عكس دخترش برای شاه فرستاد، شاه تا چشمش به عكس افتاد گفت: «عجب دختر خوشگلی دارند، ای كاش می‌توانستیم دعوتش كنیم بیاید تهران
شاه حتی تا آخرین لحظات عمرش دست از هرزگی برنداشت. به گزارش احمدعلی انصاری دوست وفادار و همراه شاه «تا زمانی كه حالش به وخامت گرایید هنوز همان روحیه زن‌بازی را حفظ كرده بود

 



لینك به: زن بارگی محمد رضا شاه و اطرافیان!
نظرات و گزارشات و درخواست مطلب جدید ( نظر)



داستان پادشاه و شاهزاده خانم

یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .


این داستان یک پادشاهی است که همه چیز دارد . قدرت دارد ، جمال دارد ، کمال دارد ، گنجهای عالم را دارد . ولی با اینکه همه اینها را دارد یک بیماری هم دارد . بیماری او هم این است که از زن خوشش نمی آید و اصلا دوست ندارد زنی را در نزدیکی خودش ببیند و حالت انزجار خاصی نسبت به زنان پیدا کرده بود که حتی از دیدن آنها و شنیدن اسمشان ناراحت می گشت . اطرافیان پادشاه که سرگشته و حیران این بیماری بودند برای درمان این بیماری اطبا را دعوت می کنند و از همه دانشمندان می خواهند که علاجی برای این بیماری پیدا کنند ولی موفق نمی شوند . بعد از مدتی که درمان اطبا اثر نمی کند و از علم و دانش آنها نا امید می شوند به سراغ جادوگران و دعا نویسان و رمالها می روند  ولی اینها هم اثری نمی کند .

پس از مدتی که از این بیماری پادشاه می گذرد نه اینکه پادشاه درمان نمی شود بلکه اوضاع پادشاه بدتر شده و بیشتر از زنها متنفر می شود و برای همین دستور می دهد تا تمام زنان را از شهر بیرون کنند .(این رمز این است که دنیا امروزی اینگونه شده است . دنیا دارد از گوهر حوا خالی می شود . این را در سال 1317 اشپرینگلر و الیوت متوجه شدند اینها کسانی هستند که افول غرب را نوشتند اینها کم کم متوجه شدند که آن معنی و آن حقیقت حوا و آن عشق دارد از بین می رود و همه دارند سودا گر می شوند . حقوقی که خانمها گرفتند در این سالهای دراز ، حقوق زن بودن نبود بلکه حقوق مرد بودن بود . یعنی گفتند که حوا را بدهیم تا ما هم مرد باشیم . حق مرد بودن را گرفتند نه حق زن بودن و اینگونه بود که زنان گوهر عالی حوا و زن بودن را برای مرد شدن به مفتی از دست دادند)

حالا این پادشاه بیماری را گرفته که بیماری قرن است . حالا چه کسی این بیماری را درمان می کند ؟ یک هنرمند . در آن گیر و دار که همه ملول و غصه دار بودند و از درمان پادشاه عاجز شده بودند یک نقاشی وارد شهر می شود و از اهالی شهر سئوال می کند که در شهر چه خبر است ؟ چرا همه غصه دارند ؟ چرا همه ناراحتند؟ اهالی شهر هم داستان را برایش تعریف می کنند و از بیماری پادشاه برای او می گویند و از اینکه تمام زنان شهر را از شهر بیرون کرده است .

مرد نقاش با شنیدن داستان به اهالی شهر گفت شما غصه نخورید که من خودم این بیماری را معالجه می کنم . مردم شهر با تعجب نگاهی به نقاش کردند و گفتند که تو چگونه می توانی پادشاه را درمان کنی در حالیکه تمام اطبا و دانشمندان نتوانستند چنین کاری بکنند . مرد نقاش لبخندی زد و گفت : شما را کاری به این موضوع نباشد فقط شما مرا به حضور پادشاه ببرید بقیه کارها را خودم انجام می دهم . مردم شهر به نقاش گفتند که پادشاه اگر در نقاشیهای تو عکس زن ببیند سرت را از بدن جدا می کند مرد نقاش هم در جواب گفت: که نترسید من به او عکس زن نشان نمی دهم فقط به او عکس گل و بلبل و آهو و جنگل و درخت ومنظره و.... نشان می دهم و زن به او نشان نخواهم داد . هنگامی که نقاش شرط را قبول کرد او را به درگاه پادشاه بردند .

قبل از ورود مرد نقاش به بارگاه پادشاه ، پادشاه از انهایی که مرد را آورده بودند سئوال کرد که آیا به او گفته اید که در نقاشیهایش نباید از زن اثری باشد ، همه گفتند بله و فقط قرار است به شما منظره نشان بدهد . پادشاه اجازه وارد شدن به مرد را داد .

مرد نقاش همراه خودش یک آلبوم از نقاشیهای خودش را برای پادشاه آورده بود تا آنرا به پادشاه نشان بدهد . مرد نقاش تعدادی از نقاشیها را به پادشاه نشان داد و همینطور که آلبوم نقاشیهایش را ورق می زد ، در میان نقاشیها ، نقاشی یک شاهزاده خانم بسیار زیبا را نیز در وسط گل و گیاه و منظره قرار داده بود که از زیبایی نظیر و مانند نداشت و عقل و هوش انسان را به یکباره می برد. (حالا لازم است اینجا یک پرانتز برای خواننده عزیز باز کنم و آن هم این است که شما فکر نکنید که شعرهای حافظ دلبری می کند . شما خیال نکنید که شعرهای حافظ صحبت بهارو گل و بلبل و منظره و .... است بلکه در وسط این گل و بلبل و .... یک نقاشی دیگری هست . وسط این منظره یک کسی هست که باید آنرا دید. (( رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید )) اینها صحبت بهارو سبزه و ... نیست در این اشعار یک کسی پنهان است (( تا نقش تو در دیده ما خانه نشین شد......هر جا که نشستی چون فردوس برین شد )) پس باید همیشه آن نقاشی و آن عکس را در میان مناظر و طبیعت بیابیم و گرنه گمانی بیش نبردیم .)

پادشاه با دیدن عکس این شاهزاده خانم ناگهان بیهوش شد . با بیهوش شدن پادشاه همه نگران پادشاه شدند و هر کسی می خواست برای بهوش آوردن پادشاه کاری انجام بدهد نقاش با استفاده از ان شلوغی از اتاق خارج شد .

پادشاه را به هر زحمتی بود بهوش آوردند ، پس از مدتی که گذشت و حال پادشاه بهبود یافت و به خودش آمد از ملازمین خود سراغ نقاش را گرفت . زیر دستان پادشاه که در آن شلوغی متوجه خروج مرد نقاش نشده بودند در آن هنگام فهمیدند که نقاش رفته است . پادشاه که متوجه شده بود مرد نقاش رفته به افرادش دستور داد که نقاش هر جا که هست او را بیابند و او را نزد پادشاه ببرند وگرنه خودشان سرشان را به باد خواهند داد و اگر دست خالی باز گردند پادشاه دستور خواهد داد که سر همه را قطع کنند .

زیر دستان شاه که فکر می کردند پادشاه قصد دارد سر نقاش را قطع کند با عجله از اتاق بیرون آمدند تا او را بیابند چون فکر می کردند که نقاش از ترس پادشاه فرار کرده است ولی هنگامی که از اتاق بیرون آمدند متوجه شدند که مرد نقاش بیرون اتاق نشسته است و منتظر آنهاست . مرد نقاش با دیدن انها پرسید که آیا پادشاه به هوش آمده است که آنها جواب مثبت دادند و به او گفتند که به دنبال تو می گردد و می خواهد سر تو را قطع کند و او را پیش شاه بردند .

هنگامی که مرد نقاش به حضور پادشاه رسید پادشاه ابتدا به او گفت که خیالت راحت باشد که با تو هیچ کاری ندارم و تو در امن و امان هستی . مرد نقاش به پادشاه نگاهی کرد و گفت این را میدانم . سپس پادشاه به نقاش گفت : اگر من تمام گنجهایی که دارم و یا تمام تاج و تخت و هفت اقلیمی که دارم را به تو بدهم بهای این یک نظری که من او را دیدم نمی شود . (واقعا هم همینطور است که اگر دو دنیا را به آدم بدهند به اندازه یک نظر او را دیدن نمی شود . تمام ثروت مولانا این بود که یک نظر او را دید . مردم می گویند که شمس در گوش مولانا چه گفت . هیچی نگفت بلکه به او نشان داد چون مولانا همه اینها را شنیده بود دیدنیها را به او نشان داد آوردش دم پنجره سماء و به او چیزهایی که شنیده بود را نشان داد (( پنجره ای شد سماء سوی گلستان دل.....چشم دل عاشقان بر سر آن پنجره)) و (( گر صد هزار شخص تو را ره زند که نیست......از ره مشو به عشقی که آن است آن یکی)) و (( خیال روی تو در هر طریق همره ماست))این چیزهایی بود که به مولانا نشان داد .)

پادشاه به مرد نقاش گفت که حالا بگو ببینم این عکس چه کسی است ؟ مرد نقاش طفره رفت و در جواب گفت: که این کسی نیست من همینطور که یک روز یک جا نشسته بودم همینطور قلم را برداشتم و یک چشم و ابرویی و زلفی برای خودم کشیدم . پادشاه که فهمید مرد نقاش طفره می رود به او گفت: که حرف اضافه نزن که این چشم و ابرو و زیبایی نمی تواند مال کسی نباشد و تو همینطوری این را کشیده باشی پس حقیقت را از من پنهان نکن و راستش را بگو . ( و این واقعا حقیقتی است مثلا مردم فکر می کنند که شعر سعدی مانند بقیه اشعار شاعرانی است که در مورد طبیعت صحبت کرده اند و شعر سعدی هم فقط از گل و بلبل و منظره صحبت می کند ، نمی دانند که این یک حقیقتی را دارد بیان می کند . شاعران امروزی خیال کردند که اگر ماه و خورشید و فلک و گل و بلبل را با هم جمع کنند این اسمش شعر می شود ،سعدی گفت:((من چشم بر تو، همگان گوش بر منند)) به این دلیل مردم از شعر سعدی خوششان می آید چون چشم سعدی به او افتاده است .)

در ادامه پادشاه به مرد نقاش گفت این کسی نیست که تو ندیده باشی ( چون آنهایی که دیدند با آنهایی که ندیدند فرق می کنند در ادبیات در موسیقی در نقاشی در هنر آنها که او را دیدند آثارشان با آنهایی که ندیدند و در این زمینه ها کار کرده اند خیلی فرق می کند . کسانی که او را دیدند آثارشان همه مارک دارد مانند مولانا که گفت (( ما در نماز سجده به دیدار می بریم )) در حالی که آنهایی که ندیدند سجده به دیوار می برند ) به هر حال پادشاه به مرد نقاش گفت تو این را دیده ای و باید برای من تعریف کنی و بگویی این نقاشی چه کسی است ؟ مرد نقاش که دید چاره ای ندارد گفت : حالا که اصرار داری برایت تعریف می کنم . این نقاشی یک شاهزاده خانمی است که در یک نقطه دور و در آن سوی کوه قاف زندگی می کند . پادشاه به مرد نقاش گفت: چقدر تا به آنجا راه است . مرد نقاش گفت : باید شش ماه برویم تا به او برسیم . پادشاه که از دیدار آن شاهزاده مست بود گفت: همین الان حرکت می کنیم .چون طالب شده بود ( طالب به کسی می گویند که عطری ، بویی و یا عکسی از خدا توسط یک صاحب نظر به او نشان داده شده باشد و او با دیدن آن به دنبالش راه می افتد حالا می خواهد شش ماه دیگر برسد و یا شش سال دیگر ، ولی طالب به حرکت در می آید .)

پادشاه به خدم و حشم دستور داد که آماده حرکت باشند و بعد به مرد نقاش گفت: حالا به عنوان هدیه چه چیز برای او ببریم؟ چه گنجی برای او ببریم ؟ چه طلا و جواهری به حضوراو ببریم ؟مرد نقاش لبخندی زد و گفت: این چیزهایی که تو می خواهی آنجا ببری ریگ بیابان است . این چیزها در آنجا زیاد است و ارزشی ندارند که حالا تو می خواهی به عنوان هدیه به آنجا ببری . پادشاه غصه دار شد و گفت: پس شرایط آن شاهزاده خانم چه چیزی هست ؟ من چه کاری انجام بدهم که او نظرش به من جلب بشود ؟ مرد نقاش در جواب گفت: برای رسیدن به او فقط یک راه وجود دارد و آن هم این است که تو فرصت داری که بیست سئوال در بیست روز از او بکنی که اگر او نتواند یکی از آنها را جواب بدهد تو می توانی او را به دست بیاوری و اگر هم تمام بیست سئوال تو را جواب بدهد تو دیگر راه برگشت نداری و در آنجا باید بمانی و یکی از نوکران درگاه او باشی و پادشاهی را فراموش کنی و در آنجا نوکری کنی . پادشاه با خودش گفت چه بهتر که آدم در بارگاه این شاهزاده خانم مستخدم و نوکر باشد حداقل یک گوشه نگاهی بعضی اوقات به ما می کند، هر چند که نتوانسته باشم او را بدست بیاورم .

بالاخره راه افتادند و پادشاه به دانشمندانش دستور داد در همان ما بین راه بیست سئوال طرح کنند تا از آن شاهزاده خانم بپرسند ، و دانشمندان هم بیست داستان به صورت معما طرح کردند تا اینکه شاهزاده نتواند یکی از آنها را جواب بدهد و آنها بتوانند در محضر شاه رو سفید شوند و به پاداشی برسند و پادشاه هم به آن شاهزاده خانم برسد و زنان شهر هم بتوانند به شهر بازگردند .( حالا آن شاهزاده خانم رمز جمال الهی است مگر می شود سئوالی از او کرد که نتواند جواب بدهد ، هر جا در ادبیات شنیدید که دختر پادشاه چین بدانید که منظور همان خدا است چون وجه جمال خداوند را به دختر پادشاه چین تعبیر می کنند (( دیدم که ندیدی رخ آن دختر چینی.....از گردش او گردش این پرده نبینی؟ )) و یا (( تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او......من از سفر دراز خود عزم وطن نمی کنم)) )

پس از شش ماه و یا شش سال بالاخره کاروان پادشاه به بارگاه آن شاهزاده خانم رسید. هنگام ورود پادشاه به آن بارگاه، پادشاه و اطرافیانش از آن عظمت و جبروت آن بارگاه ، از تعجب دهانشان باز مانده بود و چون تا کنون چنین شوکتی را از کسی ندیده بودند ، غرق در حیرت مانده بودند و از آن همه شکوه و زیبایی از خود بی خود شده بودند و هیچکس حال خودش را نمی فهمید .

 در حیاط آن قصر مردم زیادی جمع بودند و همه هم خواستار آن شاهزاده خانم بودند . تعدادی حالت شکست خورده داشتند و تعدادی هم منتظر نوبتشان بودند تا به دیدار آن شاهزاده خانم نائل شوند . پادشاه که پیش خودش فکر می کرد که چون پادشاه است و مقامی دارد لازم نیست منتظر بماند و هر وقت دوست داشت می تواند به حظور شاهزاده برسد به جلوی درب رفت و به نگهبان آنجا گفت: که بروید به شاهزاده خانم بگویید که خاقان بن خاقان بن خاقان بن...و سلطان بن سلطان بن سلطان بن...و همینطور القابش را می گفت آمده است و می خواهد شاهزاده خانم را ببیند . نگهبان پوز خندی به پادشاه زد و به پادشاه گفت: برو سر جایت بنشین وفضولی نکن و منتظر نوبتت باش که در اینجا این مقامهایی که گفتی ارزشی ندارد و باید منتظر اذن او باشی تا اجازه دخول به تو بدهد .( یک نکته ای را لازم است در میان داستان تذکر بدهم که معلوم است که حافظ هم برای دیدن این شاهزاده خانم رفته است چون می گوید (( در کوی عشق شوکت شاهی نمی خرند....... اقرار بندگی کن و اظهار چاکری)) و او هم آن عظمت بارگاه را دیده است.)

پس از مدتی که پادشاه به انتظار نشست نوبتش شد و به حضور شاهزاده خانم شرفیاب شد ، پادشاه با دیدن شاهزاده خانم از خود بی خود شد و از زمین و زمان بریده شد و چنان غرق در زیبایی و عظمت شاهزاده شده بود که تا مدتی هیچ چیزی را در اطرافش احساس نمی کرد و زمانی که شاهزاده از اوخواست که سئوالش را مطرح کند به خود آمد . پادشاه با خوشحالی که دقایقی دیگر با سئوالهای سختی که می پرسد و شاهزاده خانم نمی تواند جواب بدهد او را به دست می آورد سئوال اول را از او پرسید . شاهزاده خانم هم به سرعت به او جواب داد و پادشاه و دانشمندان او را به تعجب وا داشت . خلاصه آنکه نوزده روز اینکار ادامه پیدا کرد و شاهزاده خانم تمام سئوالات را جواب داد و کاروان پادشاه همه غمگین شده بودند چون هر سئوال و ترفندی که می زدند شاهزاده خانم به سرعت جواب می داد و عقل هیچکدام به جایی نمی رسید که چه سئوالی طرح کنند تا او نتواند جواب بدهد .

روز بیستم که شد پادشاه در گوشه ای برای خودش خلوت کرده بود ، او که آن همه زیبایی شاهزاده خانم را دیده بود و مبهوت زیبایی او شده بود دیگر نمی توانست دست از او بکشد و از طرف دیگر راهی هم پیدا نمی کرد تا او را به دست آورد و هر چه خود و دانشمندانش سعی کرده بودند سئوالی مطرح کنند که او نداند نتوانسته بودند . و از ناراحتی و غصه فقط به ان فکر می کرد که چه سئوالی طرح کنم تا او نتواند جواب بدهد . هنگامی که در افکار و ناراحتی خودش غرق شده بود، ناگهان صدای یک سروش و هاتفی او را به خود آورد که به او آموزش داد چه سئوالی مطرح کند که شاهزاده خانم نتواند جواب بدهد. پادشاه با شنیدن این صدا به خودش آمد و از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید . با خوشحالی به دانشمندانش گفت: که دیگر نمی خواهد شما سئوالی طرح کنید سئوال آخر را خودم از او می پرسم . دانشمندان با تعجب نگاهی به او انداختند و با خود گفتند که ما با این همه دانش و علم نتوانستیم سئوالی بیابیم که شاهزاده خانم نتواند جواب بدهد ان وقت پادشاه می خواهد چه سئوالی از او بکند که او نداند ؟

به هر حال روز بیستم به حضور شاهزاده خانم رفتند و شاهزاده از پادشاه خواست که سئوال آخر و بیستم را از او بپرسد . پادشاه لبخندی زد و شروع کرد به داستانی را تعریف کردن که در دیاری پادشاهی زندگی می کرد که خیلی مغرور بود و زنان را آدم حساب نمی کرد ، تا اینکه آنها را از شهر بیرون کرد این ناراحتی ادامه داشت تا نقاشی امد و به او یک نقاشی نشان داد که داخل آن عکس یک شاهزاده خانمی بود که پادشاه عاشق او شد و برای رسیدن به آن باید یک سئوالی از او می پرسید که او نتواند جواب بدهد و من بتوانم او را به دست بیاورم( در اصل داستان خودش را مطرح کرد) و حالا از شما این سئوال را دارم که من چه سئوالی از او بکنم که او نتواند جواب بدهد ؟

شاهزاده خانم با شنیدن این سئوال لبخندی می زند و شروع می کند به دست زدن برای پادشاه و با اینکار هلهله و شادی تمام قصر را بر می دارد و همه متوجه می شوند که کسی توانسته شاهزاده خانم را به دست آورد . چون اگر می خواست به این سئوال جواب بدهد که سئوال بعدی را نمی توانست جواب بدهد و اگر هم جواب نمی داد که این سئوال را جواب نداده بود( البته در این سئوال رمزی وجود دارد که در ادامه متوجه آن می شوید و گرنه مگر می شود سئوالی باشد که او نتواند جواب بدهد )

پس از این سئوال شاهزاده خانم به کنار شاهزاده آمد و هر دو دست به دست از قصر خارج شدند . در میان راه شاهزاده خانم چیزهایی برای پادشاه بیان کرد که پادشاه دهانش از تعجب باز ماند و آن از این قرار بود که این حوادث همه مانند یک تئاتر بوده و شاهزاده خانم خودش عاشق پادشاه بوده و آن نقاش را خودش به سراغ پادشاه فرستاده است تا جمال خودش را به پادشاه نشان بدهد، و آن هاتف و سروشی که به پادشاه یاد داد چه سئوالی را بپرسد تا شاهزاده خانم نتواند جواب بدهد را خود شاهزاده خانم به سراغ پادشاه فرستاده بود و تمام آن قصه را شاهزاده خانم طراحی کرده بود تا به پادشاه برسد.

 پادشاه که از آن همه مهربانی و خوبی در تعجب مانده بود از خود در تعجب شد که چگونه تا کنون پی به این همه خوبی و مهربانی نبرده است و ناراحت که این همه وقت را برای در کنار شاهزاده بودن از دست داده است . ولی شاهزاده خانم به او امیدواری داد و به او قول داد که این با هم بودن هیچ وقت پایان نمی پذیرد و همیشه باقی است . پادشاه عشق و علاقه ای که شاهزاده خانم به او داشت را باور کرد و برای همیشه در کنار او ماند و از آن همه لطف و صفا و مهربانی برای همیشه استفاده کرد .

حالا که داستان تمام شد اجازه بدهید من یک نتیجه گیری کوچکی از این داستان بکنم و آن این است که بعضی از ما فکر می کنیم که ما انسانها عاشق خدا هستیم و مثلا یک نمازی می خوانیم و او را ستایشی می کنیم و یا دعایی می خوانیم اینگونه عشق خودمان را نشان می دهیم ، این مانند آن طلا و جواهری می ماند که پادشاه می خواست برای شاهزاده ببرد که در برابر بارگاه او هیچ است در حالی که عشق خدا را شما مقایسه کنید با علاقه ای که ما نسبت به او داریم .  او برای رسیدن به عشق خودش صدوبیست و چهار هزار پیامبر و نقاش برای ما فرستاده که عکس او را به ما نشان بدهند ((صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم)) و جالب اینجاست که هر چی نقاش می فرستد و خودش را به ما نشان می دهد و یا به قول معروف به ما تلفن می کند ما جواب او را نمی دهیم . این همه آیات و بینات را زده به دیوار، این همه شعور و این همه ظهور و شواهد را به ما نشان داده است و چرا ما آدمها به او شک می کنیم تمام عالم گواه عظمت اوست و ((زهی نادان که او خورشید تابان ...... به نور شمع جوید در بیابان)) فهمیدیم که او عاشق ما است و پیامبران و هنرمندان را برای ما می فرستد که عکس او را به ما نشان بدهند، و ما بفهمیم همه چیز او است (( به بهانه های شیرین، به ترانه های رنگین.....ز من آفرید یک دم ، مه خوب خوش لقا را))خدا به نقاشانش گفت که بروید به مردم بگویید که به پیش من بیایند((تعالو قل تعالو قل تعالو گفت حق.....ما به جرگه حق تعالان می رویم)). پس متوجه شدیم که او دائم دارد از ما دلبری می کند تا پیش او برویم و در کنار او باشیم و هیچ کاری هم در دنیا بهتر از دلبری نیست و این بهترین کار است . مثلا سعدی که این همه دلبری می کند برای این است که خودش می گوید((نامه حسن تو بر عالم و جاهل خوانم...... نامت را اندر دهن پیر و جوان اندازم)) . تمام کار پیامبران و دانشمندان و هنرمندان همین بوده است که برای او دلبری کنند پس به خودمان بیاییم و قدر این عشق الهی را بدانیم و ما هم عاشق او باشیم و کمی از عشق او را جواب بدهیم که در اصل با عشق به او خودمان را نجات می دهیم و اینها تمامش بهانه رسیدن به اوست .



لینك به: داستان پادشاه و شاهزاده خانم
نظرات و گزارشات و درخواست مطلب جدید ( نظر)



بازی جالب پیامبر(ص)با کودکان

گروهی از کودکان مشغول بازی بودند. ناگهان با دیدن پیامبر(صلوات الله علیه وآله) که به مسجد می رفت، دست از بازی کشیدند وبه سوی حضرت دویدند واطرافش را گرفتند. آنها دیده بودند پیامبراکرم(صلوات الله علیه وآله)، حسن وحسین (علیهم السلام) را به دوش خود می گیرد و با آنها بازی می کند. به این امید، هریک دامن پیامبر را گرفته، می گفتند: « شترمن باش»!

پیامبر می خواست هرچه زودتر خود را برای نماز جماعت به مسجد برساند، امّا دوست نداشت دل پاک کودکان را برنجاند. بلال در جستجوی پیامبر از مسجد بیرون آمد، وقتی جریان را فهمید خواست بچه ها را تنبیه کند تا پیامبر را رها کنند. آن حضرت وقتی متوجه منظور بلال شد، به او فرمود: « تنگ شدن وقت نماز برای من از این که بخواهم بچه ها را برنجانم بهتر است.»

پیامبر از بلال خواست برود واز منزل چیزی برای کودکان بیاورد.بلال رفت وبا چند دانه گردو برگشت. پیامبر(صلوات الله علیه وآله) گردوها رابین بچه هاتقسیم کرد، وآنها راضی وخوشحال به بازی خودشان مشغول شدند.

بیان:

توجه به نیاز و خواسته های کودک از اصول اولیه تربیت است. آسان ترین وپسندیده ترین راه، راضی کردن کودکان و همان روش متواضعانه پیامبر است که علاوه بر تامین نیاز کودک، به آنها نوعی شخصیت نیز می بخشد.

--------------------

نفایس الاخبار،ص 286



لینك به: بازی جالب پیامبر(ص)با کودکان
نظرات و گزارشات و درخواست مطلب جدید ( نظر)



روایت خواندنی یک مادر آمریکایی از باحجاب شدن دخترش

«ریستا برمر» (Krista Bremer)، نویسنده و روزنامه نگار آمریکایی، در نشریه معروف آمریکایی O. The. Oprah تجربه عینی خود را از برخورد با حجاب به قلم آورده است. برمر از ناشران نشریه ادبی The Sun است که در سال ۲۰۰۸ برنده جایزه معتبر ادبی «پوشکارت» شده و در سال ۲۰۰۹ جایزه ادبی «بنیاد رونا جاف» را از آن خود کرده است.

مامان برام روسری بخر!
نُه سال پیش، در اتاق نشیمن خانه ام در «کارولینای شمالی»، دختر شیرخوارم را با موسیقی کودکانه ای می رقصاندم که در دهه ۷۰ رایج بود و من در دوران کودکی همه اشعارش را که درباره مدارا با دیگران و تساوی زن و مرد بود، حفظ کرده بودم. همسر لیبیایی تبارم اسماعیل، او را در آغوش می گرفت و ساعتها در ایوان خانه با صدای غژ و غژ صندلی راحتی آهنی تکانش می داد و برایش آوازهای قدیمی عربی می خواند.

او همچنین دخترمان را پیش شیخی مسلمان برد تا در گوش های نرم و کوچولویش اذان و اقامه بخواند. چشمان قهوه ای و مژه های ناز و مشکی دخترم به پدرش رفته بود و پوست شیرقهوه ای اش در آفتاب تابستان خیلی زود به تیرگی می زد. اسم دخترمان را «عالیه» گذاشتیم- که در عربی به معنای «بلندمرتبه» است- و با هم توافق کردیم که وقتی بزرگ شد، از بین فرهنگ های کاملاً متضاد ما، هر کدام را که خودش خواست، انتخاب کند.

خیالم از این تصمیم راحت بود و شک نداشتم که دخترم زندگی مرفه آمریکایی من را به فرهنگ اسلامی و لباسهای پوشیده سرزمین پدرش ترجیح خواهد داد. پدر و مادر اسماعیل در خانه سنگی محقری در کوچه ای کثیف و پر پیچ و خم در حومه طرابلس زندگی می کنند. بر دیوارهای این خانه، به جز آیاتی از قرآن که بر روی چوب حک شده، هیچ نقش و نگاری وجود ندارد. فرش اتاقها هم فقط تشکچه هایی است که شبها تایشان می زنند و به عنوان تختخواب استفاده می کنند.

اما پدر و مادر من در خانه ای مجلل در «سانتافه»، مرکز ایالت «نیومکزیکو»، زندگی می کنند که سه پارکینگ، تلویزیونی صفحه تخت با صدها کانال، یخچالی پر از غذاهای سالم و طبیعی و یک کمد پر از اسباب بازی برای نوه ها دارد. تصور می کردم که عالیه هم مثل خودم اهل خرید از فروشگاه های زنجیره ای معروف Whole Foods باشد و از انبوه هدایای زیر درخت کریسمس خوشش بیاید، ولی در عین حال لحن آهنگین زبان عربی، باقلواهای عسلی که اسماعیل با دست خالی درست می کند، و حنابندی پاهای خاله اش را که هنگام سفر به لیبی دیده بودم، تحسین می کردم. هیچ وقت فکر نمی کردم که عالیه فریب حجاب دختران مسلمان را بخورد!

تابستان سال قبل در جشن عید فطر شرکت کردیم که در پارکینگ پشت مسجد نزدیک خانه مان برگزار شده بود. بچه ها روی وسایل بازی جست و خیز می کردند و ما پدر و مادرها هم زیر سایبانی پلاستیکی نشسته بودیم و مگس ها را از روی بشقابهای مرغ سوخاری، برنج و باقلوا می پراندیم.

من و عالیه داشتیم در نمایشگاهی دور می زدیم که به مناسبت عید بر پا شده بود و چیزهایی مثل سجاده، حنا و لباسهای اسلامی عرضه می کرد. به قسمت روسری ها که رسیدیم، عالیه رو به من کرد و با خواهش بسیار گفت: «مامان! یکی برام بخر.»

دخترم شروع کرد به برانداز کردن روسری ها که مرتب روی هم چیده شده بودند و فروشنده که خانمی سیاه پوست و سر تا پا مشکی پوش بود، به عالیه لبخندی زد. مدتی بود که عالیه به دختران مسلمان هم سن و سالش با دیده تحسین و احترام می نگریست. دلم به حالشان می سوخت که حتی در گرم ترین روزهای تابستان دامن های بلند و لباسهای آستین دار می پوشیدند، چون بهترین خاطرات دوران کودکی ام مربوط به زمانی می شد که با پوشیدن لباسهای برهنه، می گذاشتم پوستم آفتاب بخورد… ولی عالیه به حال آن دختران مسلمان غبطه می خورد و از من خواسته بود برایش مثل لباسهای آنها بخرم. حالا دلش روسری هم می خواست!

پیشتر بهانه می آوردم که در بازارچه نزدیک خانه از آن روسری ها گیر نمی آید، ولی حالا روسری ها جلوی چشم عالیه بودند و او می خواست با ۱۰دلار از پول توجیبی خودش روسری سبز سیری را بخرد که محکم در دست گرفته بود. سرم را به علامت مخالفت کامل تکان دادم، ولی ناگهان یاد قراری افتادم که با اسماعیل گذاشته بودیم. بنابراین دندان هایم را از خشم به هم فشردم و روسری را خریدم، به این خیال که عالیه خیلی زود آن را کنار می گذارد.

یک زوج ناهمگون
یک روز بعد از ظهر که برای خرید از خانه بیرون می رفتم، صدای عالیه از اتاقش بلند شد که می خواهد با من بیاید. چند لحظه بعد، سر و کله اش- یا بهتر بگویم، نصف سر و کله اش- بالای پله ها پیدا شد. او از کمر به پایین، دخترم بود؛ با همان کفش های اسپرت، جورابهای رنگ روشن و شلوار جینی که سر زانوهایش کمی نخ نما شده بود. اما از کمر به بالا، دختری غریبه بود. صورت گرد و روشنش که در یک خیمه پارچه ای تیره محصور شده بود، به ماهی در آسمان بی ستاره می مانست. پرسیدم: «با همین سر و وضع می خواهی بیایی؟» با همان لحنی که از چندی پیش با من به کار می برد، آرام جواب داد: «بله.»

در راه مغازه، از آینه ماشین او را دزدکی می پاییدم. ساکت و سرد و بی اعتنا نشسته بود و از پنجره بیرون را تماشا می کرد. انگار یک مقام بلندپایه مسلمان داشت از شهر کوچک ما در جنوب آمریکا دیدن می کرد و من فقط راننده اش بودم. لبم را گزیدم. می خواستم از او بخواهم قبل از پیاده شدن روسری اش را در آورد، ولی نتوانستم حتی یک دلیل منطقی برای این کار پیدا کنم، جز اینکه با دیدن آن صحنه فشار خونم بالا می زد. من همیشه تشویقش کرده بودم که استقلال شخصیتش را ابراز کند و در برابر فشار هم سن و سال هایش بایستد، ولی حالا احساس ترس و نگرانی می کردم، انگار که آن روسری را خودم به سر کرده باشم.

در پارکینگ عمومی Food Lion تمام بدنم غرق در هوای گرم شد و موهای عرق گرفته ام را دم اسبی بستم، ولی انگار هوای گرم اصلاً عالیه را اذیت نمی کرد. لابد مردم ما را مثل یک زوج ناهمگون می دیدند: زنی قد بلند و مو بور با شلوار جین و تاپ تنگ که دست مسلمانی یک متر و بیست سانتی را گرفته است. دخترم را به خودم نزدیکتر کردم و وارد مغازه شدیم.همچنان که در میان قفسه های فروشگاه با چرخ دستی مان جولان می دادیم، مشتری ها چنان خیره خیره نگاهمان می کردند که انگار با معمایی حل نشدنی رو به رو شده اند و وقتی چشممان به چشم هم می افتاد، بی درنگ نگاهشان را پایین می انداختند.

کشف دیگری از آزادی
من در دهه ۷۰ در جنوب کالیفرنیا با این فکر بزرگ شده بودم که آزادی زنان مساوی با برهنگی بیشتر است و زنان می توانند هر کاری را انجام دهند. کشف آزادی جسمی برای من بخش مهمی از روند کشف شخصیتم بوده است، اما این تجربه ارزان به دست نیامده است. ساعتهای متمادی را جلوی آینه، سرگرم تحقیق درباره تصویر خودم بودم: از شکل و قیافه خودم تعریف می کردم؛ گاه از آن بدم می آمد؛ گاه با خودم فکر می کردم دیگران چه نظری درباره قیافه ام دارند. و گاهی فکر می کردم که اگر همین دقت نظر را در زمینه دیگری به کار می بستم، فکرم چقدر باز شده بود، یا می توانستم رمانی بنویسم، یا حداقل سبزی کاری را یاد گرفته بودم!

حالا عالیه در این مرحله از زندگی خود، همه حواسش به دنیای پیرامونش است، نه تصویر خودش در آینه. عالیه کلاس چهارم دبستان است و دختران همکلاسی اش محبوبیت را با طرز لباس پوشیدن مرتبط می دانند. چند هفته پیش عالیه با عصبانیت تعریف می کرد که یکی از همکلاسی هایش همه دختران کلاس را بر اساس شیک پوشی شان درجه بندی کرده است. آنجا بود که فهمیدم با اینکه برهنگی به من در مواردی آزادی می دهد، اما عالیه توانسته است با انتخاب حجاب و پوشیدگی، آزادی دیگری را کشف کند.

نمی دانم علاقه عالیه به پوشش اسلامی تا کی ادامه خواهد یافت. اگر تصمیم بگیرد مسلمان شود، مطمئنم که اسلام برایش مدارا، تواضع و عدالت خواهی را به ارمغان خواهد آورد، چنان که برای پدرش هم به ارمغان آورده است. و چون می خواهم سرسختانه پشتیبان و مراقبش باشم، نگرانم که نکند این انتخاب، زندگی را برایش در کشور خودش سخت کند.

او به تازگی سوره حمد را حفظ کرده است و به اصرار از پدرش می خواهد که به او هم عربی یاد بدهد. عالیه تنها ولی با هدف راه می رود؛ بسیار متفاوت با رفتاری که من در سن و سال او داشتم، و من یک بار دیگر فهمیدم که هنوز چقدر تا شناخت دخترم فاصله دارم. این فاصله نه فقط به خاطر آن روسری، بلکه از آن رو بود که او اصلاً به واکنش دیگران اهمیت نمی دهد؛ ترجیح می دهد به جای شیرجه زدن در دریا، توی کتاب فرو برود و آن قدر غرق مطالعه می شود که صدای من را از اتاق بغلی نمی شنود.
به این فکر می کنم که روسری می تواند با قدرت جادویی خود، تخیل نامحدود، دریافتهای زیرکانه و معصومیت فطری عالیه را حفظ کند.

تصور می کردم که وقتی به اتاق آینه فروشگاه های لباس برود، مثل نوجوانان دیگر، در دام آن زرق و برق نخواهد افتاد و حجاب، او را مانند صدفی در میان خواهد گرفت. فکر می کردم که حجاب، دخترم را از احساس فراگیر نارضایتی در عین ناز و نعمت خلاص خواهد کرد و در پرواز او به سوی آینده ای که برایم کاملاً نامعلوم است، زیر پر و بال خواهد گرفت.



لینك به: روایت خواندنی یک مادر آمریکایی از باحجاب شدن دخترش
نظرات و گزارشات و درخواست مطلب جدید ( نظر)



ببخشید آقا!من میتونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم ؟

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت:
ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟
مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد :
مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری ... خجالت نمی کشی؟ ...

جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد

خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم

مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ...



لینك به: ببخشید آقا!من میتونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم ؟
نظرات و گزارشات و درخواست مطلب جدید ( نظر)



نصوح مردی با پستان برآمده و دلاكی در حمام زنانه

در زمانهای قدیم، مردی به نام نصوح زندگی می کرد که از طریق دلاکی کردن حمام زنانه امرار معاش می کرد. هیات ظاهریِ او مانند زنان بود صدایی زنانه و پستان هایی برآمده داشت. از اینرو مرد بودن خود را از دیگران مخفی می داشت. او به گونه ای ماهرانه ، سالها در حمام های زنانه دلاکی می کرد و کسی پی به این راز نبرده بود که او یک مرد است و شهوت مردانه اش کامل و فعال بود.

نصوح چادر بر سر می کرد و پوشینه و مقنعه می گذاشت. در حالی که مردی بود حشری و در عنفوان جوانی. آن جوانِ هوس پیشه از این راه هم امرار معاش می‌کرد و هم دفع شهوت. او در طول زمان بارها از این کار توبه کرد و از آن منصرف شد، اما نفسِ اماره حق ستیز او توبه اش را می شکست.

تا اینکه روزی آن بدکار( نصوح ) به حضور یکی از عارفان رفت و بدو گفت: مرا نیز ضمن دعایت یاد کن و در حق من دعایی کن باشد که از این عمل قبیح خلاص شوم . آن عارف وارسته به راز کار او واقف شد و از طریق خواندن ضمیر او مشکلش را دریافت، بی آنکه چیزی از او بشنود. ولی چون از صفت حلم الهی برخوردار بود آن راز را فاش نکرد و قباحت آن کار را به رویش نیاورد و لبخندی به او زد و به طریق دعا به نصوح گفت: ای بدطینت، خداوند از فعل قبیحی که مرتکب می شوی توبه ات دهد. ( انسان کامل چون انانیتی ندارد سراپا نور الهی است، و قهرا هر چه گوید، گفته حق است.)

خلاصه آنروز گذشت تا اینکه روزی نصوح در حمام مشغول پر کردنِ طشت بود که جواهر دختر شاه گم شد و آن هم یکی از لنگه گوشواره های او بود که همه زنان را مجبور به جستجوی جواهرش کرد. چون آنرا در روی زمین پیدا نکردند درِ حمام را بستند تا در وهله اول جواهر گم شده را لابلای جامه های افراد حاضر در حمام بجویند. با آنکه همه لباسها را گشتند ولی دزد جواهر نه پیدا شد و نه رسوا. پس در این مرحله پا را از این هم فراتر گذاشتند و با جدیت تمام حمام زنانه و هر جایی از آن را به دقت گشتند ولی باز هم پیدا نشد، تا اینکه تصمیم به بازرسی بدنی گرفتند.

ندیمه آن بزرگزاده یکی یکی زنان را وارسی کرد تا آن جواهر مرغوب و بی نظیر را پیدا کند. نصوح با پیش آمدن این اوضاع از ترس به گوشه ای خلوت رفت، در حالی که از ترس رنگ چهره اش زرد و لبش کبود شده بود. نصوح از ترس بر خود می لرزید و سعی می کرد در گوشه ای خودش را پنهان کند. نصوح در آن خلوت رو به حضرت حق کرد و گفت: پروردگارا بارها توبه کرده ام. اما توبه ها و پیمانهای خود را شکسته ام. پروردگارا تا کنون کارهای زشتی کرده ام که شایسته من بود، در نتیجه چنین سیل سیاهی به سراغم آمد. خداوندا ، فرصت اندک است و فقط یک لحظه بر من پادشاهی کن و به فریادم برس. خداوندا اگر این بار ستاری بفرمایی و گناه مرا بپوشانی ازین پس از هر کار ناروا توبه می کنم. نصوح پیوسته گریه کرد و اشک فراوانی از چشمانش جاری شد و آنقدر خدا خدا گفت که در و دیوار با او همنوا شد .

نصوح در حال «یا رب یا رب گفتن» بود که ناگهان از میان ماموران تفتیش صدایی بلند شد. آن فریاد زننده می گفت: همه را گشتیم، اکنون ای نصوح جلو بیا. نصوح با شنیدن این صدا عقل و هوش از او جدا شد و مانند جماد، بی جان افتاد. و چون از هستی موهوم خود خالی شد و موجودیت او باقی نماند، خداوند، بازِِ بلندپروازِ روحش را به حضور خود فرا خواند. وقتی نصوح بی هوش شد، روحش به حق پیوست و در همان لحظه امواج رحمت حق به تلاطم در آمد. وقتی که روح نصوح از ننگ جسم رها شد، شادمان نزدِ اصل خود رفت و وقتی که دریاهای رحمت الهی بجوشد گرگ با بره همپیاله می شود و افراد مایوس نرم و خوش رفتار می شوند.

پس از ترسی که بر نصوح ایجاد شد و مایه هلاک جان شد، مژده دادند که آن جواهر گمشده پیدا شد و سبب شدند که بیم و ترس از بین برود و با این خبر سر و صدای شادی کل حمام را پر کرد و آن موقع بود که نصوح که مدهوش بی خویش شده بود به خود آمد و چشمش نوری بیش از صد روز دید. بر چشم دل نصوح، نور تجلی الهی که برای دیگران طی روزها و شبهای فراوان در طاعات و عبادات ظهور می کند در لحظه ای هویدا شد. همه از نصوح حلالیتی می طلبیدند و مدام دستش را می بوسیدند زیرا که بیش از هر کسی به نصوح ظنین بودند و غیبت او را کرده بودند .

نصوح به زنان گفت: این فضل خداوند عادل بود که مرا نجات داد، والا من از آنچه که درباره ام گفته اید بدترم. کسی جزء اندکی چه چیزی درباره من می داند؟ فقط من می دانم و خداوندِ ستارالعیوب که چه گناهان و تباهکاری هایی مرتکب شده ام .

بعد از آن واقعه هنگامی که بار دیگر فرستاده دختر شاه آمد و گفت: دختر پادشاه ما، از روی لطف و مرحمت تو را مجددا فراخوانده است تا سرش را بشویی و او را مشت و مال دهی. نصوح به آن فرستاده گفت: برو، برو که دست من از کار افتاده است و اکنون نصوح تو بیمار شده است. باید بروی کس دیگری را برای این کار پیدا کنی. من یکبار مُردمُ و زنده شدم. من طعم تلخ مرگ و نیستی را چشیدم. من نزد خدا توبه ای راستین کرده ام و تا وقت مرگ، آن توبه را نخواهم شکست.



لینك به: نصوح مردی با پستان برآمده و دلاكی در حمام زنانه
نظرات و گزارشات و درخواست مطلب جدید ( نظر)



داستان قمار هارون الرشید و همسرش و لخت و عریان شدن زبیده و آمیزش كردن هارون با زن ایرانی


هارون الرشید بزرگترین خلفای بنی عباسی بود و در زمان او قدرت خلافت و جلال دارالخلافه به یمن وجود آل برمك و سایر بزرگان و دانشمندان ایرانی به نهایت اوج عظمت رسید. همسر هارون از بزرگ زادگان عرب به نام زبیده دختر جعفربن منصور دوانیقی بود كه خلیفه برای تجلیل و بزرگداشت او از هیچ اقدامی فروگذار نمی كرد. همواره نسبت به او كه دختر عمویش بود احترام خاصی قائل بوده با وجود استبداد رای و عقیده هرگز در مقابل منویات و خواسته هایش امساك و خست نشان نمی داد. خلاصه زبیده را به تمام معنی كلمه دوست می داشت و در مجاورتش مقام خلافت را فراموش می كرد.


برای زبیده و هارون الرشید هر گاه فرصتی دست می داد به بازی شطرنج می پرداختند و زنگار غم و خستگی های روزانه را در لفافه شوخی ها و مطایبات شیرین از ناصیه می زدودند زیرا در زمان خلافت هارون غالب مراسم و آداب ایران از قبیل شطرنج و نرد و چوگان وارد دستگاه خلافت شده بود. در بازی شطرنج گاهی هارون و زمانی زبیده برنده می شدند زیرا زن و شوهر در شطرنج دست داشتند و به ریزه كاری های آن آگاه بودند. قضا را روزی هارون و زبیده قرار گذاشتند هر كدام در شطرنج برنده شود به دلخواه خود چیزی بخواهد و انجام خواهش نیز حتمی الاجرا باشد. به این قرار توافق به عمل آمد و بازی را شروع كردند. اتفاقا هارون الرشید در این مسابقه برنده شد و از زبیده خواست كه پوشش از سر و پیراهن از بر و شلوار از پای بیرون آورد و لخت وعریان در مقابل چشم افراد نگهبانان و كارگران و بناها از نردبان قصر بالا بروم. زبیده از انجام این عمل امتناع ورزید و اصرار كرد كه هارون خواسته اش را عوض كند، اما او نپذیرفت و زبیده به قتل تهدید كرد. ناگزیر از ترس جان زبیده با كمال ناراحتى و خجالت به دستور او عمل كرده و لخت و عریان از تردبان بر بام قصر رفت.


چند روزی گذشت و مجددا فرصتی به دست آمد كه به بازی شطرنج بپردازد. این مرتبه نیز قرار بر خواهش دل گذاشته شد تا برنده هر چه بخواهد بازنده طوعا یا كرها بر آن قرار تمكین نماید. بازی شروع شد و زبیده با آتش انتقامی كه از دل و جانش زبانه می كشید به دقت تمام و رعایت اطراف و جوانب كه در بازی شطرنج باید معمول گردد مهره ها را پس و پیش می كرد. كمال احتیاط زبیده در تحصیل موفقیت و عدم دقت هارون كه شاید ناشی از تراكم امور و خستگی روزانه بود این بازی را به نفع زبیده پایان داد.


هارون مات شد و به انتظار دلخواه زبیده گوش بر فرمان نشست. در حرم خلیفه كنیزكی ایرانی به نام «مراجل» از اهل بادغیس هرات خدمت می كرد كه بسیار بدشكل و تیره رنگ و چرب و خشن بود و دست تقدیر یا تصادف او را به دستگاه باشكوه هارون كشانیده بود تا روزی كه مشیت الهی بر آن تعلق گیرد مسیر تاریخ عرب را به سوی ایران و ایرانیان منعطف نماید.


زبیده بی درنگ مراجل را به حضور طلبید و از هارون خواست كه با وی نزدیكی و مباشرت كند. خلیفه مقتدر عباسی كه هرگز تصور چنین فكر و اندیشه ای از ناحیه زبیده در خاطر او خطور نمی كرد او را از این عمل لجوجانه و عواقب شرم آن برحذر داشت و حتی متذكر شد كه هر چه از مال و خواسته های دنیا بخواهد با سر انگشت قدرت و توانایی مطلقه خود در پیش پای او خواهد ریخت به شرط آنكه این فكر شوم را از مغزش به دور كند زیرا نزدیكی با زنان غیرعرب علی الخصوص كه ایرانی هم باشد قطع نظر از اینكه دون شأن و مقام خلیفه اسلامی می باشد! یحتمل عواقم شومی در پی داشته باشد كه برای وی فرزند نازنینش محمد امین خوشایند نباشد. زبیده زیر بار نرفت و در اجابت مسئول خود پافشاری كرد. هارون گفت : «اصرار در این كار به نفع تو و امین نیست، بیهوده لجاجت نكن زیرا چنانچه مجبور به چنین عملی شوم ایامی را در پشت غبار زمان به ابهام می بینم كه موی از بر بدن راست می كند. میل دارم پس از مرگ من فرزندت امین بر مسند خلافت تكیه زند و تو مقامی فعلی را با همان سمت ام المؤمنین محفوظ داشته باشی.


از این لجاجت زنانه دست بردار و مرا به حال خود بگذار.» زبیده گفت : «به چه چیزها می اندیشی؟ یك بار مباشرت و نزدیكی با مراجل كه این همه دور اندیشی ها ندارد. به فرض محال كه انعقاد نطفه و وجود نوزادی متصور باشد از كجا كه نوازد دختر نباشد و با یكی از بزرگان عرب تزویج نشود. اگر مقصود خلیفه این است كه شرط دلخواه من انجام نپذیرد امری است جداگانه، وگرنه مقصود من همان است كه در مقابل ایستاده و مباشرت با او كمال مطلوب من است.» هارون الرشید آخر كار گفت : «خراج یك ساله مصر را تمامی به تو می دهم كه مرا معذور داری.» زبیده حاضر نشد و در تصمیم عجولانه و انتقامجویانه اش پافشاری كرد. از آنجا كه غفلت در سرشت آدمی است گاهی پندارند كه از دیوان قضا خط امانی برای همیشه به ایشان رسیده است.


پس هارون ناچار از اجابت دلخواه زبیده شد و در نهایت كراهت و بی میلی با مراجل كنیز ایرانی هم بستر گردید و در نتیجه مراجل به مأمون حامله شد. مأمون همان كسی است كه به یاری ایرانیان و كاردانی طاهر ذوالیمینین بر برادرش امین غلبه كرد و مادرش زبیده را به عزایش نشانید. زبیده از آن پس تا زمانی كه در قید حیات بود در خلوت و تنهایی بر سر و روی خود می زد و می گفت : «لعن الله اللجاجه، لعن الله اللجاجه»

 



لینك به: داستان قمار هارون الرشید و همسرش و لخت و عریان شدن زبیده و آمیزش كردن هارون با زن ایرانی
نظرات و گزارشات و درخواست مطلب جدید ( نظر)



موسیقی و خلیفه

چند داستان در باره اثرات شوم موسیقى

1 - یزید بن عبد الملك بن مروان جرجى زیدان مى نویسد: یزید بن عبد الملك بن مروان كه بعد از درگذشت عموى خود عمر بن عبد العزیز به خلافت رسید به یكى از كنیزان خود به نام حبابه آن چنان عشق مى ورزید كه تمام اوقات خود را با وى صرف عیاشى مى نمود. برادرش به نام مسیلمه وى را آن قدر موعظه كرد تا از حبابه دست كشید و مدت چند روز ابدا به سراغ او نرفت وسرگرم به اداره امور شد. روز جمعه فرا رسید خلیفه براى خواندن نماز جمعه با دار ودسته ودر معیت درباریان از كاخ خود خارج شد، حبابه همراه چند كنیز با آلات موسیقى سر راه خلیفه ایستاد. وقتى موكب خلیفه نزدیك او رسید خود را ظاهر ساخت وچند شعر با آهنگ دلربا توأم با نواختن آلات موسیقى براى خلیفه خواند. وى از شنیدن آهنگ ساز وآواز حبابه از خود بى خود شد، در انظار عموم به رقص در آمد واز رفتن به نماز جمعه منصرف شد واز میان راه دست حبابه را گرفت وبه كاخ عیاشى مراجعت كرد (1).

 2 - داستانى از ولید بن یزید بن عبد الملك بعد از یزید بن عبد الملك، فرزندش ولید به خلافت رسید. از كتاب مروج الذهب مسعودى نقل شده است كه روزى ابن عایشه (یكى از خوانندگان معروف اموى) نزد ولید آمد وبراى او چند شعر با آهنگ غنا ودلربا خواند. ولید به وجد آمد او را وادار كرد دو مرتبهء آن اشعار را با همان آهنگ تكرار كند، سر انجام آن چنان در روحیهء ولید اثر گذاشت كه از خود بى خود ومست ولا یعقل گردید و چون دیوانگان از جا حركت كرد واز سر تا سینهء خواننده واز سینه تا اسافل اعضاى او را بوسید وتمام لباس هاى خود را از تن در آورد وبه او بخشید وخود لخت مادرزاد در انظار عموم ایستاد تا براى او لباس آوردند (2).

3 - داستانى از هارون الرشید جرجى زیدان مى نویسد: خواننده معروف دربار هارون الرشید بنام اسماعیل بن صالح زمانى نزد هارون حاضر گردید وبا خواندن چند شعر آن چنان خلیفه را از خود بى خودنمود كه فورا فرمانروایى كشور مصر را به آن خواننده واگذار كرد و بدینسان سرنوشت یك كشور اسلامى را فداى دلباختگى وعیاشى خود نمود (3). 1. جرجى زیدان، تاریخ تمدن اسلام، ترجمهء ص 67. 2. تتمه المنتهى ص 91. 3. جرجى زیدان، همان. كتاب نامه وتاریخ فوت مؤلفان به سال قمرى (بخشى از منابع) قرآن كریم آلاء الرحمان، محمد جواد بلاغى (1353 ق)، چاپ: قم، مكتبه وجدانى، قم (بى تا). اثبات الهداه، محمدبن حسن حر عاملى (1104) مطبعه علمیه قم 7 جلدى (بى تا) احتجاج طبرسى، ابو منصور احمد بن على (قرن ششم) دار نعمان - نجف - 1386 ق. اختیار رجال كشى، محمدبن عمر بن عبد العزیز از اعلام قرن چهارم مؤسسه اعلمى كربلا (بى تا). ادوار فقه، استاد محمود شهابى (1406) سازمان چاپ وزارت فرهنگ وارشاد اسلامى چاپ چهارم 1372 ق. اصل الاصول از نگارنده چاپ اول انتشارات اشراق وابسته به دانشگاه قم، 1376 ش. اصل الشیعة واصولها علامه محمد حسین آل كاشف الغطا (1373) - قاهرة چاپ دهم 1377. اصول الفقه، محمدرضا مظفر، (1384) دار نعمان نجف 1386 ق. اصول كافى محمدبن یعقوب كلینى (329) مكتبه صدوق - تهران 1381 انتصار على بن حسین سید مرتضى (436) - مطبعه حیدریه نجف 1391 ق. الامامة والسیاسة، عبد الله بن ابن قتیبه (276) منشورات رضى قم 1388. انوار التنزیل، عبد الله بن عمر بیضاوى (685) مطبعة مروى 1388. بحار الانوار، علامه مجلسى محمد باقر (1111 یا 1110) مؤسسه وفا بیروت چاپ دوم 1403 ق. بدایة المجتهد، محمدبن احمد ابن رشد غرناطى (595) دار الفكر (بى تا) البرهان، سید هاشم بحرانى (1107) چاپخانه آفتاب 1375 ق. البیان،



لینك به: موسیقی و خلیفه
نظرات و گزارشات و درخواست مطلب جدید ( نظر)

ژل افزایش طول و حجم آلت تناسلی آقایان
کرم بزرگ کننده، حجم دهنده و سفت کننده سینه و باسن فوری و دائمی عنوان
سینه و باسن زیبا
حجم دهنده، سفت کننده، فرم دهنده سینه
کوچک کننده، سفت کننده، فرم دهنده سینه
حجم دهنده، سفت کننده، فرم دهنده باسن
درمان شلی سینه و باسن
بدون ایجاد مشکل برای شیردهی (بر خلاف جراحی سینه)
زیبایی بی نظیر بدون عمل خطرناک جراحی (ژل سیلیکونی که در عمل جراحی استفاده می شود سرطانزاست)
1 عدد ژل | 49900 تومان | خرید پستی خرید پستی خرید پستی خرید پستی
توضیحات توضیحات لینک این محصول | چاپ | سوالات و نظرات

در صورت قدیمی بودن مرورگر شما و عدم توان ثبت نظر، از لینک نظرات وارد فرم قدیمی نظرات شوید و نظر خود را ثبت کنید سوالات و نظرات

چنانچه در ثبت سفارش خرید اینترنتی با مشکل مواجه شدید پیامکی ثبت سفارش فرمایید برای اینکار نام و تعداد کالا، نام و نام خانوادگی، آدرس و کدپستی خود را برای ما اس ام اس کنید.
بزرگ و کلفت کننده آلت تناسلی مردان، افزایش کلفتی و درازی آلت تناسلی بزرگ و کلفت کننده آلت تناسلی مردان، افزایش طول و حجم آلت تناسلی
ژل مشکی: بزرگ کننده آلت مردان Confidence (دارای مجوز سازمان غذا و دارو)
حجم دهنده آلت تناسلی مردان
افزایش طول و اندازه و درازی آلت تناسلی مردان
افزایش قطر و کلفتی آلت تناسلی مردان
پایدار ماندن افزایش طول و قطر (کلفتی و درازی) آلت برای همیشه با مصرف یک دوره
دارای IRC وزارت بهداشت و درمان به شماره :1228185274
برای دوره کامل 3 عدد خریداری کنید بیست هزار تومان تحفیف به فاکتور شما اضافه می شود.
1 عدد ژل | 39000 تومان | خرید پستی خرید پستی خرید پستی خرید پستی
توضیحات توضیحات لینک این محصول | چاپ | سوالات و نظرات

در صورت قدیمی بودن مرورگر شما و عدم توان ثبت نظر، از لینک نظرات وارد فرم قدیمی نظرات شوید و نظر خود را ثبت کنید سوالات و نظرات

چنانچه در ثبت سفارش خرید اینترنتی با مشکل مواجه شدید پیامکی ثبت سفارش فرمایید برای اینکار نام و تعداد کالا، نام و نام خانوادگی، آدرس و کدپستی خود را برای ما اس ام اس کنید.
اسپری تاخیری انزال و ارگاسم، درمان انزال زودرس مردان اسپری تاخیری انزال و ارگاسم، درمان انزال زودرس مردان
اسپری جنسی  تاخیری پاور من (دارای مجوز سازمان غذا و دارو)
اسپری تاخیری: ایجاد تاخیر در انزال زودرس آقایان و داشتن یک نعوظ طولانی
آیا خود و یا همسرتان از انزال زودرس ناراضی هستید؟
آیا در پی ارضا همسرتان در بالاترین میزان می باشید؟
آیا در پی یک تجربه کاملا ً جدید و مطلوب هستید؟
محبوب بانوان: با ایجاد تاخیر در انزال و افزایش مدت زمان مقاربت باعث بالابردن حس لذت و ارضا کامل بویژه در بانوان می گردد.
فضای بسیار متفاوت از گذشته و جدید به مقاربت شما می بخشد.
نحوه استفاده: 5 تا 20 دقیقه قبل از نزدیکی به کلاهک و زیر آلت تناسلی اسپری کنید
توجه: مخصوص آقایان - بر روی بیضه ها اسپری نشود.
توجه: دارای تاییدیه وزارت بهداشت
1 عدد اسپری | 24900 تومان | خرید پستی خرید پستی خرید پستی خرید پستی
توضیحات توضیحات لینک این محصول | چاپ | سوالات و نظرات

در صورت قدیمی بودن مرورگر شما و عدم توان ثبت نظر، از لینک نظرات وارد فرم قدیمی نظرات شوید و نظر خود را ثبت کنید سوالات و نظرات

چنانچه در ثبت سفارش خرید اینترنتی با مشکل مواجه شدید پیامکی ثبت سفارش فرمایید برای اینکار نام و تعداد کالا، نام و نام خانوادگی، آدرس و کدپستی خود را برای ما اس ام اس کنید.
اسپری جنسی تحریک کننده میل جنسی و افزایش شهوت در زنان و مردان اسپری جنسی تحریک کننده میل جنسی و افزایش شهوت در زنان و مردان
اسپری جنسی تحریک شهوت اینتسا Intesa Sex Uni sex: The Sensual Scent That Attracts (دارای مجوز سازمان غذا و دارو)
رایحه خوشی که شهوت را تحریک و زن و شوهر را جذب می کند. این اسپری تحریک کننده جنسی با دارا بودن مولکول منحصربفرد Excitant باعث ایجاد برانگیختگی، جوانی، شادابی جنسی و نشاط در سکس و جذابیت فوق العاده و رفع سرد مزاجی در زن و شوهر می شود و زمان به یاد ماندنی را برای زوجین رقم می زند.
نحوه استفاده: زن و شوهر و یا یکی از آنها مقداری بر روی بدن اسپری نمایند.
محصول ایتالیا Made In Italy
دارای تاییدیه سازمان غذا و دارو.
دارای شماره سریال اختصاصی وزارت بهداشت و درمان و آموزش پزشکی برای بررسی اوریجینال بودن، ایتالیایی بودن و داشتن تاریخ مصرف.
1 عدد اسپری | 29900 تومان | خرید پستی خرید پستی خرید پستی خرید پستی
توضیحات توضیحات لینک این محصول | چاپ | سوالات و نظرات

در صورت قدیمی بودن مرورگر شما و عدم توان ثبت نظر، از لینک نظرات وارد فرم قدیمی نظرات شوید و نظر خود را ثبت کنید سوالات و نظرات

چنانچه در ثبت سفارش خرید اینترنتی با مشکل مواجه شدید پیامکی ثبت سفارش فرمایید برای اینکار نام و تعداد کالا، نام و نام خانوادگی، آدرس و کدپستی خود را برای ما اس ام اس کنید.
کرم سفید کننده و رفع تیرگی پوست: زیر بغل، آلت تناسلی زنان واژن کرم سفید کننده و رفع تیرگی پوست: زیر بغل، آلت تناسلی زنان واژن
کرم سفید کننده و روشن کننده و رفع تیرگی و سیاهی پوست تمام بدن
یک محصول گیاهی تهیه شده از گیاهان معجزه گر
سفیده کننده معجزه آسای آلت تناسلی واژن و کشاله ران
شفاف و صورتی کننده نواحی حساس صورتی مانند لب، نوک سینه و هاله پستان
مناسب جهت صورت، لب، زیر چشم، بینی، گردن، بدن، سینه، باسن، آرنج، زانو، غوزک پا و انگشتان
پوست تازه و سفید و روشن و لطیف دایمی با فقط 5-1 بار استفاده
کاملا تضمینی با امکان برگشت محصول در صورت عدم رضایت
ارسال یک هدیه در صورت خرید همزمان کرم سفید کننده بدن و ژل تنگ کننده واژن
1 عدد کرم | 29900 تومان | خرید پستی خرید پستی خرید پستی خرید پستی
توضیحات توضیحات لینک این محصول | چاپ | سوالات و نظرات

در صورت قدیمی بودن مرورگر شما و عدم توان ثبت نظر، از لینک نظرات وارد فرم قدیمی نظرات شوید و نظر خود را ثبت کنید سوالات و نظرات

چنانچه در ثبت سفارش خرید اینترنتی با مشکل مواجه شدید پیامکی ثبت سفارش فرمایید برای اینکار نام و تعداد کالا، نام و نام خانوادگی، آدرس و کدپستی خود را برای ما اس ام اس کنید.
ژل افزایش دهنده میل جنسی زنان ژل افزایش دهنده میل جنسی زنان
ژل صورتی: افزایش دهنده میل جنسی زنان Desire (دارای مجوز سازمان غذا و دارو)
این ژل دارای خاصیت تحریک پذیری و افزایش میل جنسی در زنان بوده و در همسرانی که هیچگونه تمایل جنسی نداشته و یا از اختلالات جنسی و همچنین نزدیکی همراه با درد و عدم لوبریکانت سازی مناسب واژن حین نزدیکی و عدم ارگاسم رنج میبرند کاربرد دارد.
نحوه استفاده: 30 دقیقه قبل ازنزدیکی مقداری از ژل را روی ناحیه مخاطی واژن زن مالیده و پس از آن فرد تمایل بیشتری برای آغاز و انجام فعالیت آمیزشی پیدا میکند. دقت شود حتما ناحیه لب های تناسلی و کلیتوریس زن به ژل آغشته شود.
1 عدد ژل | 39000 تومان | خرید پستی خرید پستی خرید پستی خرید پستی
توضیحات توضیحات لینک این محصول | چاپ | سوالات و نظرات

در صورت قدیمی بودن مرورگر شما و عدم توان ثبت نظر، از لینک نظرات وارد فرم قدیمی نظرات شوید و نظر خود را ثبت کنید سوالات و نظرات

چنانچه در ثبت سفارش خرید اینترنتی با مشکل مواجه شدید پیامکی ثبت سفارش فرمایید برای اینکار نام و تعداد کالا، نام و نام خانوادگی، آدرس و کدپستی خود را برای ما اس ام اس کنید.
ژل تقویت کننده نعوظ مردان تقویت راست و شق کردن آلت تناسلی ژل تقویت کننده نعوظ مردان
ژل طوسی: تقویت کننده نعوظ مردان Erectra (دارای مجوز سازمان غذا و دارو)
این ژل جهت حفظ و ایجاد نعوظ در آقایان کاربرد داشته و آقایانی که دچار مشکل نعوظ هستند میتوانند از این ژل استفاده نمایند.
نحوه استفاده: 30 دقیقه قبل از نزدیکی مقداری از ژل را بر روی آلت مالیده و به مدت 5 دقیقه ماساژ داده و سپس حتما باید با آب شستشو داده شود. قابل توجه است که تحت هیچ شرایطی نباید واژن خانم ها به این ژل آغشته گردد. همچنین این ژل برای آقایانی که دچار بیماری قلبی ، دیابت و فشارخون هستندو منع استفاده ازقرصهای Erection را دارند مناسب میباشد.
1 عدد ژل | 39000 تومان | خرید پستی خرید پستی خرید پستی خرید پستی
توضیحات توضیحات لینک این محصول | چاپ | سوالات و نظرات

در صورت قدیمی بودن مرورگر شما و عدم توان ثبت نظر، از لینک نظرات وارد فرم قدیمی نظرات شوید و نظر خود را ثبت کنید سوالات و نظرات

چنانچه در ثبت سفارش خرید اینترنتی با مشکل مواجه شدید پیامکی ثبت سفارش فرمایید برای اینکار نام و تعداد کالا، نام و نام خانوادگی، آدرس و کدپستی خود را برای ما اس ام اس کنید.
ژل تنگ، منقبض و خوشبو کننده واژن زنان تنگ کردن آلت تناسلی ژل تنگ و منقبض کننده واژن زنان تنگ کردن مهبل خوشبویی آلت تناسلی
ژل قرمز: تنگ کننده واژن زنان Enjoy (دارای مجوز سازمان غذا و دارو)
حاوی عصاره انار
قابل استفاده برای همه کس (با یا بدون زایمان طبیعی)
درمان شل شدگی عضلات واژن و باز شدن بیش از حد سوراخ مجرای واژن
تجربه دوباره و سه باره و ... شب زفاف
تنگ کننده واژن به تنگی یک دختر باکره
کاملا تضمینی با امکان برگشت محصول در صورت عدم رضایت
ارسال یک هدیه در صورت خرید همزمان کرم سفید کننده بدن و ژل تنگ کننده واژن
1 عدد ژل | 24900 تومان | خرید پستی خرید پستی خرید پستی خرید پستی
توضیحات توضیحات لینک این محصول | چاپ | سوالات و نظرات

در صورت قدیمی بودن مرورگر شما و عدم توان ثبت نظر، از لینک نظرات وارد فرم قدیمی نظرات شوید و نظر خود را ثبت کنید سوالات و نظرات

چنانچه در ثبت سفارش خرید اینترنتی با مشکل مواجه شدید پیامکی ثبت سفارش فرمایید برای اینکار نام و تعداد کالا، نام و نام خانوادگی، آدرس و کدپستی خود را برای ما اس ام اس کنید.
ژل تاخیری جنسی زود انزالی داروی درمان جلوگیری انزال زودرس ژل تنگ و منقبض کننده واژن زنان تنگ کردن مهبل خوشبویی آلت تناسلی
ژل آبی: تاخیر انزال مردان Extreme Love (دارای مجوز سازمان غذا و دارو)
این ژل جهت کنترل و ایجاد تاخیر در آقایانی که دچار زود انزالی هستند کاربرد دارد.
نحوه استفاده: مقداری از ژل را بر روی آلت پمپ کرده و موضع را ماساژ دهید و پس از 30 دقیقه با آب و بدون هیچ ماده شوینده آلت را شستشو دهید. آقایانی که پوست تیره دارند و یا تنومند و ورزشکار هستند جهت اثر بخشی بهتر مدت زمان بیشتری ژل را برروی آلت خود نگه داشته و پس از آن موضع را شستشو دهند.
1 عدد ژل | 29500 تومان | خرید پستی خرید پستی خرید پستی خرید پستی
توضیحات توضیحات لینک این محصول | چاپ | سوالات و نظرات

در صورت قدیمی بودن مرورگر شما و عدم توان ثبت نظر، از لینک نظرات وارد فرم قدیمی نظرات شوید و نظر خود را ثبت کنید سوالات و نظرات

چنانچه در ثبت سفارش خرید اینترنتی با مشکل مواجه شدید پیامکی ثبت سفارش فرمایید برای اینکار نام و تعداد کالا، نام و نام خانوادگی، آدرس و کدپستی خود را برای ما اس ام اس کنید.
فهرست مطالب

مطالب اخیر

»حکایت تبسم فضیل عیاض
»حکایت دلداده پیرمرد ژنده پوش
»مدرس و چک سفیر انگلیس
»ایران: شگرد آیت‌الله مدرس برای کسب در آمد
»ایران: داستان شب طلبه و فرار كردن دختر فراری، تجاوز به دختر نه
»داستان دختری كه در آتش رفت و نسوخت
»ماجرای مردی که در طواف کعبه دستش به یک زن چسبید
»سمینار موفقیت: ارزش یک انسان چگونه تعیین میشود؟
»نحس بودن 13 یا مبارك بودن آن
»سرانجام دانش آموزانی كه خانم معلمشان آنها را دوست داشت
»توبه نصوح - قسمت 2
»حق حضرت نوح بر گردن شیطان!
»ماجرای‌ كسی ‌كه ‌توسط مومیایی فرعون‌ مسلمان شد
» زندگی نامه شیخ رجبعلی خیاط وچگونگی پیدا کردن چشم برزخی
»شاه دیوانه‌ی عیاشی بود، او نه مانند یك پادشاه باوقار بلكه مانند یك لات هرزه بود
»شاه و معشوقه ای بنام پروین غفاری
»زن بارگی محمد رضا شاه و اطرافیان!
»داستان پادشاه و شاهزاده خانم
»بازی جالب پیامبر(ص)با کودکان
»روایت خواندنی یک مادر آمریکایی از باحجاب شدن دخترش
»ببخشید آقا!من میتونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم ؟
»نصوح مردی با پستان برآمده و دلاكی در حمام زنانه
»داستان قمار هارون الرشید و همسرش و لخت و عریان شدن زبیده و آمیزش كردن هارون با زن ایرانی
»موسیقی و خلیفه

همه پستها
مباحث مورد توجه

  • تعیین جنسیت جنین بعد از بارداری: تعیین جنسیت جنین به روش سنتی ابن سینا ابوعلی
  • تعیین جنسیت جنین بعد از بارداری: تشخیص جنسیت کودک به روشهای سنتی
  • تعیین جنسیت جنین بعد از بارداری: انواع سونوگرافی برای تعیین جنسیت جنین
  • تعیین جنسیت جنین بعد از بارداری: آموزش تعیین جنسیت جنین بچه با آزمایش خون
  • تعیین جنسیت جنین قبل از بارداری : روش آی وی اف ivf چیست؟ روش انجام و هزینه
  • تعیین جنسیت جنین قبل از بارداری: چگونگی انتخاب جنسیت کودک از طریق مواد غذایی
  • تعیین جنسیت جنین قبل از بارداری: روش IUI (تزریق داخل رحمی) چیست و چگونه انجام میشود ؟
  • تعیین جنسیت جنین قبل از بارداری: تعیین جنسیت از نظر مزاج شناسی
  • علت به وجود آمدن کیست تخمدان زنان و دختران و راه های درمان آن
  • روش هایی برای بزرگ کردن سینه دختران و زنان بدون عمل جراحی
  • آناتومی دستگاه تناسلی زنان و دختران
  • بزرگ شدن حجم عضله باسن و ران پا،تعادل تجمع چربی بالا و پایین تنه
  • تمرینات تقویت عضلات باسن و ران ورزشی
  • چگونه باسن هایی بزرگ و برجسته داشته باشید
  • آناتومی و شکل دستگاه تولید مثل و اندام جنسی زنان و دختران
  • ورزش و روش های موثر برای بزرگ کردن باسن دختر و زن دختران و زنان + ع ك س
  • انواع پرده بكارت دختران باكره زنان و خانم ها + عكس
  • راههای ترک خود ارضایی
  • بحث علمی درباره خودارضایی
  • تماشای فیلم‌های مستهجن، مفید یا مضر؟ + یک آمار در آمریکا
  • آناتومی دستگاه تناسلی مردانه + عكس
  • 7 مایعی كه از مجرای آلت تناسلی مردانه خارج می‌شود
  • شكل و اوصاف حوری بهشتی
  • نقاط تحریک پذیری و آماده کردن زن
  • آیا امکان ترمیم، شبیه سازی پرده بکارت وجود دارد ؟
  • اندازه آلت تناسلی جنسی مردان و رشد و بزرگ و كلفت شدن آن و لذت جنسی
  • نشانه‌های پاسخ جنسی و ارضا شدن و به ارگاسم رسیدن یك زن بعد از یك آمیزش كامل
  • زنان باید به ارگاسم رسیدن را یاد بگیرند
  • ده ژست آسان برای خوشحال نمودن همسر
  • پسر می‌خواهید یا دختر؟
  • چه میزان رابطه زناشویی طبیعی است؟
  • ازدواج خانم های زیبا با مردهای بدقیافه
  • عشق و عاشقی های دوران نامزدی
  • آناتومی و عكس دستگاه تناسلی زنان و دختران - كلیتوریس، لب‌ها، پرده بكارت، واژن یا مهبل و ... + عكس
  • وقتی دختران زرنگ در دوستی با پسرها به كام روابط جنسی كامل كشیده می‌شوند
  • سرنوشت یک زن تا چه حد به سینه های بزرگ و یا کوچک او ربط دارد ؟
  • روش استفاده از كاندوم مردانه برای جلوگیری از حاملگی
  • روش استفاده از كاندوم زنانه برای جلوگیری از حاملگی
  • ایران: ركورد عكس زایمان طبیعی زنان و زایمان غیر طبیعی سزارین
  • چگونه حامله شوم ؟
  • مایع منی
  • دانستنیهای آمیزش جنسی زناشویی مردان و زنان
  • آمیزش مقعدی - آمیزش كردن با زن و دختر از پشت و باسن
  • شب زفاف - پاره كردن پرده دختر - آموزش آمیزش سالم
  • چگونه زنان میل جنسی‌شان را از دست می‌دهند؟
  • مختصری درباره یك آمیزش جنسی مطلوب
  • داستان دختر ایرانی و تجاوز و خودفروشی، داستان غم انگیز دختر فراری ایرانی
  • داستان دختر ایرانی و عروسی با مرد آمریكایی و شكنجه تجاوز
  • دوستی و عاشقی چندین ساله و چند رابطه جنسی و سرانجام قتل دختر
  • هنر گفتگو ابزار ارتباطی زوج ها
  • همسری در نقش مادر یا پدر - نقش سن در روابط زناشویی
  • همسرم از من به خاطر چاق بودنم، بدش می‌آید
  • هفت درد دل شوهرانه
  • هفت تیپ مردان مورد پسند خانوم ها
  • هفت باورغلط مردها درباره زنها
  • ناسازگاری در زندگی زناشویی
  • مردها چه زنی را همسر ایده‌آل می دانند؟
  • مردها به دنبال چه همسری هستند؟
  • مردان آزاردهنده واقعا مریخی‌اند
  • محبوب شدن برای شوهر
  • عوامل مهم در بقای زندگی زناشویی
  • عاملی مهم برای موفقیت زنان در عشق و زندگی
  • شوهرم به موفقیتهایم حسادت می‌کند!
  • شوهرتان را رمز گشایی کنید
  • شوهر من یک احمق است؟
  • شک همسرتان نسبت به خودتان را از بین ببرید!
  • شش علامت یک مرد ایده‌آل
  • شش خصوصیات مردان که خانمها خواهان تغییرشان هستند
  • شش اشتباه رایج بین اکثر زنان دنیا در ارتباط با مردان
  • زن داری به روش کاملا اصولی
  • روابط زناشویی ما با مشکل مواجه شده است
  • رموز شاد کردن خانم ها
  • رمز جذابیت و محبوبیت زن چیست؟
  • رفتارهایی که زنان می‌پسندند
  • راه‌های‌ استحکام روابط زناشویی
  • راه هایی استثنایی برای موفقیت خانم‌ها
  • ده ژست آسان برای خوشحال نمودن همسر
  • ده راز جاذبه که خانم ها می دانند ولی آقایون نه
  • ده برتری جالب زنان نسبت به مردان
  • دوازده راز زنانی که شوهرشان عاشق شان است
  • دوازده راز جالب که دخترها باید در مورد نامزدشان بدانند
  • دلایل مهمی که مردان شما را ترک می‌کنند
  • دردسرهای عشق یک‌طرفه
  • در محافل زنانه چه می‌گذرد؟
  • در ذهن مادر شوهرتان چه می گذرد؟
  • خانمها نیازمند چه جملاتی هستند؟
  • خانمها برای همسر خود جاذبه داشته باشید
  • حقایقی مردانه که خانم ها باید بدانند
  • حقایقی درباره زنان!
  • حسادت زناشویی در زندگی زناشویی
  • حرف هایی که نباید به زنان گفته شود
  • چند اصل برای حل مشلات روابط زناشویی
  • چگونه همسرتان را برای همیشه عاشق خود کنید؟
  • چگونه هدیه ای مناسب برای آقایان تهیه کنیم؟
  • چگونه شوهرتان را مجذوب خود کنید؟
  • چگونه زنی شجاع و ثروتمند باشیم؟
  • چگونه زندگی همسرمان را جهنم کنیم؟
  • چگونه توجه همسرمان را جلب کنیم؟
  • چگونه ارتباط احساسی برقرار کنیم؟
  • چقدر باید به حرف‌ همسرمان گوش دهیم؟
  • چطور با خانواده همسرتان کنار بیایید؟
  • چرا مردان همیشه در رویای یک زن زیبا هستند؟
  • چرا مردان زنان جوان را ترجیح می دهند؟
  • چرا مردان احساساتشان را ابراز نمی کنند؟
  • چرا عروس ها و مادر شوهرها به تفاهم نمی رسند؟
  • چرا شوهرتان با شما کم سخن می‌گوید؟
  • چرا شوهر از کف دختران می رود؟
  • چرا آقایون به خانمها نیازمندند؟
  • جنگ اول به از صلح آخر!
  • جمله ای که زنان 252 بار در هفته تکرار می کنند!
  • تازه عروس‌ها برای نزدیک کردن همسرشان به خانواده‌شان بخوانند
  • پیشگیری از مشاجرات خانمان سوز
  • پنج زنگ تفریح برای خانم ها
  • پنج روش واداشتن مردان برای بیان احساست درونی
  • پنج راه عاشق ماندن تا ابد
  • پنج دروغ‌ عمده‌ مردان‌ به‌ زنان‌
  • پنج افسانه مهلک در باره عشق
  • پنج اشتباه زنان که باعث تنها ماندن آنها می شود
  • بیست نکته طلایی همسر داری از سوی زنان
  • برترین خصلت های زنان چیست؟
  • بدترین عادت های خانم ها
  • باورهای منطقی در مورد انتخاب همسر
  • با شوهران کم حرف چه میشه کرد؟
  • با شوهران کم حرف چه میشه کرد؟
  • با دلایل دورغگویی زنان آشنا شوید
  • با این نکات رمزهای شوهرتان را باز کنید
  • با این مردان ازدواج نکنید
  • ای کاش زن زندگی ام این رازها را می دانست
  • اشتباهات رایج بانوان در یک زندگی مشترک
  • اشتباه در برقراری رابطه و راه حل 2 مسئله
  • اسرار موفقیت زنان شوهردار
  • استرس زیاد زنان و راه حل
  • ازدواج خانم های زیبا با مردهای بدقیافه
  • ازدواج با این مردان برای شما خطرناک است
  • آیا در چشم همسرتان یک زن ایده آل هستید؟
  • آنچه زن ها از شنیدن آنها بیزارند 2
  • آنچه زن ها از شنیدن آنها بیزارند
  • آنچه از تفاوتهای دنیای زنان با مردان نمی دانستید
  • آموزش لازم برای زن بودن
  • آقایون از ازدواج چه می خواهند؟
  • آدم های خوبی که زنان نباید با آنها ازدواج کنند
  • هشت خصیصه آقایون خانمها مخفیانه دوست میدارند
  • پنج راه برای راه یافتن به افکار مردان
  • با این هدیه ها همسرتان سرحال می شود
  • پنج جمله که هرگز نباید به مرد زندگیتان بگویید
  • خانمها چرا عشقتان شما را ترک میکند؟
  • همسر او باشید نه مادر او
  • این زنان مردان را از خود دور می کنند
  • این زنان مردان را از خود دور می کنند
  • هفت راز محبوب شدن در خانواده همسر
  • سلامت زناشویی در گرو چیست؟
  • همسرتان به شما شک دارد؟
  • هیچ زنی با این مرد ازدواج نمی کند
  • هشت رازی که زنها نمی خواهند مردها بدانند
  • ده راز درباره مردان
  • ده راز درباره مردان
  • هفت آرایشی که مردان از آن بیزارند
  • هشت رازی که زنها دوست ندارند مردها بدانند
  • سه نکته ای که هیچ گاه نباید به روی مردان آورد
  • چرا مردها باعث حسادت در زنان می شوند!
  • چگونه زنی فوق العاده باشیم؟
  • هفت اشتباه جبران ناپذیر خانم ها در اولین دیدار
  • همسران موفق چه می‌کنند؟
  • زنان، مردان با ظاهر مردانه را بیشتر می‌پسندند
  • چند نکته برای تازه دامادها!
  • چگونه یک مرد را عاشق خودتان کنید؟
  • تاثیر منفی الکل بر روابط همسران
  • تاریخ کاهش علاقه بعد از ازدواج ...
  • این سه رفتار زنان که مردان را آزار می دهد
  • آنچه مادران به دخترانشان نیاموخته اند
  • افرادی که بر زیبایی ظاهری همسر خود حساسیت دارند بخوانند
  • افرادی که بر زیبایی ظاهری همسر خود حساسیت دارند بخوانند
  • نحوه رفتار با همسر عصبانی
  • در زوج هایی که زن زیباتر از مرد است
  • خانم‌ها توجه کنند جیغ بزنید
  • همسرداری آیه الله بهجت چگونه بود؟
  • رفتارهایی از مردان که زنان می ‌پسندند
  • چاقی و بلوغ زودرس دختران و پسران و کوتاهی قد
  • آموزش روشهای ارتباط زناشویی همراه با عکس (شماره 10)
  • آموزش روشهای ارتباط زناشویی همراه با عکس (شماره 9)
  • آموزش روشهای ارتباط زناشویی همراه با عکس (شماره 8)
  • آموزش روشهای ارتباط زناشویی همراه با عکس (شماره 7)
  • آموزش روشهای ارتباط زناشویی همراه با عکس (شماره 6)
  • آموزش روشهای ارتباط زناشویی همراه با عکس (شماره 5)
  • آموزش روشهای ارتباط زناشویی همراه با عکس (شماره 4)
  • آموزش روشهای ارتباط زناشویی همراه با عکس (شماره 3)
  • آموزش روشهای ارتباط زناشویی همراه با عکس (شماره 2)
  • آموزش روشهای ارتباط زناشویی همراه با عکس (شماره 1)
  • پاسخ به سوالات پزشكی شما (سوالات پاسخ داده شده)
  • 1 - 2 - 3 - 4 - 5 - 6 - 7 - 8 - 9 - 10 - 11 - 12 - 13 - 14 - 15
    سوال جدید





    آموزنده مطالب اخیر حکایت تبسم فضیل عیاض حکایت دلداده پیرمرد ژنده پوش مدرس و چک سفیر انگلیس ایران: شگرد آیت‌الله مدرس برای کسب در آمد ایران: داستان شب طلبه و فرار كردن دختر فراری، تجاوز به دختر نه داستان دختری كه در آتش رفت و نسوخت ماجرای مردی که در طواف کعبه دستش به یک زن چسبید سمینار موفقیت: ارزش یک انسان چگونه تعیین میشود؟ نحس بودن 13 یا مبارك بودن آن سرانجام دانش آموزانی كه خانم معلمشان آنها را دوست داشت توبه نصوح - قسمت 2 حق حضرت نوح بر گردن شیطان! ماجرای‌ كسی ‌كه ‌توسط مومیایی فرعون‌ مسلمان شد زندگی نامه شیخ رجبعلی خیاط وچگونگی پیدا کردن چشم برزخی شاه دیوانه‌ی عیاشی بود، او نه مانند یك پادشاه باوقار بلكه مانند یك لات هرزه بود شاه و معشوقه ای بنام پروین غفاری زن بارگی محمد رضا شاه و اطرافیان! داستان پادشاه و شاهزاده خانم بازی جالب پیامبر(ص)با کودکان روایت خواندنی یک مادر آمریکایی از باحجاب شدن دخترش ببخشید آقا!من میتونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم ؟ نصوح مردی با پستان برآمده و دلاكی در حمام زنانه داستان قمار هارون الرشید و همسرش و لخت و عریان شدن زبیده و آمیزش كردن هارون با زن ایرانی موسیقی و خلیفه لیست آخرین مطالب آموزنده آرشیو مطالب هفته سوم آذر 1391 هفته چهارم آذر 1390 هفته سوم آذر 1390 هفته سوم مرداد 1390 آموزنده آموزنده ابر برچسب ها حکایت تبسم فضیل عیاض آموزنده
    چسب لاغری اسلیم پچ با ضمانت 3 تا 12 كیلوگرم لاغری در ماه آموزش زناشویی پد دفع سموم بدن تقویت حافظه